ای به روی چشم من گسترده خویش....شادیم بخشیده از اندوه بیش...همچو بارانی که شوید جسم خاک...هستیم زآلودگی ها کرده پاک....با توام دیگر ز دردی بیم نیست....هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست .....

در این لحظه , در این ساعات , احساس بانویی را دارم که... بر سریر سلطنت خویش نشسته .. ملکه ای که تمامی مُلک هستی از آن اوست .. بلقیسی که سلیمانش آن را به درگاهش خوانده ... وه که چه خوشبخترینم .. اگر تمامی دنیا را در کفه ای , و این لحظه را در کفه ی دیگر قرار دهم .. همین یک لحظه به تمامی ملک سلیمانیت می ارزد ..

لبخندی از رضایتی تام بر گوشه ی لبانم نشسته , احساس شاپرکی را دارم که به سبکبالی خویش مغرور است ..آنقدر تازه ام از تو, که پنداری همین لحظه متولد شده ام ... امروز را سوای تمامی عمرم در دفتر زندگی ثبت میکنم .. که تو خود تاریخ هستی منی .. شرمسارم که جز عشق و این احساس صادقانه تحفه ای ندارم که قابل حضورت باشد ..

آه , صدایت .... تمامی ارکان وجودم را تسخیر کرده .. گویی که اسرافیل وار, نَفخُتُ فی الصور را برای دوباره زنده کردنم صیحه میکشد ...

میدانستم وقتی خالصانه تمنایت کنم .استجابت میشوی به آستان دلداده گیم .. بزرگوارتر از آنی که در کلمات من بگنجی ... همین ترا بس که در حصار سینه ام , پادشاهی میکنی ..و نگاهم جزء تو نمیبیند ...

دوستت دارم .. تا بینهایت ها . با حد و مرز و بی حد و مرز ..

 

 
 
فقط برای تو َعزیز دلهره های من ...
اینقدر این مدت عاشقونه هامو به کامت ریختم اینقدر نامه هایی به این سبکی برات نوشتم که اصلا موندم چی بنویسم که برای تو تکرار مکررات نباشه ... حالا دیگه میترسم متن هایی رو هم که مینویسم .خونده میشه یا نه... .. نکنه یه وقت بوی تکرار بگیرم ..

ولی برای من از تو گفتن همیشه تازه گی داره .. خصوصا این یک ماه اخیر .. شاید قبلاترها وقتی حسش میومد سر وقتم برات مینوشتم .. ولی الانه همیشه لبریزم از حس خواستنت و هر چقدر مینویسمت باز اون حس تـــُهی شدن کامل رو پیدا نمیکنم ..

بلد نیستم شعرای با قافیه بگم .وگرنه تو این راستای خواستنت .. یه مثنوی از تو نوشته میشد ... و شاید عاشقانه ترین مثنوی ای میبود که کسی میتونه بخونه ..

این شبا بی تو سر میشه .. و با تو شاید ... بی تو واسه اینکه من تشنه ترینم برای اینکه آرومم کنی .. بغلم کنی .. نوازشم کنی .. نگاهم کنی .. پنجره اتاقت رو باز کنی .. هوای خنکی وارد بشه و من از این سرمای دلچسب کز کنم توی آغوشت ... تشنه ام به این لحظه ها .. به اینکه یه شب تا صبح رو نخوابم و نگاهم یه ریز بریزه توی کاسه ی چشمات ... اونوقت لبخندت رو ببینم که محو میشه بین نگاهمو و لبهام ..

و باتو سر میشه این شبا .. چون یه رویای ممتدی .. بی انتهاء با یک حضور همیشه ثابت ... بدون اینکه تقاطعی فاصله بندازه بین منه واقعی و حضور رویای تو .. حتی توی شب گریه های تنهاییم .. حتی وقتی لجم گرفته و بغض کردم و حس تنفر جای خواستنت لبریزم میکنه .. در هر شکلی که بشه تصورت کرد حضور داری ..
خواستنت از سمت من یهویی اتفاق نیفتاده .. یه حادثه نیست .. دنباله دار یک عادت شیرینه .. مثه اون دوستی هایی که توی رومان ها میخونیم که آروم و بیصدا شروع میشه و کم کم این دوستی رنگ تازه تری به خودش میگیره .. لحن کلام عوض میشه .رنگ نگاه عوض میشه .. حتی شیطنت هامون عوض میشه ..

جرعه جرعه مست شدم از این سبوی عشق .. تا حالا اینجا ایستادم ..بر سر قله ی عشق ... دستمو نگیری پرت میشم .. یه هبوط ناگزیر .. میمیرم و فنا میشم ..ولی اگر تو باشی دستگیرم .. ممکنه سیمرغ وار تموم این بلندیهای عشق رو باهات پرواز کنم ..

گفتن هر وقت نتونستی شب بخوابی یعنی عاشقی ... من چند شبه نخوابیدم .. چند شبه که دیگه درست نمیخوابم .. چند شبه تا سحر برات مینویسم .برات اشک میریزم .. برای بغض میکنم .. برات دلتنگ میشم .. برات مینویسم ..

تو بشمار من چند شبه عاشقم ..

آخ که چقدر ترو دوستت دارم .. چقدر به تو میبالم .. چقدر از حضورت راضیم .. چقدر من پـُر شدم از تو . و خالی خالی از خودم .. هیچی از خودم یادم نیست .. درونم همش تویی . با تو حرف میزنم .با تو میخوابم . با تو صبح پلک باز میکنم . با تو راه میرم .. با تو غذا میخورم .با تو طبع شیطنتم گل میکنه ..

خواستنی ترین شدی ... یک شوق بزرگی . از این اشتیاق هایی که توی مثنوی ها نوشته میشه .. میدونی خدایی میکنی.. ولی پیامبری نیست که منو هدایت کنه به سمت تو .. اصلا نمیدونم قاب قوسین تو ادنایش کجاست .. اگر بین احساس من و تو هیچ حد و مرزی نیست که نیست .. ولی بین تندیس من و تندیس تو .. تموم مرزهای جغرافیایی .. از اقیانوس ها و دریاها تا کوه ها و دره ها از دشت ها و وادی ها .تا جلگه ها و جنگل ها ... از عـــــــُرف تا شرع .. از بهانه تا دلیل .. همه تابلوی ورود ممنوع .گذر ممنوع . زده شده .

و من فقط پسنده میکنم به همون میعاد روحانی رویایی ..
 

قانون سکوت تصویب شد ..

 

 
 
عاشقتم مثه عطر دُعا , مثه رنگ خدا ..مثه من که نفس به نفس با توآم همه جا .... قد میکشی توی ذهنم ,بزرگ میشی , اونقدر بزرگ که تمومی شاخ و برگ حضورت سایه انداخته به روی زندگیم .. زندگی که فقط با یاد تو شکل گرفته .. توی حجم این تنهایی فقط هاله ...ای از روح تو, منو احاطه کرده .. منم و تنها آوایی از صدای تو , صدایی که فضای تنهاییمو پر کرده .. چقدر به تو نزدیکمو ,چقدر تو دور از من .. من هی سر طناب فاصله ها رو میکشم که به تو نزدیک تر شوم و میدونم وقتی به انتهای این طناب برسم فقط سرابی از حضور توست .. که بسته شده به درخت آروزهای کاذبی که در ذهنم پروروندم ..


اینجا بوی تو به مشامم میرسه .. منظورم از اینجا . همین گوشه ی خلوتی که برای به تو فکر کردن برای خودم ساختم .. دلتنگم .برای این دلتنگی به دنبال بهونه نیستم ..میدونم که حصار اون سکوتی که تو قلم زدی بینمون, میتونه تنها دلیل این دلتنگی ها باشه .... ولی وقتی شکستن مُهر این سکوت بسته به قانون هاییه که تو برای خودت تصویب کردی .. تدبیری برای از هم پاشیدنش ندارم ..

هیچ کلیدی مثه صبر نمیتونه قفل این سکوت رو باز کنه ... و من همچنان در سردی این سکوت بیتاب و بیقرارم ..
دیگه دوستت دارم های من , در هیچ سبدی جای نمیشوند که پیشکش حضورت کنم ..
...
 
 

عشق یکطرفه ...

 
 
 
 
همیشه فکر میکردم رسوخ کردن در احساس یک زن از جانب یک مرد خیلی سخته .. همیشه این ناز و دلبری کردن رو از آن زنها میدونستم .. فکر میکردم این زنها به تنهایی هستند که برای بدست آوردن دل و احساسشون بایستی مرد خیلی تلاش کنه ... حالا بعد از مدتها ب...ا تجربیاتی که کسب کردم .. بدون در نظر گرفتن قصه یوسف ..که صرفا به خاطر پاکدامنی و نیآلودن به گناه راه را بر احساس بانو زلیخا بست .. مردانی هم هستند که سُکنا گرفتن در باطن ذهن و قلبشون کار دشواریه ... اگر زیباترین زن عالم هم که باشی .. شگِرد های دلبری کردن رو مو به مو از بــــــــَر باشی ... اگر دلربایی تو تا سر حد دلستانی ها باشه ..بازم به راحتی در بعضی از این مردان نمیتونی نفوذ کنی ..

بدون هیچ چشم داشتی به داشته های مرد .. بدون در نظر گرفتن نیاز به مادیات و شهرت و زیبایی و قدرتش , و تنها حتی اگر از برای شخص خودش هم دوستش بداری .. باز تا او نخواهد . واجازه ورود به احساسش رو به تو ندهد .. محاله بتوانی قدم از قدم برداری ..

با تو هستم بانوی من .. خاتون من .. خانم من .. خواهر من ....دختر من ... اگر بر حسب اتفاق و حادثه مهر مردی بر دلت نشست .. پای احساست لنگید و نگاهت دو دو زد .. اگر روزی قلبت به مهر مردی لرزید .. و سعی و تلاشت رو برای بدست آوردنش کردی .. و تمامی شیوه های دلبری رو بکار بردی که بتونی احساسش رو فقط احساسش رو از آن خودت کنی و نتوانستی ...( زور الکی نزن ).. گوشه تنهایی و عزلت رو پیشه کن .. نه اینکه فراموشش کنی و یا به جای اون همه محبت ,نفرتش را بدل راه دهی .. فقط کافیه دست از تلاشت بر داری .. بهایی به عزت نفس خود بدهی .. خوار شدن در این راستا مذموم است و تعبیر خوبی برای تو بانوی نازنینم ندارد ...
مرا ببخش آقای من .. سید من .. من تمامی سعیمو کردم که گوشه ای از قلب ترا از آن خود کنم .. تمامی مهر و علاقه و عشق خالص خود را نثار کسب رضایت تو کردم .. تمامی آنچه را در چنته محبت داشتم به پایت ریختم .. کلامم را واژه واژه به نثری از عشق نگاشتم و نگاهم را لبریز از احساس ناب زنانگیم , قلبم را مملؤ از دوست داشتنت کردم .. و چشمانم را به غیر از تو بر همه عالم بستم .. ولی تا که از جانب معشوق نباشد کششی ,کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد..

اگر روزی خلوتت بوی تنهایی گرفت ,این در به روی تا باز است .. بیاااااااااااا

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
انه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
لالهء وا شده را خوب تماشا می کرد
با گل گاوزبان روزهء دل وا می کرد
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد ...
 
 

عکس

بانـــــــــــــــــــوی هفت خطـــــــــــــــــــــــ م ... نه هفت خط ..

مینویستمت به هفت خط عشق در هزاره های دلداده گیم .. غزل میشوی در هزاره ی اول , بر لبان دخترکان باکره ای که طعم بلوغ را گاز نزده اند و شرم در نگاهشان قرمزی گونه هایشان را منعکس میکند ... پرستیده میشوی در هزاره ی دوم , وقتی زلیخای تمنا پرده دری میکند که هفت خط بودنش را وسیله ی فریبندگی سلطانیتت کند , آنجا که تو زانویت خم نمیشود که لبان شهوت را بوسه زنی .. مقتدر ترین در رویاهای زنانگیش نقش صبوری بر قامت انتظارش میزنی ... میماند و متحول میشود که در هزاره ی سوم سیاهی چشمانش را در بهت نگاهت به نام عشق به ودیعه گذارد .. آنجا که تو اینبار از پای در آمدی , به افسون من , دیوانه خطابت میکنند .. دیوانه ای که جز لیلی کس نمیشناسد ... سروده میشوی در هزاران مثنوی ... و به یُمن عشق من , جاودانه در تاریخ خط نویسان هر دو عالم هستی پذیرفته ی قـُرب میشوی ...

هنوز هم از تو مینویسم تا آتشی شوم بر تندیس صلابتت و تو سیاووشی شوی که در تمنای وصالم پروانگی است در حرارت شمع شهوت های دنیوی سوخته و خاکسترت رنگ پریشان احوالی مرا جوهر شاعران عصرت کند .که طومار دلدادگیت در کُتب حکیمان آنجا که پادشاهان زمانت را به نگارش میسرایند تو هم تجلی کنی و هزاره ی چهارم عشق ثبت بر جریده ی حماسه نویسان شود .. سوختی ولی خدایت آتشی سرد و گلستانی زیبا از حضورت تقدیم صحنه ی دلدادگی ها کرد که قلعه ی عشق دگر بار با نام همچو تویی معشوق حکاکی شد .. و آبی سفید که خنکای دل شیرین صفتان باشد از احساس زمین جاری شد ..

و فرهاد وار نقش ایثار و از خود گذشتیگی در تاریخ زمانه به ثبت رسید که باید از محبوب گذشت, تا دامن عشق به خودخواهی آلوده نشود .. و خسروانی در رقابت اینگونه شیر مردانی که در ایثار گری , کوه نیاز را دستخوش غرور جوانی نمیکنند به داشته های خود ننازند ... و هزار ی پنجم عشق در نگاه شیرین ابدیت گرفت ..

مینویسمت ای مرد به هفت خط عشق .. در قعر هر سکوت .. با زبان بی زبانی .. بر بی سطری اوراق دلدادگی ام .. در چاه تنهاییم آنجا که بیژن نامی رُستن گرفت .. و ظلمت تنهایی سایه ای بر عزلتم انداخت ..و صبورانه مرا به داشتنت میخواند ... که چه باشی و چه نباشی ... بر روشنای آفتاب یا در قعر تاریکی و ظلمات . باز تو همواره صد رنشین قلب منی .. ای مرد ... و هزاره ی ششم پیشکشی عشقی میشود که نام تو رهگـــــــــــــــــذر در قلمروی احساسم به هفت خط زیبای عشق نگارش شود بر ستون استقامتم , که تو در این هزاره آزادیت حکم میکند این چله نشین عشق را که در هر زمان همتایی نداشت .. و هماره سوگلی قلب عشاقش میبود شریکی برایش انتخاب کنی از نوعش .. شرع را میخی کنی که با خط دُرشت مسماری هزاری هفتم را اینگونه رقم زند که بنویسد ( ای مرد تو بر داشتن چهار همسر ) آزادی ... و من هنوز اشک را مینویسم , اینبار نه از سوختن ها و تنهایی و قعر چاه ... بلکه از رقابتی که تو برایم رقم زدی با همنوعانم ..

@};-

 نویسنده .. کمـــــــــــــــــــــند ..

 

میـ ـان آبی زلال رویــاهـ ــا..

میـان آبی زلال رویـاهـ ـا.. همچـو.. شاپرکــ. های مسـافـ ـر.. چشـ م که ببنــدی... خواهی دید آنچـه را که هرگز در دنیای خـاکی ندیدی..
میبینی تمام قطرات بـاران عاشقتر از همیشه روی گــونه های تبدارتـــ. میبارند..خنکی نسیـ م .. به روی پوستتــ..

تــو را.. به وجـ ـد می آورد گــویی.. جانی دوباره به روح خستـ ه ات می بخشــ ـد..

محکمـو پـابرجا می ایستی. و بی آنکـ ه بدانی .. نظـاره میکنی.. گــونه هــای زیبایتــ.. غــرق سیلاب اشکــ. های بی محـ ـابـا می شـود
...
مـ ـوج گیســوان شبرنگتــ.... همراه باد به رقص در می آید.آرام همـ ــراه امـواج سرکشــ.. بالا و پایین می روی...
معنای فــریـاد را حس کنی.. میتوانی درک کنی که چقدر ثانیه ها محتــاج هستند تا تــو.. به فـریـاددعوتشـ ـان کنی...
میــدانی.. که چه لـذتی می برند برگـــ.. هـای زرد و خشکــ.! لحظـه تبـ ـدیل شدن بـه رد پاو صــ ــدا...


میشنـوی.. صــدای موسیقی ملایـ م پــرواز قاصـدکـــ. هـا را ..





میـ ـان آبی زلال رویــاهـ ــا
..

چشـ م! که ببنـدی ..خـواهی دیـد! آنچـ ـه را که هرگـــــ ـز ندیــدی..
میفهمی که آرامش شبـــ.. بیتاب صدای لالایی جیرجیرکــ.هاست! خوب لمس میکنی حس خیس قطـ ـرات شبنـ م را ..
که زیبا روی گلبرگــ.ها در انتظار سحـر هستند.. آنقـدر نزدیکی که دیگر تن سرد مـ ــرداب را .. با تمـام ذراتشــ.. حس میکنی..


1972733dx7udk9h8h.gif


و میبینی ...

که نیلـوفـ ــر .. چگونه زود پـای غـ ـرق خامـوشی مـ ــرداب میشـ ـود

خاطــــره های عاشقانه ..

نشسته بودیم توی جمعی .. من با دخترای اون جمع میگفتم و میخندیدم ..و تو سرگرم صحبت با پسرای اون جمع ... هنوز حضور همو احساس نکرده بودیم ... صدای خنده ی من کمی بلند تر از حد معمول شد ... همه ی اونایی که توی جمع شما بودن به سمت ما نگاه کردن ... نگاه تو به نگاه من حلقه شد .. صدای خنده ام قطع شد . یه مکث ..لبامو ورچیدم .. انگار که خجالت کشیده باشم ... تمومی من چشم شد و به سمت تو کشیده شد ... بدون اینکه پلک بزنی خیره شدی به چشمام ... دوستات دوباره مشغول صحبت و بازی شدن .. و تو هنوز نگاهت به این سمت بود .. سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و پلکامو پایین بیارم ..و خودمو توی جمع دخترا گـــُم کنم ... تو هم برگشتی به سمت دوستات ... هر از گاهی دوباره این نگاه ها بهم حلقه میشد ... و دو باره من آب دهنمو قورت میدادم و از شرم نگاهمو میدزدیدم .. حواست دیگه اونجا نبود ... ولی همونجا نشسته بودی ... تولد یکی از بچه ها بود ... یکیشون گیتارشو آورد و شروع کرد به نواختن ... صدای موزیک ارومی فضای اونجا رو پر کرده بود ... همگی متوجه صدا بودیم ... همه ساکت .... او میخوند و مینواخت ... هر از گاهی دوباره با یه سطر از ترانه .. تموم حست به این سمت کشیده میشد ... و اون نگاه خیره ... و یه لبخند ملایم ... .. ساعتها به همین منوال میگذشت ... زمان میگذشت و ما بیخیال هر بود و نبود ... کاش زمان همونجا متوقف میشد ... حس کنجکاوی ..که این کیه که این نگاهش از بلور مردمک چشمم میگذره تا رُخنه کنه تــَه وجودم ... شاید تو هم به این فکر .. که چی شد یهو ... ؟ کیه این دختره ؟؟ دست و پامو گم کرده بودم ... با اینکه میدونستم کسی متوجه نگاه های دزدکانه ی ما نیست .. ولی یه ترس و دلهره شیرین وجودمو در بر گرفته بود ... که نکنه کسی متوجه بشه و من خجالت بکشم ..

خواننده میخوند .. نور چراغ رومانتیک بود .. طوری که چشم رو اذیت نمیکرد ... فضای اونجا دوستانه بود ... قلب من اما بی وقفه میتپید ... و نگاه های تــــــــــو .. تا عمق وجودم جاری میشد ... اون شب تا نیمه های شب احساس من توی ابرا بود .. ترو نمیدونم ... جشن تولد تموم شد .. موقع رفتن .. حیاء مانع میشد تو بسمتم بیایی .. چه جوری شد که سندرلا وار از اون جشن گریختم و رفتم نمیدونم ..ولی در دلم آرزوی تو بود .. تویی که نمیشناختمت .. توی که نمیدونم چرا اینقدر حس خوبی بهت داشتم ...

تموم شب رو و فرداهای ما بعد اون شب رو .. بیاد اون دو چشم خیره بودم ... که کی دوباره میشه این شخصیت رو دید .. کی بود ؟ از کی نشونیشو بگیرم ؟/ دوباره میبینمش .. ؟ و فرصتی که از دست داده بودم ...

 

باران به شدت میبارید ... توی اتاقم مشغول نوشتن یه سری خاطرات بودم .. موزیکی آرووم از پخش کن ؛ فضای اتاقمو کمی رومانتیک کرده بود .. صدای شـُرشــــــُر باروون هم طراوت خاصی به احساسم میبخشید .. رفتم کنار پنجره .. پرده رو عقب کشیدم .. و زل زدم به این قطره های که نمیدونم سرشک کدامین فرشته است که اینچنین میبارید .. هوا زیاد سرد نبود .. دلم هوس کرد برم پیاده روی .. شال و کلاه کردم و از خونه زدم بیرون ... نمیدونم اون روز بعد الظهر چقدر و تا کی پیاده روی میکردم .بدون چتر زیر اون باروون زیبا . کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و دلم میخواست بقیه راه رو یا شهر رو از پشت پنجره های خیس و بارونی ببینم .برام مهم نبود مسیر به کجا ختم میشه و یا کدام چهار راه پیاده میشم .. تنها چیزی که مهم بود اون روز احساسم پر از طراوت این باران بشه و روحم باران خورده بشه ..

همانطوری که ایستاده بودم و منتظر اومدن اتوبوس .. دیدم انگاری که باران بند اومده باشه دیگه بارانی روی سرو صورتم پاشیده نمیشد ... برگشتم سمت چپمو نیگاه کردم ..دیدم همون دو چشم خیره .. همونی که اون شب نگاهش با نگاهم بازی ها میکرد .. کنارم ایستاده و چترش رو سایبونم کرده .. فاصله بین منو و او بقدر یک احساس بود .. با علامت سوالی به بزرگی تمومی احساس های این چند روزه ام .. نگاهمو دوختم به چشماش .. بدون اینکه حرف و حدیثی حتی بقدر یه کلمه بین ما رد و بدل بشه .. توی چشماش تمنایی از نوع شفافیت بلوغ یک اتفاق شیرین موج میزد ... اتوبوس ایستاد .. با لبخندی یخ زده پلکهامو روی هم نهادم به سمت درب عقب اتوبوس رفتم .. اونم به سمت درب جلویی اتوبوس .. اون سوار شد و من نتونستم .. او میرفت و من چشمام اتوبوس رو میپایید ..

این نگاه چه بود که بدون هیچ کلامی برای بار دوم به سر وقت احساسم می اومد ..و تا میومدم که از ذهنم محوش کنم دوباره گریبان گیرم میشد ؟؟ او رفت و من دوباره پناه بردم به بارانی که مدام میبارید .. سعی کردم دوباره بقیه راه رو پیاده روی کنم .. نمیدونم کدوم چهار راه بود که احساس تشنگی کردم .. به دنبال یه کافی شاپ بودم همون حوالی ...

نور قرمزی که روی لافته ی کافی شاپ بود نظرمو جلب کرد ..مثه موش آب کشیده شده بودم .. وارد کافی شاپ شدم .. نزدیکترین میزی که با شیشه هایی که به خیابون متصل میشد نشستم .. خیره شده بودم به خیابون و باروونی که میبارید و ذهنم رو در ایستگاه اتوبوس .در عمق اون نگاه رها کرده بودم .. برگشتم که قهوه ام رو بردارم .. هنوز قهوه رو روی لبم ننهاده بودم که روی میزی که مقابل میزم بود همون نگاه .همون چشمان .. خیره به من .. با لبخندی به زیبایی ؛ احساس باران خورده ام ... مکث کردم ..پلکهامو اوردم پایین و ............

او تنها نبود .همراه با شخصی که پشتش به من بود مشغول حرف و حدیث بود ..

دوباره اون چشمهای خیره .. اون نگاه آشنا ... و منی که ذهنمو کشان کـِشان از ایستگاه اتوبوس تا این کافی شاپ کشانده بودم .. که غرق در زیباترین تصویر زنده دنیا بشم ..

قهوه ام تموم شد .. و نمیدونم چه جوری اون فضا رو ترک کردم ... و ساعتها ذهنمو درگیر این اتفاق خواستنی کردم ..

شب پلکهامو که میبستم .. رویای اون نگاه پشت نگاهم نقش میبست ..

 

 

یه شب پاییزی کـِز کرده بودم جلوی تلوزیون ..مشغول تماشای فیلم شب یلدا بودم .. این فیلم یه حس زیبایی به احساسم میده .. قهرمان قصه ( حامد ) رو ستایش میکردم .. وفایی که در کمترین اشخاص میشد لمس کرد .. احساس زیبایش در بروز دادن عشقی که به همسرش داشت .. تلفن خونه زنگ خورد .. برداشتم .. نیلوفر بود .. با همون لحن شیطنت آمیزی که همیشه توی صحبت هاش موج میزنه ..

- باز نشستی کـُنج خونه رویای شاهزاده و اسب سفیدشو توی ذهنت مجسم میکنی .. دختر تو از این دنیای رویاها خسته نشدی .. پاشو خودتو آماده کن . بچه ها دارن میرن شمال ..تو هم دعوتی ..

- کدوم بچه ها ..؟

-اووووووووووووه حواست کجاست .. همه ی گروهک ما .. بچه های شب جشن تولد امــیر ..

- همشون ؟؟

------منظورت چیه از همشون ؟ خوب آره همگی میخواییم بریم شمال .. وسایلت رو آماده کن صبح ساعت پنج میام دنبالت .. میریم ترمینال آرژانتین با تور میریم شمال ..

گنگ و مبهوت تا لحظاتی کنار میز تلفن خشکم زده بود .. از آخرین دیدار منو و چشمای او .. دو سه ماهی میگذشت .. نه اینکه خاطره ی اون چشمها رو فراموش کرده باشم .. ولی در ذهنم کم رنگش کرده بودم .. همه ی خودمو به دست تقدیری که برایم رقم خورده بود سپرده بودم .. دلم نمیخواست خودم برم دنبال تقدیر .. دلم میخواست اینبار هر اتفاقی میخواد توی روزگارم بیفته اتفاقی باشه .. بدون هیچ نقشه ی قبلی .. بدون طراحی های ذهنی خودم .. یه نوع شوق عجیبی برای رفتن به این سفر توی وجودم شکوفایی میکرد .. با چه حس و حالی وسایلمو جمع کردم , بماند .. اصولا من از رفتن به سفر شمال احساس طراوت و تازه گی میکنم .. اینبار این حس دو برابر شده بود .. انگار انگیزه ای منو به رفتن وا میداشت .. دوباره اون شب کذایی تولد و اون روز باروونی .. اون ایستگاه اتوبوس .. اون کافی شاپ مثه صحنه های یک فیلم از ذهنم عبور کرد .. دلتنگ دو جفت چشم قهوه ای خیره بودم .. این دلتنگی از کجا سر چشمه میگرفت نمیدونم ..

اینبار مثه ادمایی که خودشون رو واسه یه میتینگ خاص آماده میکنند .. هی بخودم میرسیدم .. هی خودمو جلوی آیینه بررسی میکردم .. یهو توی ذهنم یه فکر جرقه زد .. که .... اگر نیادش .. اگر اون جزء دعوت شدگان نباشه ..

-حالا چه اصراریه که حتما باشدش .. چت شده دختر .. ؟

ساعت پنج صبح ما توی ایستگاه آرژانتین بودیم .. تعداد زیادی از بچه ها رو میشناختم .. دخترای شب تولد همه بودند .. یه نوع ترس . نه ..نه .. یه نوع حیای زنانه مانع از این میشد چشمامو همه جا بچرخونم ببینم اونم هستش .. سمت پسرا رو نگاه نمیکردم .. ولی دزدکی زیر چشمی هر از گاهی نگاهمو به طرزی که طولانی نشه به این سمت و اون سمت میچرخوندم ..

میزبان داد زد که ./... بچه ها سوار شید .. فکر کنم همگی اومدن دیگه .. سوار شید ..

نیلوفر گفت برو سوار شو بهترین جا رو انتخاب کنیم .. صندلی سوم سمت چپ من کنار پنجره مثه همیشه .. هوا تقریبا سرد بود .. یکی یکی بچه ها سوار میشدن و من همشون رو زیر نظر داشتم ببینم اونم در جمع ماست .. صندلی ها پر شد .. روبروی ردیف ما یک صندلی خالی بود .. دوست پسر نیلوفر حمید .. نشسته بود .. حمید گفت بچه ها صبر کنید .. همراه من هنوز نیومده ..

بچه ها همگی زدن زیر خنده .. که ..حمـــــــــــید همراه اول یا ایرانسل رو میگی .. صدای خنده توی فضای اتوبوس پیچیده بود ..

یکی میگفت یه زنگ بزنید به همراه حمید صداش درآد ببینیم کجا قایم شده ..

تپش قلبم زیاد شده بود .. یعنی همراه حمید همون دو چشم خیره است .. یه ربع منتظر موندیم .. من مشغول حرف زدن با نیلو بودم که یهو دیدم یکی وارد اتوبوس شد .. همردیف من نشست .. فاصله بین من و او .. حمید و نیلو بود .. اونم کنار پنجره نشسته بود .. با لبخندی که مثه همیشه روی اون لبهای برجسته اش بود .. و کمی متمایل کردن سرش به سمت پایین ..سلام کرد .. بدون کلام ..

منم فقط مثه همیشه پلکهامو روی هم نهادم .. شاید به سبک منم , این هم یعنی سلام ..

آرووم گرفتم و نگاهمو دوختم به دنیای پشت شیشه ی اتوبوس .. حمید و نیلو داشتند با هم صحبت میکردن .. او هم روش رو برگشتونده بود به عقب با یکی از بچه ها صحبت میکرد .. همینکه اومد برگرده .. چشماشو دوخت به نگاه من ... یه مکث کوتاه و بعد جلوشو نیگاه کرد ..

 

 

این صحنه ها طی اول راه چند باری تکرار شد .. اول جاده چالوس .. آهنگ رضا صادقی ..خدا رو چه دیدی ... یه نگاه ممتد طولانی و چشمای من که میرفت در نگاه او بخواب بره .. قلبم تند تند میزد .. این آهنگ هم بیشتر کمک میکرد که احساساتم لطیف تر بشه .. هوای زیبای پاییزی اول صبح .. منظره طلایی رنگ پاییزی جاده شمال ... اون دو چشم خیره و نگاه های دزدکانه .. و لبخندی که مستم میکرد ... تموم صداهای توی اتوبوس برام گنگ و نامفهوم شده بود .. اصلا هیچی نمیشنیدم .. تموم حواس شش گانه ام در نگاهم ذخیره شده بود ... روحم تا نزدیکی خدا به پرواز در اومده بود ..

 

تا بعــــــــــــــــد ...

تجلی میکنی و من کم کم رنگ میبازم ....

 

;کـــــــــــــــــلوب آخـــــــــــــرین معــــــــــــــــــشوق ..شما را به حضور دعوت میکند ..

http://www.cloob.com/clubname/Akharin_mashoughclub

 

شرقیم .. شرقی م .. نمیدانم نژادم به کدامین بانوی مملوکه در تاریخ میرسد .. نمیدانم نسب م به کدامین مرد (( اَبــــــــَر مرد )) میرسد ... نمیدانم بادیه نشین بوده اند یا در قصور سلاطین شرق خدمتگذاران درباریان .. ولی خوب میدانم که نجابت را به لقمه نانی نفروختند .. عزت و اقتدار را به درهمی تعویض ننمودند ..

شرقی م .. از بانوان اصیل همین حوالی .. بنـده گی خد ایم را نگین پادشاهی ام میدانم در پهنای زمینی که خلیفه اش همچو منی ست .. برده گی معشوقم مــُهر نجابتی ست بر افسار هوس هایم .. که آبـــــــــــرو نفروشمو و حیائی را نـَدَرم ...

شــــــــــرقی م ... از بانوان پرده نشین ؛ که چله نشینی سر و همــــــــــــــسر را سالیان سال است اعتبار زنانگی میدانند ..و زیر بار ناهمواری های این جهان سراسر متلاءلاء از رنگهای اغراء و اغواء پشتی خمیده نکرده اند و خمی به ابرو نکشیدند .. و تا کنون و هنــــــــــــوز ایثارشان پیشکشی اهل بیت شان است ..

شــــــــــــرقی م ... لیلی م .. شهرزادم .. شیرین تر از شهــــــــــــــد در کلام اسطوره نویسان این دیارم .. عاشقانه هایم را در دریای نگاهم می رانم و عارفانه هایم را بر لبان می سرایم .. میخوانمت به خویش و میرانمت ز خویش .. که تازه گی احساسم طراوتی شود بر شادابی قامتت ..

شهریارم .. مرا سوگلی قلب خویش بخوان .. که تو هماره همان صدر نشین محفل روزگارمی ..

@};-

..................کمنـــــــــــــــد بانوی شــــــــــــرقی ..

تو خیره میشوی و من هراسان دل میبازم .. تو تجلی میکنی و من کم کم رنگ میبازم .. تو در من رسوب میکنی و من در ذهن فراموشی ها به خاک سپرده میشوم .. تو تعالی زیباترین جلوه ی عاشقانه های منی ..و من برده ی این احساس همیشه جاری در عروقم .. تو غیرت مردانه تاریخ منی .. و من ضعیفه ی , دلسپرده روزگار پرده نشینی ام ... تو حرمت استواترین ایستادگی های ثبت شده در تقویم دلدادگی ات ... و من افسار شده در رقبه ی تو ... تو حامی جان و مال و عِرض و شرف منی و من معتکفی در پستوهای حریم تنهایی تو .. تو جرعه جرعه عشق میطلبی و من سبو سبو به کامت لبریز میشوم ...

ای حامی تکیده گی هایم .. ای سروَر خمیده گی هایم ... ای تجلی ربانیت روزگارم ؛ که رب البیتی چون ترا سزاوارترینم .. در عـُرف و شرع ؛عارفانه و شاعرانه سلب اختیارم نمودی که اُسوه ی اقتدارم باشی ؛ و هستی .. هستی ام را هستی بخشیده ای ..و هوشیاری ام را مستی ... سلطنتت را بر پهنای مملکت قلبم حاکمیت میکنی .. پس نگاهت را زا این همیشه مملوکت باز نگردان ..

 

بگو این آستان کیست که تنهایی اش بوی غربت قابیل می دهد؟!!!....

از تو و فاصله با تو..از تو و حضوری دلتنگ...تنها مونده بغضی سنگین...كه تو سینه می زنه چنگ ..این غم پنهونی من...تو ندونستی چه تلخه...این تو خود شكستن من...توندونستی چه سخته...كاشكی بودی تا ببینی...لحظه هام بی تو می میرن..واسه ی با تو نبودن...انتقام از من می گیرن..

 

 


تحریر اشتیاق شرقی من!!!....ای پسر آتش!!!....ای حرارت شفق!!!...ای عریانی خالص!!!...ای لبهای آتشین جام!!!...ای مخیّله ی شب های نفرت و شهوت!!!...قلب بیمار من هلاک جرعه ای ابدیّت است....مرا در خودم بنوشان!!!...بیا در فاصله ی بازوانم قرار بگیر ، در فاصله ی مرگ و فراموشی!!!...مرا به فراموشخانه ی مژگانت دعوت کن!!!...به میخانه ی تبسمت!!!.....به تابستانه ی پر حرارت گیسوانت!!!....از عشق برایت گفته ام ، از عاشقی ، از تپش های گاه و بیگاه نگاه!!!...باز می گویم!!!...در این هذبانهای یک مُرده ی همیشه عاشق ، چیزی بجز نجواهای یک قلب زندانی نیست!!!...این تفالینه های نگاه من است که از دستم تراوش می کند....بر من خرده مگیر ای آقای  مستی و جام!!!....عاشق جانوری از جانوران دوزخ است که پیرامونش را شراری جگرسوز از آتش گرفته است!!!...عاشق ترجمه ی فارسی تاوان است!!!....او اهل سرزمین سوختن است...پیرامونش همه آتش است!!!...آب می نوشد و می گوید : سوختم!!!....اگر عاشق نباشد ، سرزمین امپراطور دوزخ ، زمهریری سخت به خود می بیند!!!...عاشق قیامت آتش است.....عاشق جلجتای زیبای پسر آدم بر شانه های خداست!!!...او تاوان است!!!...اگر کسی نباشد تاوان بدهد ، آتش را برای چه کس روشن کنند؟!!!!...عاشق آتش می نوشد تا غضب سخت هجران را سالها و قرن ها تاب بیاورد!!!...دیده ای؟!!!...دیده ای هنوز خسرو و شیرین اهل این روزها هستند!!!....

 

 

 

ماهروی خیمه ی خیام شرقی من!!!....عاشق ؛ صفتی است که اگر بر کوه نازل کنند به سجده می افتد!!!...نعره ی ارباب عقوبت , آه عاشق است!!!....صیحه ی آسمان ، اشک عاشق است!!!...عاشق..؛  دریا می شود تا کوزه ی معشوق را پر کند ، مابقی موج می شود تا جمجمه ی تضزّع بر ساق سنگ معشوق بکوبد!!!....گرد دامانش بگردد!!!....هزار جان پیرامونش به پاسداری بگمارد!!!....عاشق ,  اندام کلماتش را می پوشاند!!!...عاشق ؛ قولنامه ی واگذاری مقام حیات به ممات است!!!....زدن سند مالکیّت بنام مرگ است!!!...زدن مُهر " انا مجبور " بر پیشانی عمر خویش است....های ای عزیز غریبانه های شرقی من!!!...تو را به آب قسم می دهم....تو را به سند غیبی اهل دوزخ قسم می دهم ، از من عبور کن!!!...کوزه ی معرفت من کوچکتر از دریای مهربانی توست.....برایت از عاشق می گویم....از بیشه های خونینِ دل شکستگان!!!...از سرزمین زمرّدین پر شکستگان!!!....از امپراطوران تنهای نگاه!!!....از منتظران اسرار!!!...راهبان نیاز!!!....عاشق ؛  خود را از پرتگاه هجران پرت می کند تا به قعر آتش فراق برسد....آنوقت است که در ابدیّت به وحدت می رسد...عاشق ؛  سکّه ی اشکی می دهد تا آسمان آغوشش را بر وی بگشاید....آهی می کشد و خورشید را به خلوت اسرارش می کشد...عاشق ,  اشک معامله می کند و جان می فروشد....یک جان ناقابل بهای گوشه ی نگاهی از معشوق!!!....به من بگو عزیز دلم!!!...به من بگو این آستانه که تو ایستاده ای ، آستان کدام عاشق دل شکسته ی رنجورِ پر شکسته است که هزار هزار حواری حوری بر قدومش تنبور می زنند و لبهایشان همه پر از غنچه های نیاز است؟!!!!....این شاخه های شکسته محصول کدام صاعقه ی هجران است که آبادی دلش را سوخته است؟!!!!....این دل خون کیست که شمشیر بسته است؟!!!....در کدام مخمل خونین خیال مرا می گردانی؟!!!...ویران شدم بگو این آستان کیست که تنهایی اش بوی غربت قابیل می دهد؟!!!....

 

 

 


!!!...از هر بذر مسلول من ، خوشه ی محبّت ِ معلولی می روید!!!!....من همیشه دلم را به عاشقان بی دست و پا می بخشم!!!...وقتی لب باز می کنم ، پرنده های ِ محجور دوستت دارم ها را به پرواز درمی آورم و وقتی لب فرو می بندم فریادهای ِ گوشخراش حرمانهایم در دل آغاز می شود!!!...من از آنها نیستم که خدا را با ضمیر سوم شخص غایب صدا می زنند!!!!....از آنان که تا دست دراز می کنی دنیا و آخرتشان را به تو تعارف می کنند!!!!....نه!!!...من از آنان نیستم که دنیا بر همه چیزشان سبقت گرفته است!!!...دارایی ام همین چند خط دل نوشته است!!!....هرکس جگر خواندن و فهمیدن دارد ، آخرتم ، دلم ، هق هق های خاموشم ، چشمان منتظرم مال او!!!....مرا ببین!!!...ببین! مثل نیایش های ناتمام با دلها بُر می خورم!!!...وقتی درخت جوانی را ، خمیده در باد می بینم ، دستم را قطع می کنم تا تکیّه گاه ِ او باشد!!!...خاموشی هایم را همه شعر می پندارند و وقتی لب باز می کنم ، موسیقی آغاز می شود!!!...دلم مثل لب ِ ماهرویان تنگ است!!!...به فریاد ِ دلم برس!!!...به فریادم برس که در انحنای بهشت گرفتار شده ام!!!...بیاو یکبار مرا در سبد جاودانگی ات مگذار!!!...آی الهه ی ِ شب های ِ بی شیون ِ کاج و تکلّم!!!...بیا و ببین سرانجام ِ بی سرانجام ِ این قلم دلتنگ را!!!...بیا و ببین بهشت فراقم را!!!...من از زلیخا برنیامده ام!!!...نه زخم زیبایی ِ یوسف در پیراهن دارم نه ترنج ِ خون در انتهای ِ زلیخا!!!....شبها قلمم را کباب می کنم!!!...شراب رنج در او می ریزم و نیایش های متاهل را به وادی های دور می فرستم تا گناهان ِ مجرّد بدون ترس از « بسم الله » در شب ِ لاابالی ِ شیونِ من گردهم آیند!!!....درختان ِ باغچه ی گناه را هَرَس مکن!!!...تا گناه نباشد آمرزش معنا پیدا نمی کند!!!...بیا مرا با تازیانه ی نگاهت نوازش کن!!!....عرش حصیری ام را ببین!!!...آغوش ناتمامم را نظاره بنشین!!!...آیینه های قاتلم را صدا کن!!!...راستی!!!...نشانی آسمان را نفرست!!!...نقاشی اش را برایم ، با یک شیون ِ باکره فرستاده اند!!!!......تابعد.....

 

 

 

راه ما مانند باران راه طولانی نبود ...گریه ای آرام ..گه گاهی که بارانی نبود...می رسید از حس لب تکلیف لبخندی به ما...مشق سختی که کم از تکلیف ایمانی نبود....یک زمان تسبیح می بردیم سنگ و سایه را.....لا اله روح ما رنجور و روحانی نبود......ماجرای مرگ لیلی ؛ قصه ی شیرین و عشق...ارزشش در حد یک افطار سلطانی نبود...ماسه های خشک قدر آب را فهمیده اند...آن زمان که موج دریا موج طوفانی نبود....ما که ضمن درس قرآن در حصار افتاده ایم...این اسارت ضمن روزه درس قرآنی نبود...


می دانم که دلت جای آدم ها نیست
آن حجم وسیع جای ما کم ها نیست
باور دارم که اوج پروانه خداست
در غربت فلسفیش این غم ها نیست
دریاب نهنگ خویش را در خشکی
آن لحظه ی قهر با من.... این دم ها نیست
در موج و تلاطمی که چشمت دارد
جا برای مثنوی و معجم ها نیست
کم مانده که از دوری تو پاره شود
این بند دلی که بند همدم ها نیست
بی بودن تو ندارم امید با هیچ
با بودن تو غم از ندارم ها نیست
گفتم همه عشق باز هم می دانم
آن حجم وسیع جای ما کم ها نیست


 

من از بین الحـــــــــــــرمین می آییم ...

 

 

 

با یه شعر بی کنایه..... بازم اومدم سراغت

تو که تو شبای تارم ...............حتی روشن چراغت

چِقَدَر حوصله داری واسه آدمای اینجا

یه مُش آدم دروغی ،کلّی خواهشای بی جا

 

********** روزهای که نبــــــــــــــــودم **********

 

خسته شده بودم از یکنواختی روزها و شبهایی که سهم چشمان خدا شده بود ودستان من ...

 

با خودم عهد بستم خیلی چیزها را گم کنم طوری که دست هیچ کس ،حتی خودم هم به آنها نرسد !خیلی چیزها را دفن کنم تا بپوسند و فراموش شوند ! و خیلی چیزها را رها کنم تا پر بگیرند و نفس بکشند ...

 

رفتم جایی به بلندای قامت خدا ... نشستم روی خاکی که بوی نفس یاس مست مستت می کند و نگاهم را چسباندم به طاقی نیلوفری که بی هیچ چشم داشتی، مشت مشت ستاره بر دامنت می ریزد .فقط کافیست نگاهش کنی تا همه دار و ندارش را خرجت کند!16.gif

 

گوشی تلفنم را خاموش کردم و گوشهایم را سپردم به زنگوله باد و باغچه و برگ و باران ... " آخ اگه بارون بزنه... !!! "

 

چشمهایم را به نگاه آبی چشمهایی دادم که هیچ حائلی را نمی پسندید حتی یک پرده حریر سفید برای وقتی که می خواهی فقط خودت باشی و خودت ... !

 16.gif

قرار گذاشته بودم فقط راه بروم و نفس بکشم و گوش بسپارم و تماشا کنم همه چیزهایی را که یادم بیاورد بودن و نفس کشیدن و شنیدن و دیدن و... دوست داشتن را !

 16.gif

صدای  ( قدمهای آرامش  ) را که شنیدم تا نفس داشتم دویدم و دویدم و دویدم تا نگاهم را به نگاهش برسانم. بی معطلی در آغوشش پریدم و نفهمیدم چند ساعت وجودم را به سخاوت دستان خنکش سپردم تا پاکم کند از هرم داغ اشک و نگاه سرخ خورشید ! رها شدم  در خنکای وجودی که پاک ترین و زلال ترین مخلوق منعم خداست و آنقدر در دامنش دلم را سبک کردم که تا مدتها گرمای هیچ داغی سرخش نکند !!!

16.gif 

حالا که رسیده ام ...

16.gif 

سوغاتم استقامت چشمان قهوه ای بلند قامتی است که هنوز هم سر بر شانه های خدا دارد و دل در گرو چشمان آبی و زلالی که تمام قامتش را قدم می زند و زیر پاهایش جاری می شود و می گذرد تا به نگاه سبزی برسد که همسایه خورشید است و هم نفس باد و سایه سار آب ...

 

من از بین الحــــــــــــــــــرمین بر میگردم ..

16.gif16.gif16.gif16.gif

 

 


...

در چشمانت متولد شدم و در نگاهت متوّفی ... آه که یـُحیی و یـــــُمیت چشمان تو ..با ما چه کرد ...اینک این من در آستانه  ی چشمان تو کنیزکی مملوک که (ما مـــــَلَکت ایمانهم ) را در صحیفه ها برایش مقـــــّدر نموده اند ... از خود بیخود و در تو جاری ام .. خاشعانه ترین تجسّم انسانیت در پیشگاه چشمان تو ... خاضع ترینم به تولای مهر تو ... تضرعم را میبینی و پاسخم نمیدهی ... و دلهره هایم هر آیینه بیشتر میشود ..

مـــــــــــرا ببین سیــــــــــــــد من .. آقای من ... من همان بانوی چله نشین و معتکف درگاه عشق توام ...همانی که صحراهای دل و دلدادگی را از برایش درنوَردیدی ..و مجنونیتت را قباله ( قـَبلتُ  حـُبها ) کردی .. مرا ببین و به خود بخوان و هاله ای از احساست را حصار پیکرم کن .مرا  در سینه ات محصور کن که دیر زمانیست معصومیت  تاریخ ؛ رنگ باخته و اغیار و به ظاهر یارها  امنیتم را مسلوب کرده اند .. آقای من نگاهت را از من دریغ نکن ..من سالهاست دخیل  چشمانم را به نگاهت بسته ام ... وضریح چشمانت را طواف میکنم ... من سالهاست  بین صفا و مروه نگاه منو و چشمان تو با دلهره ای نفس نفس میدَوَم .. و اکنون در این آستانه به حکم تقدیر؛  قد قامت عشق را زمزمه میکنم ... بانگ (اشهدُ أنک عزیزی ) را میشنوی .. ؟؟؟

 

 

هیچ میدانی ای مرد ... وقتی به قداست چشمانت ضریح نیاز را پنجه میزنم ...تمامی من شور دل انگیزی میشود جاری در عمق آن نگاه ... و وقتی  عشقم را خالصانه به مقدم مبارک حضورت پیشکش میکنم ؛ تاج حوایی خویش را  بر عشق تو مینهم .. ونردبان ملکه بودنم را تا مرز بندگی و بردگیت تنازلی طی میکنم . که تمامی انچه را در احساس  نهفته دارم نثار قدم هایت در روزگارم کنم ... همه عمر زلیخا وار در وفای تو چشم بر اغیار بسته و خود را در حصارِ وابستگیم به تو... محصور میکنم .. گویی که در زمین  مخلوق دیگر  جز تو خلق نشده ... شهرزادی میشوم در شبهای شمع و شور و شراب چشمانت .. عشق تو هاله ای میشود بدور احساسم و بازوانت قلعه ای تنومند که غریبه ای را به آن راه نیست ...و من امنیت گمشده ام را در آغوش تو جستجو میکنم ... در هــُرم نفس های تو مذاب میشوم و تمامی  وقارم به تاراج میرود ..وقتی لبانم آن ارغوانی مستی آفرین ؛ را سر میکشد ... وجاری میشود در رگهایم .. و ادغام میشوی در پیچک پیکرم .. گویی که تمامی روزنه های بین ما را خامه ای از عشق پـُر کرده باشد ... مست میشوی ..مست میشوم .. و ترسی از خماری فردایش نیست ...

 

تلخی طعم کال زیتونه ..

 

توی دریای ذهنم مثه یه قایق شناوری ..
حکمت این باتو بودن ها و بی تو بودن ها چیه ؛نمیدونم ..
ولی خوب میدونم که وقتی هستی .. همه چیز اروم و طبیعیه .. انگار دنیا به آرامشی از
  .نوع سکوت به زندگی ادامه میده ..و وقتی نیستی
حس گنگ دلتنگی رُخنه میکنه به تن ثانیه هام
  ..
من این با تو بودن ها رو ترجیح میدم به این سایه عظیم تنهایی ...
گرچه وقتی هم هستی .. هستت ملموس نیست ... و نمیشه ترو به مهمونی یک نگاه ساده برد ...
یا به حرف و حدیثی ... که بینمون رد و بدل میشه .. اون لبخند شیرین رو  گوشه لبهات دید ..
و یا وقتی بـُهت زده منو نیگاه میکنی ... سرمو بالا کنم و بهت بگم .. چیه؟؟ از اون چیه هایی که هزار معنی میده ..با اون نگاه هایی که معصومیت (رابطه مون رو ) داره...
ولی بازم به همینش باید قانع بود ... ..اینجا این باید هاست که بی رنگ شدن ...
باید ترو داشت . باید از تو گفت . باید با تو بود .. باید ترو خواست .. باید با تو رفت .. باید با تو ...............؟..
ولی همه این باید هامون .. در حصار واژه ها اسیرند ... و نمیدونم این باید ها کی رنگ حقیقت به خودش میگیره ..
آه ..کاش میدونستی که بی تو بودن .
.. تلخی طعم کال زیتونه ... (تا حالا زیتون کال خوردی ) بهت پیشنهاد میکنم یک بار اینکارو کنی ..
 تا ساعتهای متمادی از تلخی زهر شوکرانش به خودت میپیچی .
.و هر چقدر هم آب بنوشی . باز تلخترین حس رو مزه مزه میکنی ..
 من یکبار این تجربه رو داشتم ..
و از اون تلختر .. انتظاریه که نمیدونی فرجامی داره یا نه ...
دلم تنگه ... تنگ نگاهی که منو به خودش بخونه .. منو با خودش ببره ..
دلم تنگه .... چرا ترو داشتن آرزوست ؟ چرا یک رویای محاله ؟؟
 میگن دنیا کوچیکه .. آدما توش همو پیدا میکنند ..ولی دنیای تو تا دنیای من زمین تا آسمون فاصله داره ...
هیچ قطاری هم منو به ایستگاه چشمهای تو نمیرسونه ...
مگر اینکه چشمهای تو بجستجوی من بیاد ... کی؟؟
با توام ای زمینی
.. چرا تو آسمون هایی... چرا دستم بهت نمیرسه ؟؟ چرا دستت رو دراز نمیکنی که دستمامو لمس کنی ؟
چرا خدایی میکنی ؟؟  تنها خداست که پشت پرده غیبت مستوره ..تو چرا ستار  بر قامتت کشیدی ..
مگر کافری... ؟
امشبی رو که در انیم غنیمت شــــــــــُمریم .. شاید نرسیدیم به فردایی دگر ..
و اون فردا کی میرسه ... کی میرسه که من سبوی چشامو از نگاه تو لبریز کنم ...
کجای این دنیا پنهون شدی ؟؟؟ محجور تر از دل من جایی هست که ترو پنهانت کنه ؟؟
پس چرا به این خلوتکده نمیایی ؟؟
بیا تا در؛ پیچ در پیچ کوچه های دلم پنهونت کنم .. اونجایی که جز منو و تو و خدا کسی راه به حریمش ندارد ..

توی چشمام ..پشت پلک هام ... برای همیشه سـُکنا داری ..

خواب های خوب ببینی ...

 

 


نگـــو !

ديـگـــر از آسمــان نگو !

نگو که قد کشيدن آسان است ..

که ستاره ها نــزديکند ،

و هــوا مهتابي !

کــم دارم ...کم آورده ام واژه ها را ...دل من نيــز تنگ مي شود گاهي،باور کن! سنگ نيستم من.. که صخره باشم کوه وار ! قطره آبي هم حتا نيستم ..که جويي باشم  به سمت دريا ،...يا پرنده اي حتی به شوق پرواز !... کوچک و حقيــرم با دستانم که خالــي اند و نگاهــي پاشيده به ناکجا ! قلبي غريب که غريبانه ناگزير و به اکراه ِتقــدير مي تپد... خسته و هر از گاه !  و اين نفــس ...اين نفسهاي وانفساي سخت و ثقيــل ...و تهوع هاي بي وقفه ...و سرفه هاي دم صبح ، کابوسهاي دمادم شبانه ! و آلرژن هاي هر روزه ..و تب و انجماد غريب درونم ! مي بيني ! اينها کم اند هنــوز ..

شايد هنوز بايد با درد و داغ اين راز گرديم آشنــاتر ؟!

صبــر !



 

گفتم برايت كمي دست خط بجا بگذارم....

 

 


من درحسرت دیدارنیلوفر ...تودرسراب سراپرده یار...من به عشق توگرفتار  .... تودرتنهایی خودبی قرار....من درمرور روزدیدار.... تودر انتظار فصل بهار.....من درسکوت چشمانت شاعر ...تودر راندن عاشقت ماهر!

 

 

ديوانه اي بودم ...

ديوانه ي عطر نفس هايت ، حرف چشم هايت ، مست نوازش هايت....از افكار تو دگرگون بودم ، دلتنگ ؛نبودن هايت نيز بودم....ساده ي ساده بودم ، در تناقضي طولاني با تو بودم....در انتظار ديدنت با ثانيه ها درگير بودم؛سال ها دنبال كسي شبيه تو بودم؛دلگرمي هايت را با جان خريدار بودم....خستگي هايت را با عشق پرستار بودم؛عاشق و ديوانه ي مهرباني هايت بودم؛زمزمه ي آرام "دوستت دارم" هايت را شنيده بودم...لحظه هاي بودنت كنارم را پرستيده بودم؛شادي بودن كنارت را زمامدار بودم...در آغوش تو ... مي داني كه بي بهانه بودم ...نمي دانم خيالت را درست نقاشي كرده بودم !يا دوباره خودم و قلم را فريب داده بودم...و نخواستنت را افسوس نفهميده بودم ...حال كه فهميدم ، دور شدم و كمي ازت رنجيدم...شب و روز گريستم ، و سكوتت را نبخشيدم..گفتم برايت كمي دست خط بجا بگذارم...حتي اگر من نباشم و ديگر دلنوشته اي ننگارم..اينها هستند اينجا ، اثر انگشتان به قول تو زيبايم..يادگاري چشمان غمگين و خسته ، و اين دل تنهايم؛تا رها شدن از جسمم ، برايت قلم را مي فشارم..تا خيال نكني از عشق پاكت ناگه بــُريدم؛گرچه تشابهي بين انگيزه ي عشقمان نديدم...تا فهميدم ، رهايي ات را به جان خريدم؛ديوانگي هايم پيشكش ، ... داغ هاي قلبم مي گدازد ... تا نفهمد يخي اين تن سردم..فقط تو مي داني ، كه من چقدر ديوانه ام....اگر جز اين بود ، خيلي زود خود را از يادت مي رهانيده ام...يا اكنون دل غريبه اي را سخت به يغما برده بوده ام..اما ... من كه شبيه تو هيچ گاه نبوده ام...تا ورود هر عشقي به دلم را ارج دهم؛اما فكر نكن عشق پاكت را به فراموشي سپرده ام...

عزيز نامهربانم ... خيالت اينجاست ...

دلم را هنوز براي هيچ كس نلرزانيده ام ... !

 

 

 

 

شبيه مزه ي تلخي شدي در خاطراتم....در ذهن و افكارم ، حتي در جسم و جانم.....تلخ تلخ تلخ...نه مثل شكلات هاي تلخي كه دوست دارم....نه مثل قهوه هاي تلخي كه بهشان گرفتارم...نه مثل خواب هاي تلخي كه دختران ، از براي تو مي دهند آزارم...و نه مثل هر تلخي اي كه نمي خواهد تا ابد تلخ بماند....تلخ تلخ تلخ ...مثل هيچ چيز و هيچ كس...مثل همه چيز و همه كس.....بودنت تلخ ، نبودنت تلخ...ماندنت تلخ ، نماندنت تلخ..ديدنت تلخ ، نديدنت تلخ..آمدنت تلخ ، نيآمدنت تلخ...خنديدنت تلخ ، نخنديدنت تلخ...شادي هايت تلخ ، غم هايت تلخ..حرف هايت تلخ ، سكوت هايت تلخ...جواب دادن هايت تلخ ، جواب ندادن هايت تلخ...شنيدن صدايت تلخ ، نشنيدن صدايت تلخ...عزيزم گفتن هايت تلخ ، عزيزم نگفتن هايت تلخ...نگاه كردن هايت تلخ ، نگاه نكردن هايت تلخ...نوازش كردنت تلخ ، نوازش نكردنت تلخ...بوسيدن هايت تلخ ، نبوسيدن هايت تلخ...دوست داشتنت تلخ ، ‌دوست نداشتنت تلخ...داشتن آغوشت تلخ ، نداشتن آغوشت تلخ...تلخي سايه ي خاطره ي تو را تا كي بايد به دوش بكشم ؟اين همه درد را كجا و با چه كسي و تا كي فرياد بزنم ؟شانه هايم سنگين شده ، قدرت ادامه دادن از من اكنون سلب شده....يا بار خاطراتت را از دوشم بردار و مرا مجال نفس کشیدن دِه ..همراهم شو و باز عشق را به قلبم پيوند ده......و يا رخصتي ده ، بار خاطراتت را همين جا بر زمين بگذارم و بگريزم...همان كاري كه اكنون دارم انجام مي دهم..مطمئن باش حتي پشت سرم را هم نمي نگرم !از معلق بودن بيزارم ...روز هايي كه اشك دارم ، شب هايي كه مي خواهم برايت ببارم...سرم را روي شانه هاي چه كسي بگذارم ؟ ...مي بيني ... ؟ به جاي حضور تن گرمت...دلم را خوش كردم به خاطرات سرد و تلخت...نمي داني عزيزم ، شكنجه مي دهي مرا با سكوت هايت...با همه ي كلا م ها و كردار هاي متضادت...اما ... اي بي وفاي نا مهربانم...تلخ بودنت هم شيرين است برايم...اين ديوانه ... عقلش نمي خواهد بازگردد...ديوانه است ديگر ، تلخ بودنت را هم مي پسندد...شايدم تلخي ات را شيرين مي پندارد ... !احتمالا حواس پنجگانه اش از كار افتادست....يقينا همين روزها ... با آب شدن برف ها ...او نيز رو به زوال است ... !

 

                  

 

       

 


 


 

قــــــــــــرار شد ...که نــــــــــــــــشد ..

 

 

 
 
 
 
امشب این چند خط بهانه ای میشوند تا از پیچ این حادثه عبور کنم . قرار بود به جای این همه دل دل ؛ دلداگی کنیم , که نشد . قرار شد کنار قلبهای چروک خورده مان جوانی کنیم , که نشد . مصمم شدیم برای آفتابی کردن این شبهای مهاجم , اما نشد .
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 قرار شد فاصله ها را تحقیر کنیم و پل بزنیم ما بین انزوایمان , که نشد . حکم کردیم ما را منظره کنند تمام پنجره های مه گرفته , اما نشد . قرار بود سر وعده ی عاشقی پشتمان نلرزد , که نشد . نصیحت کردیم تمام ابرها را که برای هم آغوشی ما را بهانه کنند , اما نشد .
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 قرار شد دخیل ثانیه هایمان را به نگاه های هم بدوزیم , که نشد . قرار شد از این من های پوشالی رها شویم و خلاصه شویم در هم , که نشد . مشتاق شدیم تا این دلشوره ها را شیرین کنیم , اما نشد . هم پیمان شدیم تا لمس بی واسطه ی آفتابی ترین تن , که نشد .
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 
قرار بود تو بنشینی و من در شبستان موهایت پرسه ای مهتابی بزنم , اما نشد . مکلف شدیم جرعه جرعه صداقت را سیراب کنیم , که نشد . قرار شد عیادتی جاودانه کنیم از چشمهای هم , اما نشد . تو از متن رویا های کودکیم آمدی تا من مشق کنم همه ی اشتیاق با تو بودن را , که نشد .
 
 
قرار شد آنقدر پیشانیهایمان را به هم بچسبانیم تا رویای هم را خواب ببینیم , اما نشد . مقصد ما پیوند شاخه ی آرزوهایمان بود , که نشد . قرار بود در دستهای هم آسمان را خانه نشین کنیم , اما نشد . ما همه ی حسرتها را پشت سر گذاشتیم و پیمان بستیم تا پشت غربت هم اردو بزنیم , که نشد . ما میتوانستیم مثل سایه ها در هم ادغام شویم , اما نشد . قرار شد از این پاییز تا بهار هرم نفسهایمان را تقسیم کنیم , که نشد .
 
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 
 
عبور باید کرد وگرنه حرمت این نفس حرام خواهد شد . عبور باید کرد وگرنه شبانه های اشک آلودم فراموش خواهند شد . عبور باید کرد از این هیاهو های پوچ در پوچ , از این دلمردگی های تو در تو , از این سردر گمی های پیچ در پیچ . عبور باید کرد از ازدحام این سایه ها , از انسداد این دقیقه ها , از التهاب این شقیقه ها . باید گذشت و عبور کرد از این چهارراه های بی راه , از این شاهراه های بی شاه , از کنار این شبهای بی ماه .
 
 
 
عبور باید کرد تا این ساحل طوفانی نشده , تا چشمهایم بارانی نشده , تا این غم خودمانی نشده . باید عبور کرد از مقابل این نگاه های یخ زده , از پریشانی این خیال های شب زده , از تراکم این کلمات وحشت زده . عبور باید کرد تا افق پیداست , عبور باید کرد تا جای قدمهایت برجاست , عبور باید کرد تا خدا اینجاست .
 
 
عبور باید کرد از مقابل این لبخندهای فرو خورده , از میان این منظره های چروک خورده , از اجتماع این همه قلبهای ترک خوره . باید وا گذاشت و رها کرد این عشق های خط خطی را , این ثانیه های پاپتی را , این بوسه های سر سری را . عبور باید کرد تا خیانت عادت نشده , تا صداقت پر پر نشده , تا نبودت باور نشده .
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 باید عبور کرد از امواج بی کسی , از هجوم دلواپسی , چرا به دادم نمیرسی ؟ عبور باید کرد تا بهار , تا سرسبزی چنار , تا بوی خوش خیار . باید ترک کرد همه ی آسودگی ها ی پوشالی را , تمام دلخوشی های تکراری را , این همیشه عاشقانه های سفالی را . عبور باید کرد تا نور , تا هور , تا لمس بی واسطه ی حضور . عبور باید کرد از تمام وسوسه های زمین اما چشمهای تو چه قفس خوش رنگی است . 16.gif
 
 
 
** آخــــــــــــــــــــرین معـــــــــــــــــــــشوق **
 
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 

عهدمان پا برجاست به  تقدس سکوت سوگند ..

 

 

 


هنوز مدهوش بوی درختهای باران خورده خیابان خسته ی  روبروی پنجره ام
هنوز وقتی لبخند می زنم تو در نگاهم شعله می کشی
هنوز زیر لب اواز می خوانم و سر زنده سلام می کنم
به همان عصر داغ انکار ،به همان طعم تلخ تردید
که هنوز می ترسم
از تعبیر تردیدهایم
به همان غرو ب دم کرده و سنگین خداحافظ یمان
همان قدر عاشقم که بودم
نه
در مسلخ عشق سر سبزی نمی ماند که سرخی زبان اتش پندار را اشفته تر کند
هنوز انقدر ساده هستم ، که  سکوت چشمهایم صداقت را بیداد کنند
حسابگری به کنار
بیش از پیش دوستت دارم
این را حلقه سیاه دور چشمهایم
چال گونه هایم که  از لبخندهای ساختگی خسته شده
صلابت قدم هایی که بی صدا می لغزند 
و دستهایی که پنهان در حجاب تظاهر می لرزند
فریاد می کنند
و من نجیبانه پرده پوش رازی می شوم  که در پرتو بازیهای تقدیر ، به عروسک های خیمه شب بازی جان داد
نمی دانم شاید تو هم مثل گذشته حرفهایم را از نگهاهایی که می دزدم  می  خوانیو مثل همیشه تظاهر می کنی نمی دانی  تا نکند حباب خالی غرور م بشکند
هنوز دیگرانی هستند که تنهاییت  را به رخ سکوتم  بکشند
هنوز دیگرانی هستند که زخم زبان تندشان خاکستر صبوریم را شعله ور کند و بسوزاندم
باور کن
می سوزم وسکوت را می بلعم
عهدمان پا برجاست به  تقدس سکوت سوگند
باور کن.......

 

در حصار واژه های بی صدا وقتی سکوت و سیاهی زخمه ازار.. ثانیه های کشدار شبانگاه می شود
وقتی فقط منم و سکوت اسمانی پر ستاره
وقتی نا خواسته نگاهم را می دوزم به پنجره
و شعله شعر در شراره شور می پیچد و باز انگشتانم مشق نام تو می کنند
بی قرار می شوم  و پر هراس


و نمی دانی در این هراس در این التهاب بی وقفه ضربان ها ، چه ارامش بی نظیری نهفته است 
و من باز چشمهایم  را می بندم و غرق می شوم در روزهای گذشته
بازی های کودکانه و باور عاشقانه
این روزها
یادت تسکین تمام زخم ها می شود
شوری اشک هایم به  شیرینی همان شب یلدا دلنشین و بی نظیر ، همیشگی می شود
این روزها حتی در و دیوار تو را تکرار می کنند
و من باز سکوت را در پیچه تردیدم مهمان نگاهت می کنم

 

 

 

 

مگر می شود ترانه ای  پر خاطره ، تپش قلبت را تند تر نکند ، نفس را  حبس نکند  و بغض در گلو نماسد
مگر می شود قاصدکی بگذرد و قلبم تو را ارزو نکند
مگر می شود  بارانی ببارد و تطهیر نشوی
مگر می شود عطر گلی مشام خاطر را  بنوازد و تو در نگاهم نرقصی
باور کن نمی شود

اما باز هم تظاهر ایستادگی را تکرار می کنیم
من به بهانه منطق
و تو به بهای عشق
نمی دانم این هوس است یا عشق
که زیر پای تنهاییمان له می شود
اما صدای خرد شدنش می لرزاندم
صدای خرد شدنت
کاش روزهای گذشته را در تکرار این روزهای تکراری میافتم
همان گلایه های نا شکیبانه از تکرار رسوایی
کاش قصه کودکانه مان
به پایان می رسید
قهرمانهای قصه در تعلیق تقدیر
خسته و وامانده چشم دوخته اند به کلاغی که گم شده
در اسمان همان خاطره های تلخ و شیرین
نه توان رهایی دارد نه امید باز گشت
" بالا رفتیم ماست بود
قصه ما راست بود "

 

 

یوسف احساسم را به پشیزی بپذیر ....

 

 

در پــــــــُشت این سکوت ... قد میکشد غـــــــرور .. ........شک میکنم به من ... شک میکنم ؛ به عشق ... شک میکنم به تـــــو .............ای آمـــــــــده زدور .................................بر من نظاره کن ....... ای در نگاه تو ... آیه  آیه های نور ........... ای خط به خط زبور .......از خود چو بگذرم .... در تو کنم عبــــــــــور ........... در مسلخ بدن . سر می بـــــُرم مرا ... این عاصی شرور .... در پشت این سکوت .... قد میکشد غرور ................


 

چه فرق میکند که کجای این دنیا پنهان شده باشی ... وقتی که مثل همیشه در من حضور داری ... ساده بگویم ؛ که تو همیشه و هنوز در ذهن من تجسم زیباترین خاطره ای ... و حومه تو؛  قلمروی احساس من است .. پشت اون سایه قطور؛  تندیس مردیست که سلطنت خویش را بر سرزمین قلبم حکومت میکند .. بی آنکه بـُرقع ام را کنار بزند و ملکه خویش را به شب نشینی نگاهی در آستان چشمان پر نفوذش مهمان کند ...

 

صلابتت را دوست دارم ..ولی نه  بدین شکل که پشت حصار غرور؛ احساست رو محار کنی ؛و ذره ذره در خویش فرو ریزی و لب به سخن نگشایی ... و از من نخواه تمامی حیای زنانگیم را نادیده گرفته و خود مُهر این سکوت را بر هم زنم... که همیشه من ناز بوده و تو نیاز ... که ظرافتم در کنار صلابتت ؛ بلقیس بودنم و سلیمان بودنت را تجسم میکند .. دیو غرورت را بخوان و افسارش بدست گیر و سجاده سلیمانیت را فرش راهم کن تا بلقیس وار خاضعانه خدائیت را ستایش کنم ...

 

سیـــــــــــــــــــــدا..مولای من .... من پشت پرچین انتظار ؛ تو آنسوی دیوار های جبروتیت ...سایه های تنهایی ما را احاطه کرده است ... مگر نمیبینی که قلبم بی تو شاد نیست .

 

 

صدای بلند اندیشه من ؛ کلامیست که در نگاه تو تجلی میکند ..و تمامی رضایت و شادمانی من ؛تبسم شیرینیست که در چهره تو طلوع میکند ... و امنیت من؛حضور همیشگی تو در صحنه روزگار من است ... به قداست نگاهت سوگند که در منظومه دلدادگیم یکتا کوکب عشقی...و غزلسرایی نگاهت مرا به شب نشینی های وادی شیدایی میخواند ؛ آنجا که منم..انجا که تویی ..انجا که واژه های سکوت ؛مثنوی شیدایی مارا مینگارد ....

ای غایت انسانیت بر سریر اندیشه من تکیه بزن ؛ که صدر نشین مقام عشق تویی ..و در هنگامه روزگارم عشق با تو هجاء میشود .... زبان قاصر ؛از توصیفت به عجز آمده وکلماتی نمیبابم در خور شأن تو ...

ای جوهر مکنون در سینه این زن ... ای والاترین ؛ سزاوارم که در شیداییت آواره ترین باشم ؛ ولی این حق من نیست که   یوسف احساسم را به پشیزی نپذیری .... زیرا که زیبایی این احساس بدانگونه است که جمال تو ...


 

سیـــــــــــــــدا ...(2)

 

 

 


غریب غربتم بخوان، .......ولی غریبه ام مدان.....

مرا مران عزیز جان، ...................که تشنه نیایشم...

به گمانت که نیستم و  نیستی ...به گمانت که رفتم و رفتی ... به گمانت که دیده بر بستم و پشت پلکهای  فراموشی به باد نسیانت سپردم ... به گمانت به همین سادگی دل دادمُ  و از آن  ساده تر دل گــــــُسستم ... به گمانت که کـُدورت به دل نهاده شده دیواری میشود بین ما و سدّ محبت میکند ... به گمانت که تصویرت محو شد آن سوی خاطره ها ... ونگاهی که مرا مست میکرد ؛ افسون سحر انگیزش را از دست داده ؟... به گمانت که میشود سینه را از مهرت خالی کرد ؟ به گمانت که میتوان بدین راحتی هر آنچه بود و گذشت را در جامه دان های هجرت نهاد و دل به جاده  تنهایی ها سپرد و انگار نه انگار دیروزی بود و من ..دیروزی بود و تو ... دیروزی بود و دلدادگی ... ؟؟

 

ای شرقی ترینم ..ای مُستبدِ سراپا غرور ... پیش از اینها من عاجزانه معتکف درگاه تو بودم .. پیش از اینها من سایه های انتظار را همدم بودم و همراه ... پیش از اینها من شُهره آفاق بودم در دلدادگیت ... پیش از اینها من چله نشین عشق تو بودم ... پیش از اینها من حیران وادی تو ..ای هم قبیله من .. من از ازل بدنبال تو بوده ام ..من از دل تاریخ سرگشته و مبهوت تجلی تو بوده ام ... چگونه رهایت کنم .. که ترا ؛ نــــه ......چگونه دل را از اسارتت برهانم ... و حال اینکه بدلخواه خویش ؛ افسار مهرت را بر عنقای وجودم گـِره زدم ... تو در منی و من در خویش اسیر توام ...

گمان مبر که بدین سادگی دست دل از رخسار ماه گونه ات بشویم .. من ترا که نه در دل ..در ذهن میپرورانم ... و بند بند وجودم بسته نگاه توست ... آه که طنین صدایت زمزمه ای در درونم بپا کرده ..ترنم صدایت آوای دل نشین حسی جاودانه است ...

 

سرخی گرم گونه ام،.................... نه از غرور و  غیرت است

سیلی سرد سازش از.... شرم شکست فاحشم...

 

 


 

سیـــــــــــــــــــــدا....

 

 

امروز فردای همون دیروزی بود که با تو به وجد آمدم ..با تو شروع شدم . با تو به قلّه رسیدم .. آری امروز فردای اون دیروز است و من نه بر قلــّه ام و نه شادمان .. این عشق از آغاز فرجامی نداشت ..

همان یک نگاه اول ..دل ما به تاراج رفت ... تمام هستی این دل به یغما رفت ... همان یک نگاه تباهم کرد ..مرا در هم فرو ریخت .. ارکانم متزلزل شد .. وجودم مسحور شد .. و مسخ همان یک نگاه شدم ...

در چشمانت متولد شدم و در نگاهت متوّفی ... آه که یـُحیی و یـــــُمیت چشمان تو ..با ما چه کرد ...اینک این من در آستانه  ی چشمان تو کنیزکی مملوک که (ما مـــــَلَکت ایمانهم ) را در صحیفه ها برایش مقـــــّدر نموده اند ... از خود بیخود و در تو جاری ام .. خاشعانه ترین تجسّم انسانیت در پیشگاه چشمان تو ... خاضع ترینم به تولای مهر تو ... تضرعم را میبینی و پاسخم نمیدهی ... و دلهره هایم هر آیینه بیشتر میشود ..

مـــــــــــرا ببین سیــــــــــــــد من .. آقای من ... من همان بانوی چله نشین و معتکف درگاه عشق توام ...همانی که صحراهای دل و دلدادگی را از برایش درنوَردیدی ..و مجنونیتت را قباله ( قـَبلتُ  حـُبها ) کردی .. مرا ببین و به خود بخوان و هاله ای از احساست را حصار پیکرم کن .مرا  در سینه ات محصور کن که دیر زمانیست معصومیت  تاریخ ؛ رنگ باخته و اغیار و به ظاهر یارها  امنیتم را مسلوب کرده اند .. آقای من نگاهت را از من دریغ نکن ..من سالهاست دخیل  چشمانم را به نگاهت بسته ام ... وضریح چشمانت را طواف میکنم ... من سالهاست  بین صفا و مروه نگاه منو و چشمان تو با دلهره ای نفس نفس میدَوَم .. و اکنون در این آستانه به حکم تقدیر؛  قد قامت عشق را زمزمه میکنم ... بانگ (اشهدُ أنک عزیزی ) را میشنوی .. ؟؟؟

 


 
گيرم اندوه تو خواب است ................ونگاه تو خيال
 

پس دلم منتظر کيست عزيز.......... اين همه سال

پس دلم منتظر کيست ..................................................که من بی خبرم

که من از آتش اندوه خودم ..........شعله ورم

ماه يک پنجره وا شد....................................... به خيالم که تويی

همه جا شور به پا شد ............به خيالم که تويی

 

 

اين چه رازی ست ....که در چشم تو بايد................. گم شد

بايد انگشت نمای....... تو و اين مردم شد

به گمانم............................. دل من........... باز شقايق شده ای

کار از کار گذشته است ............................تو عاشق شده ای

يال کوب عطش است........... اين که کنون می آيد

اين که با اسب گل از....................... سمت جنون می آيد

بی تو ..بی تو ....چه زمستانی ام  اعرابـــــــــــــــی  من

چقدر سردم وبارانی ام ...اعـــــــرابی من

تو کجايی و.......................................منِ ساده ی درويش کجا؟

تو کجايی و .......................................................................من بی خبر از خويش کجا؟

دل خزانسوز بهاریست.......بهاریست    که نيست

روز وشب منتظر اسب و سواری ست ....که نيست

در دلم اين عطش کيست ..........................خدا می داند

عاشقم................. دست خودم نيست خدا می داند

عاشق چشم تو هستيم و زما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

***

@};-

زمــــــــــــــزمه های حــــــــّـــوا...

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 


هنوزم شونه به شونه با مني ، اما تو رويا تو دنياي خودم
هنوزم بي تو نفس نميکشم ، من با اين خاطره ها عاشق شدم
هنوزم محرم دستاي مني ، اما تو رويا تو دنياي خودم
هنوزم بي تو نفس نميکشم ، من فقط همين يه بار عاشق شدم 

 

 

 

 

هر چيزي را آغازي است. و تو آغاز عاشقانه ي مني . ابتداي بي بها نه ي تمام ترانه هاي غزل انگيزم. شروع شاعرانه ي دل دچارم . و تو هماني كه سالهاي سال در به در يافتنش كوچه به كوچه تمام ترانه ها را پرسه زدم تمام غزلها را جستجو كردم و هزاران هزار لحظه هارا به اميد يافتنت به انتظار نشستم . تو هماني كه گفتم با تو مي شود تا سپيده سفر كرد . ميشود طعم غزل را از نگاهت چشيد و عطر صبح را از ناز چشمانت حس كرد . تو هماني كه مي شود شانه به شانه ات بال در بال كبوتران اميد تا مرز رويا رفت .  

 


هيچ ميداني اي مرد ... وقتي به قداست چشمانت ضريح نياز را پنجه ميزنم ...تمامي من شور دل انگيزي ميشود جاري در عمق آن نگاه ... و وقتي  عشقم را خالصانه به مقدم مبارک حضورت پيشکش ميکنم ؛ تاج حوايي خويش را  بر عشق تو مينهم .. ونردبان ملکه بودنم را تا مرز بندگي و بردگيت تنازلي طي ميکنم . که تمامي انچه را در احساس  نهفته دارم نثار قدم هايت در روزگارم کنم ... همه عمر زليخا وار در وفاي تو چشم بر اغيار بسته و خود را در حصارِ وابستگيم به تو... محصور ميکنم .. گويي که در زمين  مخلوق ديگر  جز تو خلق نشده ... شهرزادي ميشوم در شبهاي شمع و شور و شراب چشمانت .. عشق تو هاله اي ميشود بدور احساسم و بازوانت قلعه اي تنومند که غريبه اي را به آن راه نيست ...و من امنيت گمشده ام را در آغوش تو جستجو ميکنم ... در هــُرم نفس هاي تو مذاب ميشوم و تمامي  وقارم به تاراج ميرود ..وقتي لبانم آن ارغواني مستي آفرين ؛ را سر ميکشد ... وجاري ميشود در رگهايم .. و ادغام ميشوي در پيچک پيکرم .. گويي که تمامي روزنه هاي بين ما را خامه اي از عشق پـُر کرده باشد ... مست ميشوي ..مست ميشوم .. و ترسي از خماري فردايش نيست ...


 

 

 

 

با تو هستم شـــــــــــــــازده ...

 

 

 

نامش آدم بود ..بعدها به مــــــَرد موصوف شد ... میگویند عقل او بیش از فهم و شعور نداشته ما زنهاست .. میگویند عاقلانه با امورسرنوشت برخورد میکند ... ولی چرا هیچوقت ندانستم که هنگام وسوسه شدنش از جانب من ..عقل  او در کدامین خلوتگه چـُرت میزد ...

رانده شد و رانده شدنش را در بارگاه حقیقت به حساب حیله گری های من ثبت نمود .. و هیچش نگفتم .. امانت عشق را بر دوش او به ودیعه نهادند و از این امانت هیچ ندانست و هیچش نگفتم .. عشق در عاطفه من فوَران میزد و میجوشید و او در عیش و نوش کوخ ها و کاخ های خویش... و هیچش نگفتم ...

میگفتند او بر عقل خویش حاکم است .و من فقط پیروی مسلک او ...ولی در انتخاب هایش عاطفه اش ؛ واحساسش افسار بدست او را میرانیدند  و هیچش نگفتم ... در دامن من تربیت میشد و برعقل من خــــــُرده میگرفت و هیچش نگفتم ... سینه من حریم رازها و درد دل های او بود و بسترم عشرتکده بد مستی های شبانه اش ..ولی خود را رب البیت میپنداشت و هیچش نگفتم ...

خود را خدای زمین مینامید و وقتی ترس بر او غلبه میکرد به آغوشم پناه میبرد و بانگ ضمّنی ضّمنی  سر میداد .. خدیجه وار او را به سینه مهرم میفشردم تا تب خوفش فرو نشیند ..و آنگاه که از فراش بیماری و ترس ؛ جان سالم بدر میبرد ایوب وار مرا تازیانه میزد به جرم چه ؟ ندانم .. و هیچش نگفتم ...

 قابیل وار خون بر زمین جاری مینمود ...کنعان وار گوش به فرمان پدر نمیداد ..یونس وار به زمین و زمان دشنام میفرستاد ..و یعقوب وار گریه ها در خلوت خویش سر میداد ... مریم وار به قداست مینشستم و فاطمه وار  ام ابیهایم میشدم .. زینب وار سینه ام را سپر بلای برادر مینمودم و باز به بی عقلی محکوم ..و هیچش نگفتم ..

 

با تو ام... ای مـــــــــــــــَرد ... تو در دامان من پرورش یافتی ..از شیره جانم تغذیه میشدی ...  در آغوش من به امنیت محض رسیدی .. روی شانه های من سُکنا گـــُزیدی ...  دستان من غبار  غم ها را از چهره ات میزدود ... و بستر من ترا به هُرم تنش های عاشقانه میکشاند ... در نگاه من دلت معراج میگرفت و در تبسم من ؛  بین قاب القوسین دو لبم به ساحل آرامش میرسیدی ..کدامین برتری  ترا بر من افضلیت داده است ؟ که همانا در کنار من مردانگیت محسوس میشود .. و اگر هاله ای از حضور من ترا احاطه نمیکرد تو خود چون شبی تار بی فروغ ترین میبودی ..

از چه روی بر من فخر میفروشی و خود را برتر میدانی ... ؟ که تمامی حضور تو از برای من است .. و تمامی شوق تو بی حضور من معنایی ندارد ..

 

 

 

يا ايها الناس انا خلقناكم من ذکر وانثی وجعلناکم شعوباً وقبائل لتعارفوا انّ اکرمکم عند الله اتقاکم. ...


 

 

 

من از قبیله لیـــــــــــــــــلی ......تو از ؟؟؟؟

 

من یک زنم ... اگر تمامی حنجره ها به توصیفم فریاد بر آرند  باز  در ترجمان من ناتوانند ... چون من یک زنم .. زنی از قبیله لیلی ؛که افسون نگاهش مجنون  را بادیه نشین میکند .... پاهای تاول زده عاشقانم روی  شن های داغ تاریخ تفیده  میشود ..چون صحرانوردانه ملّقب به مجنون در پی ضریح نگاهم دوان دوان کوه وبرزنها را مینوَردند واین بر عزت زنانگیم و ظرافتش می افزاید ...

 

 

من یک زنم .. زنی از  دیار شیرین .. لبانم جز به زیبایی باز نمیشود ..و سخنانم زمزمه های عاشقانه ایست در اشعار شاعران هر عصور  ... شوخ طبعی من دلالت بر این میشود که فرهاد ها ترک دیار کرده و در کهوف سلاطین وصالم را چله نشین شوند ... و عشقم را بر حصار های روزگار حک کنند تا نامشان در قائمه فداییانم ثبت شود ... زیرا من یک زنم ...

 

 

من یک زنم ..عذرای عذراء..پاک و محجوب ... حامل روح الهی ... که رسالت پاکدامنیم را در قرونی که مردانش متحجر در افکار ناعادلانه خویش غوطه ورند ؛ به گوش همنوعان خویش برسانم .. وبگویم دامان من گهواره و مهد مسیحا نفسی بوده و خواهد بود .. که دنیا را از جهالت بیمارگونه اش نجات خواهد داد ..

آری من یک زنم ... از تبار مریم ها .. ..

 

 

وگاهی هم من یک زنم ناتوان و ضعیف .در غــــُل و زنجیر هوای درون ... زلیخاوار بر ضریح قدرت یوسفان زمانم زنانگی ام دستخوش نیازها و نازها میشود ...آنقدر شکننده که به حیله ها متوسل میشوم که ترا(( این مرد مستبد و گستاخ و قدرت طلب را ))به زانوی در آورم که در کنار پیکر هوس انگیزت به کام دل برآیم ... زیرا من یک زنم ..ولی در پایان با آنکه نام من به بدنامی در دهان های نا اهلان بر سر زبان ها جاری میشود ..در وفایم آنگونه ام که عشق من در من تولدی دیگر می آفریند و نامم به زیبایی ثبت در جریده عاشقانت میشود ... وزلیخای عشقم برقدرتت غالب میشود و تو مغلوب احساس من ... زیرا من یک زنم ..

 

 

آری من یک زنم ..زنی به نام مادر ... مادری بی فرزند ..ولی همواره دامان من مهد موسایان بوده..و فرزندانم را از دیده و دست فرعون های زمانم پنهان داشته ام ... وغریزه ای که در نهادم بوده به هر گونه به تو ای فرزند منتقل نموده ام... که زنانگی من بدون این واژه بس ناتمام است ... تمامی شیرخوارگاه های عصور و قرون تاریخ به وجودم نیازمند و حلیمه وار مادریم را در نهادت به نام عشق به ودیعه  نهادم ....من یک زنم از نسبِ آسیه ها ... که ترا تعیلم دادخواهی داده ام که در قبال فرعون های زمانت زبان الکــَنت را به حق بگشایی ..

 

 

و اما تو ای شهریار شهر قلب این زن ... من یک زنم به نام شهرزاد ... بانویی دلسوز و کدبانویی مهر ورز که روزهایت در سایه الطافم  ؛ آمن بوده و شبهایت در زمزمه های عاشقانه ام شور آفرین سپری شده .. در آغوشم  مردانگیت به ثبت میرسد و در کنارم مردانگیت محسوس میشود ... واگر نمیبودم ..شهریاریت معنایی نداشت ... زیرا من یک زنم ... زنی از قبیله عشق ...

 

 

 

 

 

 

 

 

همه نیلوفرانه هام تقدیم تو باد ....

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

 

آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديد.....
                در آستانه پر نيلوفر،                                                                               
که به آسمان باراني مي انديشيد

 

و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديد......
در آستانه پر نيلوفر باران،
که پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود

 

و آنگاه بانوي پر غرور باران را
در آستانه نيلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز مي آمد
.


***************

 

تو اي رفيق جاده هاي بي کسي

و اي تبسم هلال ماه من

به انتظار ديدنت

کنار برکه هاي بي سوار

تمام لحظه هاي ناتمام من

تمام مي شود

و من همان تبسم غريب يک نگاه منتظر

هميشه مانده ام کنار موج لحظه هاي بي کسي

که يک غم نگاه آشنا

سکوت و خلوت مرا

به وسعت تمام التهاب کوچه ها

پر از سرور مي کند

 

 

 

 


کيستي تو ... که اينچنين در درياي روياهاي خويش با تو شنا ميکنم

همراه موجها خود را در تو رها مي کنم در تو گره مي خورم

کيستي تو ... که گيسوان من به نوازش دستهاي تو خو گرفته است

کيستي تو ... که با حرارت وجودت در اندام من ،شقايقهاي سرخ مي رويند

و حسي گرم ، آرام آرام در درونم رسوب مي کند

کيستي تو ... که از عشق تو آبستن شده ام !!

 

تو...؟؟



دلم کسي را مي خواهد که به چشمهايم گوش کند

کسي که نگاهم را در باغچه ي خانه اش بکارد و هر روز به بوته هاي تشنه ي احساسم آب دهد

کسي که از نگاهم بخواند که امروز هواي دلم آفتابي است يا ابري و سرد

کسي که بداند بعد از هر بار ديدنش باز هم قلبم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه مي تپد

کسي که دلم هر روز برايش تنگ شود

دلم کسي را مي خواهد که شبيه هيچ کس نباشد !

تو...


در نام تــــُهي الهه ها تو را مي پرستيدم ،من آنها را از تو پر ميکردم ، در سيماي تمام قهرمانان تو را عاشقانه مي ستودم ، در خاک سرزمينم با تو عشق مي ورزيدم در چشمهاي تمام معشوقها تو را ميديدم در اندام بتها تو را ستايش مي کردم ........چه مي گويم ؟ ....در لبخند مهتاب ، در نوشخند سحر ، در نجواي بادها بر سر شاخه ي سپيدارهاي بلند ، در زمزمه ي جويبار ، در دل شبهاي باغ ، ترا ناليده ام.... در چنگ هر نوازنده اي تو را نواخته ام .....در زبان هر شاعري تو را سروده ام ...در قلم همه ي نقاشان تو را نگاشته ام..... در تيشه ي همه ي پيکر تراشان بت سازان ،ترا ساخته ام ......در خلوت تنهايان براي تو گريسته ام ، در همه ي دلهاي عاشق به خاطر تو تپيده ام ..... چشم  همه ي خوبان از دل من اشک ريخته اند ، همه ي آه هاي نا کام از سينه ي من بر خاسته اند .....در همه ي بي تابي ها ، غمهاي ناشناس ، حسرتهاي مجهول ، عطش هاي تشنه ، جستجوهاي بي انتها ....همه من بوده ام براي تو...

اينک منم... در تبعيدگاهي دور ،زنداني اين هيچستان تلخ ، تنها ، چشم براه آن که بايد باشد و نيست !!

تو...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 


نياز دستانم را در هزار کجاوه ي نور به آسمانت مي فرستم

و شوق رقصيدنم را تا بلوري ترين کاخهاي ابر پرواز مي دهم

از پل نگاهت مي گذرم و هر جاي لحظه هايت در امتداد خواستن

فرياد مي شوم !

چون موجي در تو مي غلطم و مي پيچم ،در تو مي آميزم ،آغشته ميشوم، مي جوشم

زمين مبهوت از اين ديدار ....از اين پيوند.... از اين تکرار

از اين جوشش... از اين فرياد

از اين اندام چون عاجي تراشيده

تلؤلويي موزون، جذبه اي تا بي کرانه نا مفهوم ، حرارتي ملموس

از تجلي آغوش ...

گذر از ترديد ، از وهمي تا آنسوي برکه اي خاموش

صداقت مفهوم عميق خواستن تن

با تو مي خرامم حجمي از من جدا مي شود و به دورترين مکان زيبايي ميرود

هذيان شيريني ست حلول مجدد خاطرات

پژواک مبهمي که در اعماق وجود جوانه ميزند... ريشه مي دواند ....برگ مي افشاند

آه... چه هذيان شيريني ست !!

 

تو...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


تنهايي ... پناهگاه ، مانوس من ، در گريختن از تن هاست . جزيره ي آرام و راستين من ، در اين درياي ناپايدار ، و خلوت خوبم ، در ازدحام بد ِ جمعيت !!

در تنهايي...

مي شود از سنگيني بودن با کسي که بودن برايش دشوار است ، گريخت ، گريخت تا آزاد و راحت به او انديشيد . که مزه مزه ي خاطره ي شيرين با او ، در بند ِ بودن نيست ، در قيد ايستادن نيست . لذّت قيد (بودن با دلخواه ) در با او بودني بي اوست ..... تنها در اين حالت است که هيچ بودني ، بودن تو را در قالب هيچ چگونه گي مقيد نمي دارد و اين آزادي بي مرز و شور انگيزي ست .

 

" آب از سير بي انجام خود خسته نخواهد شد و اين ذرّات آتش بر قرار بي قراري باز مي چرخند و مي چرخند ..."

 


"سوالهاي بي جواب در ذهنم سنگيني مي کند

 مثل بالهاي آويخته بر شانه هاي پرنده ايي !! "

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

این منم ...................

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

\گفته بودم که هر وقت دلت در سینه نگنجید .. و پرنده خیالت دو بال پرواز نداشت .. گوشه تختت بنشین و چشم بدوز به پنجره اتاقکت .. و از اون گوشه  ی سایه روشنی که نور ماه افتاده بر نیم رخ رنگ پریده ات .. به آسمون نگاه بکن .. و میون اون همه ستاره در دل اون کهکشان دور .. سوسوی نوری که برقی به نگاهت میندازه رو دنبال کن ... تامنو در آستان پنجره ات .. با همان ردای سفید رنگ بلند ..  با گیسوانی به رنگ شبق ...  بر پرچین دیوارک پنجره ات ببینی .. . و نسیم روحم رو که پوست چهره ات رو نوازش میدهد لمس کنی ..  و بعد چشمات رو  ببند و باز سوار بر بال خیال به وسعت دلتنگیت .. تمام خاطرات سفرهای رفته و نرفته  رو تداعی کن .. و بگــــــــــــــو .. وصف العیــــــــــــــش نصف العـــــــــــــــیش ..


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

این منم .. بانوئی شرقی .. از شرقی ترین دیار .. شهرزاد  بی شهریار  شبهای هزار و یک شب تنهائی های تو .. تجسم تلخی از یادواره های قصه های روزگار تو ... تندیسی از عشـــــــــــــق .. تعبیری از فریادهای بی صدای سوگلی های دیار تو .. این منم ... سبوی ننوشیده و شکسته به جرم بد مستی های شبانه تو ..  این منم .. ترنم باران در بغض همیشه نشسته در صدای تو .همیشه چکیده  بر گونه های تو ... با دلی تاوول خورده از سوزش عشق .. با نگاهی پر از حسرت از بدرقه های گام های رفتن و آمدن های تو .. ..با  لبانی تفیده از خواهش های بی جواب مانده از پاسخ های تو ..


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

این منم .. در آستان نگاه تو ..در امتداد  خط خیال تو ....  هراسان از هراس های بی زوال تو ..  چشم براه باز آمدن و باز آمدن های تو .. آغوشم رو به وسعت عشــــــــــق گشوده و بال گسترده..تا تنگا تنگ هرم نفسهای تو ... ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم .... چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم .. تکیه کن بر شانه ام ... ای شاخه نیلوفری رنــــــــــــــــگ .. تاغم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم ..

 


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

همه شب.. از گوشه نیمه باز پنجره  اتاقکت.. که فاصله ی ..مرز و حد  بین من و تو بوده .. نگاهم تا قلمروی بسترت ترا پاسداری  کرده وصدایم زمزمه های لالائی شبانگاهان تو بوده .. و روحم احاطه گر حریم خلوت تو .... با هر نسیم لمست کردم و با هر آوا صدایت ..  و ..........

 و تو  .. خدایت را میخوانی ... که خدایم چه خاموشی ... و در پندار خویش مرا معشوقه ای بی خیال .. خفته در خواب ناز به تصویر میکشی .. و فریادت .... که تا فراسوی درونم پژواک کنان ..  طنین خواهش های ترو  سر میدهد ..


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

متنی عاشقانه....

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


بادِ دیوانه بیرون از معبدِ زمان صفیر می کشد. صدای سوتِ تازیانه ی ترس می دهد بر عریانی زمین. زمین تهی از تو است و بی انتهاست زخم. زمان در باد می پیچد و چونان پیچکی راه بر معبرِ باغ می بندد. باغ دهان می گشاید و مار با فش فشی افیونی نیش به ریشه ی فریب و وسوسه ی افسانه می کشد تا از شکِ خویشتن به درآید. شیطان شولای شعر بر سر می کشد تا واژگان تن از سنگینیِ عبوسِ خدای بتکانند. ریشه های پریشان نشانِ تو می جویند و در بوی تو چنگ می زنند که هر حریم در حریقِ حکایتِ تو قرار می یابد. شاخه های درختان دیوانه وار و بیقرار می رقصند: سماع صرعیِ مستان، گیسوان رها و آشفته، پاها برهنه در کوبشِ دایره و دف بر مسیرِ نقشِ راه شیری، سحابِ دستها در پیچشِ رنگ رنگِ یگانه گی ست؛ سپید در سپید و هر پرده سپید تر از هر سپید. و بر جامه های پاره پاره شان ژاله ی روشن می دمد و دهلیزی به دهلیزی دل می گشاید و از هزار روزنِ تُو در تُوی هر دهلیز، تو ایی که به جلوه اندری و باز هم تکی و شوق بر شوقی...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

بیگانه ای در درون من به هق هقی غریب می گرید:« کجا بیابم ات که بیابان با تن ام یکی ست. هر سو؛ سوسوی بی جهتی ست و هر جهت تو ایی، همراه و همدم نیز؛ اگر بیابمت»

تشویش و اشکهایش شبیه کابوسهای کهنه ی من است. دیوارهای دلداده به هم نفس می کشند و در گوشِ حوصله از تو می گویند. باغ برهنه است و پرچین ها سوخته اند و آلاچیق های پراکنده در چمبرِ چموشیِ باد خاموشند. آسمانِ سردِ کلبه ام مه آلودست و بر جدارهایش بوران، طبلِ آسیب می کوبد و آشوبِ تراشه هایش، رازِ آوازی سترگ را آشکار می کنند، که تنها در کلامِ کبودپوشان می گنجد. تُندر هزار نقشِ هول می پاشد بر جریده ی جان که هم محنت بُوَد و هم هلاک؛ هم ستیز بُوَد و هم گریز. روی رؤیاهایم برف، سنگین به سانِ سنگ می بارد. زمین و آسمان در هاله ای از زوزه ی گرگ، گرد بر گردِ هم می گردند و طعمه ی نیم جان از حلقومِ هم می ربایند. زورقی در تورِ حیرتِ خویش گیر کرده است و ماهیان نُک به تخته بندِ زورقِ خزه پوش می کوبند و جلبک ها صدای صدفی را در خویش می پوشانند. فریادی از فراخنای خالیِ دریا بر شن شعله می کشد:« اینجا نیز نمی یابم ات که تمامِ تن ام میانِ آب ست و آب از من درگریز و دشنه ی تشنگی رگ و پی می زند به ناگزیر»

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

من می لرزم و در آینه ی خاطراتم پیر می شوم و خطوطِ سیمایم راه بر حدسِ سالیان می بندند. پنجره هنوز سبز است و قلبِ بیدستان گشوده تا ستاره ی سیال. ستاره ای که تو بر مینا و مینو برنشانده ای. در گُلدانِ گوهری ام گُلِ یخ می روید. تصویری غبارگرفته در قابی کهنه که چیزی را در یادِ کسی فرایاد نمی آورد. رگبارِ شنها تصویرِ مواجِ یک سراب را در خود فرو می برند؛ به سانِ جذبه ی یک فریب، مانند پژواکِ اغفال به گاهی که خامُشان خاک دیگر نمی خوانند و سکوتِ مضحکِ یک فاجعه تکرار می گردد:« در پنجه های جهان جان ات مچاله می شود و جهان دوباره رونق از تو وام می برد اگر دوباره بیایی و بامدادِ بیکران را بگیرانی»

کسی چنگ می نوازد، آهنگِ ناگزیرِ پشیمانی است. آنگاه که نمی بایست، از دست دادن چگونه مُیسرگشت! سهمِ من پائیزِ حزن انگیز و زمانِ به یغما رفته است. و شَفَقت در شَفَق به جانبِ بی جانبی راه می سِپُرَد. دروازه ی همیشه بسته و بندری مسخ شده و باراندازی متروک، که در خوابِ جاشوان روشن نمی شود. پلی واژگون میانِ مَجاز و حقیقت است:«گوش کن به ضربه ی تبر و نعره ی سرخِ جنگل از گلوی چکاوک به گاهی که چکامه در گلویش می ماسد! نگاه کن به غرق شدن در ساحلِ بی ماسه و لیسه ی طغیانِ غم و نغمه ی تنهایی، هنگامه ی بیگناهی به گاهواره ی برهوت و رهاشدگی»

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

برگها می ریزند و مرا آشیانه ای آشنا نیست. بالِ خسته بر غروب می سایم و سایبانِ کوچکی به دیده در نمی رسد. راهِ بی مصرف، تافته و تفته در گدارِ بی خویشی، مسافر را از دست داده است و سپیده دم بر سنگچینِ راه نشان نمی نهد. افق در قُرُق رنگِ خاکستر است همسانِ دروغی بزرگ. پیرامونم پُر از پرتگاه است و هر سنگ تابوتی معلق از نفرین. سراسرِ شب صدای شومِ شکستن به گوش می رسد. احساس می کنم با حسِ خوابگردی تب زده و هذیانگو به جستجوی رهایی ام؛ رها در رایحه ی تو تا دل زیِ زنگار نگردد. منظرِ تسکین و آرامشِ تو را گم کرده ام:« ای عشق بگو که پرستوهای گریزان باز گردند و دوباره روی کاج ها آشیان گیرند و گلِ سرخ، روحِ رؤیا را سیراب گرداند؛ در پناهِ عشق و بی حدیثِ مسلخ و صیاد. توایی که یکه و تابناک می تابی و عاشقان رُقعه ی نام ات بر دل نقر می کنند.»

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

جوانیِ من مست و سوت زنان در خیابانهای خالی پرسه می زند. با کلاهِ لحظه اش در دست بازی می کند. باد موهایش را، مانند یالِ دودآلودِ اسبهای هراسان پریشان می کند. به خود می گویم:« قلبم را به جنگلِ با شکوه ببر. کنارِ شقایق ها، آنجا که برگها، دیوانه ی آتش اند و آتش سرشارِ رنگهای جاریست که از سرانگشت های تو نشان و شوکت می یابند»

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

جوانیِ من نفس زنان از من می گریزد و راه، میانِ ما قد می کشد و از حضورِ هم، غایب می شویم. آسیمه سر به خیابان می دَوَم. پاهایم از این خاکجای تا ناکجا کشیده می شود. با بالهای پریشیده ام بر صفحه ی باد ماجرای وجود را می نگارم. میانِ میدان، گردبادِ برگ است و طوفانِ زرد که بساطی سبز را درهم توده می کند و اسیرِ رسن می دارد. خیابان رخِ خواب می خراشد و جز ما کسی نیست. انعکاس صدای پاها و سایه که در هم درنگ می کنند. سایه ی وهم به پروازِ شیفته ی پرنده ی کوچکی به سوی عطرِ قصیده ی دریا می ماند و پاهای تاول زده دُرُشتیِ زمین را به درد، درمی نوردند. جوانیِ من، مرا دلسرد ترک کرد، سایه ای بود نزدیکِ من و من بس دور می رفتم تا با تو بی سایه بمانم. دگرباره خود را می یابم؛ در زندانِ کوچکم رنج می کشم. پرنده نیک می داند که قفس؛ هرچند از فَلَق نَسَب بَرَد و رنگ از بنفشه و میخک و زنبق، زیبا نیست، که لَون از رؤیا می سِتُرَد و دستانِ رؤیا از رنگهای تو گرما می گیرند اگر بیایی و بمانی. نگاه کن! دریا بر بستری از سنگهای سبز غنوده است و تموجِ جان اش تویی. تبسمِ آفتاب بوده ای و بر فرسنگسار می تابیدی و گمشدگان را راه می گشادی، بسا حسرت در بی اشارتیِ تو، که ایشان را اشارتی. از هر طرف بر نهایت عرصه بسته ای؛ تو نهایتی و بی تو نهایتی متصور نیست. و بی تو بر هر طریق، آنچه می یابیم جز یافتنِ نایافته نیست.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

و تو ای عشق می توانی اسبهای سپیدی را بنگری که در دشتهای خشک؛ شتابان، سرکش، تنها و بی مقصد می تازند. بر پیشانی شان شبنمِ خستگی می درخشد. چه کسی به من گفت:«نفرین به جهنمِ تنهایی! هنگامی که با مدارا و دلیر از زیرِ رگبارها می گذری، خاکسترِ پرندگانِ تبعیدی را بر اقیانوس بپاش، آب، زلالی و تپش از تو می طلبد. برقِ اشتیاقی، که ناگاه در نگاهِ عاشق می درخشد.»

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

چهره ی زمین ملال آور است، ماه پنهان است و چشمه ی آتش خاموش. با دامهای زمینی و بن بست های مسقف، چگونه می توان راه سپرد؟ اگر تنها یک لحظه آسمان از آنِ من می ماند تمامِ رازهایش را آشکار می نمودم. آسمان به سانِ رنجهایم، خاکستری، پُر دلهره و مالامالِ ابر است. من این پرده های پوسیده و پاره را دوست ندارم. آسمانی آبی و کهکشانی روشن می خواهم. این پرده های کهنه و کبود و مرده ملولم می دارند. شعله های درخشان خورشید را، به هنگامی که کاکُلِ گلها را نوازش می کند دوست دارم. اما بیهوده است، درختانِ معجزه و آرزوها خشکیده اند:«تندیسِ پرواز را می بوسم تا پرهای پرپرم توان پریدن بیابند، تا هر پَرم از نو آغاز کند پرواز را، تا جرعه جرعه بنوشم نوشدارویِ عشق را، تویی که دُردِ دانایی در گلوی تشنه می چکانی. مفصل های آسمان و زمین بی تو از هم فرومی گسلند و باز هر ذره از ذاتِ تو حیات می یابد اگر بمانی»

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

روزی عشق به من گفت:«من آفریدگارِ جهانم و هر جان که عاشق است خود نیز جهانی ست، عشق نیازمندِ فراموشی است و فراموشی نیز نیازمندِ فراموشی ست. مرا در خویش بجوی اگر از خویش غافل نه ای که من در تو می زییم»

تمامِ ناقوسها نواختند، تنها برای آنکه بگویند عشق آخرین مرحله است. زمان، زمانِ درو بود و آن لحظه من میهمانِ ستارگان بودم. کنارِ درختانِ ستبرِ بلوط و مهتاب، آنجا جای شادی و رنگین کمان بود. جهان شگفت می نمود. ما دو رودخانه ی تُرد بودیم که با طنینِ گامهای مواج و جوانمان خوابِ جهان را آشفته می داشتیم. گیاهانِ نمناک جذاب بودند و رنگ از چهره ی تو می گرفتند و مسافر در مسافتِ تو، حجم و بُعد و جسم را می سِتُرد. لاله ها، مرواریدها، سوسن ها و صنوبرها عروسی می کردند. همه زمزمه می نمودند:« بانوی عشق با سیبِ سرخِ ممنوع در دست! اکنون چیزی خواهد گفت و نور شکوفه می کند، در حلاوتِ بوسه اش»

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

نبضِ زمان عاشقانه و شگرف می زد، زیرا تو خندیده بودی. آتش بازیِ چشمانت حادثه ای مقدس بود گره یافته و بر هم بافته همسنگِ طنین موسیقی، هنگامی که نُت ها دست را می نواختند. و رقص، تن را سبکبار می داشت. تمامِ زندگان بر گامهای تو کُرنش کردند. و ما منزل به منزل صاف می شدیم و به وَرایِ آسایش می رسیدیم. صحیفه ی صافی و پیوسته مستِ تو بوده ایم، نه به چشمِ سَر نه به چشمِ سِر، که به چشمِ دل در تو می نگریسته ایم و نیازمندِ تو بوده ایم. بدن ات مرمرین، پوست ات شفاف، روی مخملِ شب راه می رفتی. نسیمِ الحانت افزون از زیبایی بود و زیبایی حرمت از تو می یافت. زمان هیجان زده و پُر ستاره بود و در دلِ مدارِ خویش می گردید. هنگامِ آشناییِ لحظه ها و جستجوی جوهرِ جان بود تا جنسِ ماجرا دگر کند. روح صعود می کرد و رستاخیزِ زندگی بود. بهار در دلِ انگشتان ات گُل می داد و معرفت، فردا را در باوری یکه چراغان می داشت و همه هرچه بود از لطفِ لطیفِ تو بود. مهر بودی و از نگاه ات نیلوفرها طلوع می کردند و خِرَد، حُسن از تو می ستاند و حُزن را نیز.

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ناگهان لحظه ی جدایی دررسید. لب برهم نهادی و نهان شدی و رفتی بی آنکه با من وداع کنی. تو سیبِ سرخ را در درخششِ دانایی پرتاب کردی؛ بهای خونینِ تبعید:«درد اندیش بوده ام و میانِ اشباحِ گشته ام بی آنکه آیینه سیمای من را در من بازتاب دهد. چشم می خست و می بست بی آنکه در نگاه هنگامه ای کند به پا»

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

در آن روزِ یگانه، مرکبِ سیاهِ شب در اندامِ زیبایت نفوذ می کرد. از منفذهایم آتش زبانه می کشید و سلول هایم می سوخت و خانه بر استخوان تنگ می نمود. سالِ کبیسه بود و فرجامِ سبزفامی. سیاهیِ هول در سوادِ سپهر دامن می گشود. من بودم و دامهای درد. دلِ رگهایم گشوده می شد. گردباد مرا می برد. تمامِ برگهایم کبود شدند. توفان می غرید و من از همه ی صخره های صاعقه به جستجوی تو بالا می رفتم. شبی پوشیده در وحشت و دور بود و روشنان مرده بودند و کس در کس نظر نمی بست. آهم، راه ات را نمی گرفت:« کاش آهنگِ رفتن گردانده بود و مانده بود و ما اینسان سنگِ استهزا بر آبگینه ی یکدگر نمی کوبیدیم!»

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

گریان و نگران به دنبالِ ردت می دویدم. تردیدِ مِه آلود مرا درهم می شکست. بندِ ناف بریده و از زِهدان کنده شده بودم و زمان در من خیمه می زد و می آمد و چشم در چشمِ من داشت و چیزی ناچیز را بر جان، رج می زد.

آن روز در قطبِ تنهایی ام باران باریده بود. گامهایم در زنجیر بودند و یقین، با قامت دوتا و پُر لعنت از من متواری بود. خویش را در صیحه ای از طربناکیِ یادِ تو پرتاب کردم. پیاله ی چشمهایم سرشار از سیلابِ اشک و تجربه های تلخی بود که مرا شکنجه زا و سوزان می جَوید:«باز آی گُلِ همیشه بهارم، باز آی عاطفه ی زخمی، و واژه ی دوست داشتن و جذبه ی عشق را دوباره معنی کن. غزالان و کبوتران از دستانِ تو قطره قطره آبِ جاودانگی می نوشند. قلبِ تو سرزمینِ موعود است. تو آفریدگارِ دل هستی، و نیستی همه از تو هست می شود چنانکه بَدایت و نهایت را، تنها تو به هم برمی آوری.»

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

می خواهم تا آخرین نفس در رکابِ تو باشم. نگاه کن! زاهدی سرگشته و شوریده به شوقِ تماشای تو از اعماقِ غارِ هزاران ساله ی خویش بیرون می آید و سکه ی نامِ تواش در کف، که در چارسوقِ سوخته ی انسانی به پشیزش نمی برند، و چهار عنصر هنوز؛ اوراقِ این روایت از دفترِ فکر نزدوده است. و زود باشد که سوداگران چنان اسمِ تو از میانه بردارند که اسمِ انسان را. تا تاریکی را چنان در پهنه ی پلیدی بگسترانند که زور و ظلمات و زرق را.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

با سرگیجه ای برای شناختِ آیینِ آشنای تو روی بامهای جهان، می چرخم. در سینه ام کبوترانِ سپیدِ نامه بریست که برای یافتنِ چشمه های روشن و پاکی؛ که تو پیشکشِ همگان کرده ای پرواز می کنند. سپیده روی دستانِ ململی ات بیدار می شود.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

من اما اکنون سرگردانِ جهانم و عشقِ گمشده را می جویم. تا هنگامی که آسمان اشکهایش را در تاریکی پنهان می کند، من نیز قلب ام را آشکار نخواهم کرد. آسمان هنوز تیره و تار است. چگونه می توانم با این سالخوردگی روی رودخانه های روان پرواز کنم؟ دریا تا بی نهایت گسترده است. هیاهو و بغضِ آب بر روی امواجِ بلند شگفت انگیز می نماید. دستانِ برهنه ی شب مرا در آغوشِ خویش می فشارد. کسی خنجرش را در برکه ی رؤیاهایم پرتاب می کند. فانوسِ دریایی می درخشد و رگبارِ وحشی بر پشتِ دریا شلاق می زند. روحِ من مجروح می ماند و پاهایم بر ردِ پاهای تو در عشق فرو نمی شود و عشق از ما روی می گرداند و ما همدیگر را نمی شناسیم؛ برای آنکه تو دیگر آنجا نیستی... و من اینجایی نیستم... برای آنکه صدفها دیگر آواز نمی خوانند...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

بقدر یک تا تو بودن نوشتم و گفتم و نیامدی.

 

 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


دارم دیروز نامهربان را در مُهر دستانت بو می‌کشم. در زوایای ذهنم می‌کاومت. در تمام غزل‌های ناگفته‌ای که بوی بودنت را برای بزرگ شدن کم دارد.

 بر فراز کوچه ها پرواز کن .. قصه ای را با خدا آغاز کن

 

 کجا تو را آغاز کردم و خودم گم شدم که چنین آرام بر قنوت دست‌های من غنوده‌ای و سر برنمی‌داری؟؟ از نازنازان بالشت‌هایی که صورتت را در خواب خود نوازش می‌دهند. کی می‌رسی از لن‌ترانی چشمه‌نوش‌ها تا مرغ سحر، تو را در مقرنس سبزآبی که شمالش به سمت من وزیدن می‌گیرد و شوق هم‌نقسی با تو را تا جاده‌ها می‌کشاند، بر پشت‌بام‌ها بریزد. باید بیایی، باید بیایم، باید بیاییم؛

 

 من دارم صرف می‌کنم تمام فصل بودنت را در برکه چشم‌هایم که دست از بی‌تابی برداشته‌اند و مرا شرجی می‌کنند در آسمانی که از عسل چشمانم سیراب نمی‌شود و هی نغمه نغمه باران را بر دستهایم می‌چکاند.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 

 من چتر آورده‌ام، به گمان بارش استثقای چشم‌هایم. من آمده بودم از چشمان تو دریا بگیرم و صدای خیس این پنجره را، به این باور که اگر در برکه کوچک من جاری شوی تو را زمزمه کند. صدایم کن صدای تو خوبست. وقتی زهره به آغوش ماه برسد پلنگان بر تو چنگ می‌اندازند و زهره می‌چکد از سقف آسمان روی زمین گرم.

 

نیستی و گلوبند بغض، حرفهایم را ناتمام می‌ریزد توی گلویم و می‌شکند هق هق خود را در بازتاب همین پنجره بسته. باید باران باران ترانه شوی ترنم نغمه‌هایی که هی دست می‌برند تا خنکای تنت را چنگ بزنند. نمی‌توانم چشم بکشم از خشکسالی نابهنگامی که بر سراب چشمانم می‌ریزد.

 

یکی دارد مرا جار می‌زند روی نمکهایی که ترک ترک شده‌اند بر زخم کهنه دلم. باور نمی‌کنم که در کویر هم می‌شود خودت را دو بار از آسمان بشنوی و باز در انعکاس شوره‌زارها به خودت بر بخوری.

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 من باید بروم حتی اگر دل و پایم نیایند تا مرا از غربت پنجره بیرون بکشند و به خودم برسانند. بر لبهایم خنده‌ای ترک می‌خورد تا شوری چشمانم، زخم زبانش بزند در هلهله‌های شامگاهی که بر تو می‌ریخت و خود را کل می‌زد لابلای بازی‌گویشی دستهای تو.

 

من در باور زمین نمی‌گنجم. حجم آسمان را کم آورده‌ام، باید از آنجا ستاره ستاره فرشته بیاورم برای ادای نذرهای دیروزم، تا لبیک گویم هم‌آغوشی صبح را در بستر برچیده شب.

 

 می‌روم و نمی‌آیی تا آرام کنم خودم را در نی‌نی چشمان بخواب رفته‌ات. بقدر یک تا تو بودن نوشتم و گفتم و نیامدی. بگو کی برمیگردی نگاهت را کنار پنجره روی جانماز و کنار قرآن پهن کنی.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net 

دستهای کودکی من کوتاه است از سجاده‌هایی که تسبیح انگشتانش تو را دل‌دل می‌کند. یکی دارد حاشیه دستان مرا بهم می‌بافد، کنار تمام واژه‌هایی که وامدار دیروزند و تا فردا هی باید خود را به دار قالی‌هایی بکشند که رج به رج بوی پاهای تو را ریشه می‌زنند.

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
***************************

 

چرا اینقدر فاصله می‌گیری از بودنهای من؟ من چند سالگیم را با تو برخاستم؟ تو در چندمین دهه از سال‌های من گذشتی كه چله نشنیم را می‌خواهی و من باید معصومیت تمام دعاها را در كف دست‌هایم به آسمان بپاشم و باز به انتظار باران هی‌ بكشم ریاضت بی‌تو بودن را.

 

داری می‌روی بی‌من بی خودت بی‌ما. مرا باز به خودم وامی‌گذاری و می‌گذری. تو چیزی شبیه منی. شبیه خودت شبیه میلیون‌ها آدمی كه سر از زهدان مادران بدر آوردند تا خوشی دنیا را سیاحت كنند. من خسته‌ام خسته. خسته از تمام تخت‌های راحتی كه گوشه آرامش دنیا را برای خودشان قصب كرده‌اند و باز هر صبح مرا به طلوع خورشید می‌دهند.

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

این صبح ها را با خنكای نسیم اردیبهشت روی سر‌شانه‌های تو خستگی می‌گیرم بی‌خوابی‌های شبانه‌ام را. بوی یاس‌های وحشی را برتن كرده‌ای و می‌گریزی از بند بند انگشتهای من كه تو را به خود می‌طلبند. خواب می‌دیدم كه تو را هشیار می‌شوم و باز كابوس‌زده در خودم فرو می‌افتم.

 

این روزها همه‌اش دارند ما را از پل صراط می‌گذرانند كه مبادا پای نرفته‌مان را كج بگذاریم و هزاران راه نرفته را از حق كناره بگیریم. مظلومیت این قوم دارد پشتم را به باركشی تاریخی از تمدن نداشته‌مان تا می‌كند كه مپرس.

 

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

آمدی درست وقتی که باور نمی‌کردم باید اینجا باشی. آمدی وقتی شبستان را پر کرده بودند از بوی نفاق و درویی وقتی نوشته‌ها بوی مردگی می‌داد و خنده‌ها در نیشخند کش‌دار هرزگی، رنگ می‌باخت. من با تو اشهد می‌خواندم در سرزمین زنبورها و با تو می‌سرودم یگانگی نور را در تراوش آن همه آسمان که پشت سر مردگی‌هایم آبی نریخت و برای دلخوشی مادربزرگ آینه‌ای نیاورد تا آمدنم را انتظار بکشد.

 

 هنوز سر از پیله‌گی‌هایم در نیاورده‌ام و تو به دنبال پروانگی‌هایت می‌پری. چقدر بنویسم و تو سکوت بخوانی از اندیشه بیمارمن. من از سکوت می‌ترسم. گرچه از مرگ و عدم نمی‌هراسم. سکوت تو بی‌تابم می‌کند. سخت است که خدا؛ این سکوت بزرگ هستی مرا لال بخواهد. کجایی؟ عمریست بشر در تیه اندیشه فریادت می‌کند!

 

 

می‌دانی که او برای شتاب من قانونی ننوشت اما تو بگو منشور آبان تبصره کدام ماده قانونی است که مرا به دار افکار پوسیده این مردم می‌کشاند تا بر سر نیزه‌های جهالت سربدار شوم.

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


وای چقدر آیه که باید دوباره تکرار شود در کتابت اندیشه من از تو. چقدر داستان که باید از کردارهای زلیخایی به بریدگی دستها سوگند یاد کنند..

 هر شنبه باید نفس صالحت را در آبشخور احساسم سر ببرم. تکرار کن بسم الله را در ذبح بره‌گی‌های من وقتی مسیح تنم به صلیب دستهایت رضا می‌دهد. مبادا بی بسم‌الله قرائت کنی برائت مرا از هرچه غیر توست.

 بسم‌الله؛ به اسم الله، ا‌له‌‌ام را در ناز نازان نسیم طوبایی می‌آویزم که زبرجد چشم‌هایش را بر نقرآبی آسمان قاب گرفته‌ا‌م.

حالا هیچ روزی بی تو طلوع نمی‌کند از مشرق دستهای من و تا غروب چشمهایت کشیده ‌می‌شوم. چه‌ کرده‌ای با دلم که چنین وام‌خواه توست.. تو از حجم دستهایم بیرونی و پرگار نگاهم تو را دور می‌زند در تسلسل‌های باطلی که به زنجیر افکارم پیوند نمی‌خورد..

 حتی قانون احتمالات هم تو را به من نمی‌رساند. کجاست همایی که بر شانه‌های ریخته من بنشیند و آباد کند این ویرانه را.. بازهم شانسی نیست برای فال گیرانی که کوری چشمهایم را نمی‌فهمند تا از تب سردم تو را در بغض چشمانم بترکانند..

 

 و در خطوط کف دست مرا به دام تو بیاندازند.. راستی چه خبر؟ از شانس‌های نرسیده که پخته نمی‌شوند روی ناخامی تجربه‌های این روزهایی که قارقار می‌کنند اطراف مترسک‌هایی که تمام خیابان‌ها و کوچه‌ها را برای دیدن ما سرک می‌کشند تا من باز گردم به غار تنهاییم که بازهم خالی از تو نیست.

 باید باور کنم نبودنت را. باید باور کنم نتوانستنت را. باید.. باید.. باید، تمام نبایدها را باور کنم در ناباوری چشمانم. اما نمی‌توانم...  چطور من اشتیاق این لحظه‌ها را طاقت آورده‌ام

***************تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net*******

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

حال من ...

 

 



حال من حال تک درخت کویری است که چندی است طعم مهربانی را نچشیده . طعم هم نوایی سرود عشق . در ختی که سالها در جوار یاس کبود زیسته ولی اکنون خود را اسیر در دنیای سکوت و تنهایی می بیند و دلگیر از روزگار .

 

تنها همدم او کویر عریانی است که تنها شن های سوزان خود را به پای او ریخته و او را گرفتار گرمای سوزان خود کرده است .


تشنگی امان او را بریده اما دریغ از دیدن تکه ابری کوچک در آسمان آبی که خورشید در آن با گرمای سوزان چهره اش را به بازی می گیرد .

درخت سالهاست چشم به افق های دور دارد تا دیدن ابری هرچند کوچک او را امیدوار کند . یا شاید نسیم خنک و خوش بو از دیار سر سبز عشق و آرزو که به سمت او گسیل شود .

اما تا چشم می بیند چیزی جز سراب نیست . سرابی که او را بار ها فریفته است .
او امید وار است ، امیدوار به زیستن ، به بارش ، به رویش جوانه تازه از جنس عشق و زندگی در دل شن های سوزان .

 

اما نگاه او بسنده به فردای زیبا نیست . نگاهش به قامت جوانش است که در جوانی طعم پیری را مزه می کند . باید به فکر چاره باشد و تنهاییش را ، سکوتش را و این تاریکی وحشتناک را از بین ببرد .

اما چگونه ؟


می خواهد فریاد بکشد اما چه فایده . کسی هست که صدایش را بشنود ؟ صدایی که شاید یاس کبود را التماس می کند !
همراهش سالهاست که او را به باد فراموشی گرفته و دیگر یادی از او نمی کند .
آیا بهاری دیگر در زندگی خزانش طلوع می کند ؟

صدایی که از پشت پرچین سکوت ناله عشق را سر می دهد ....
حالا که بهار از اینجا بریده و کویر را پیش کش من کرده ، دلم می خواست هر از گاهی حالی از من می پرسید ولی غرور این اجازه را نداد .
تنها می نشینم ، می نشینم در کوچه های تاریک و با سکوت هم نوا می شوم اما امید به ظهور بهاری نو هستم اما این بار از جنس عشق نه .....

 

هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی
نوری ظریف و شکننده ، تابشی کوتاه از وجودی محکوم به مرگ
که از هیچ مطلق می آید؛ همچون ستاره ای که در شب می درخشد
نقطه ای ناچیز در گستره ی اقیانوس ساکت و آرام ، هیچ!

 

 

همراهی همراهان، نیمه راه مانده است. ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده. دفتری ازنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.شکوفه های انتظارسربرنمی آرند.طاقتم روبه سراشیبی نهاده است .دوری از بهارسزاوارمن نیست.مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود.وامیدم را به دستهای مهربانت دوخته بودم، که شاید تنهایی ام را رونق بخشد.و کلبه حقیرزندگی ام را به مهمانسرای مردان بی ریا بدل سازد.

 

نجیبانه  نگاهم کن .....

 

 

احساس منو .. نگاه منو ... تموم دلداده گیهامو .. از قالب هوس ها و غریزه های زمینی دور کن و عارفانه منو عاشق باش .. عریان از هر چه هوس منو به آغوش بگیر ... بوسه هایت را  نجیبانه بر پیشانی م بنشان ...  بازوانت رو حصار تنم کن ... سینه ات رو تکیه گاه خستگی هام ... شانه هایت را به وسعت نیاز نگاهم باز کن و منو به زیباترین شب نشینی عارفانه بخوان ... که دیر زمانیست عشق حقیقی در ازدحام نیاز ها و علاقه های زمینی گـُم شده است ... نگاهم را نجیبانه با آن شرم معصومانه ات پاسخگو باش ... وقتی که نامت با لرزشی از حیاء بر زبانم جاری میشود آن را عاشقانه ترین زمزمه موسیقی عشق  بشــــــــنو ... 16.gif

 
من نشاني
از تو ندارم اما
نشاني ام را براي تو
مي نويسم: درعصرهاي
انتظار،به حوالي بي کسي
قدم بگذار! خيابان غربت را
پيـــــــــــدا کـــــــــــن و وارد
کوچه پس کوچه هاي تنهايي شـو
كلبـــه ي غريبــــــــي ام را پيدا کن،
کنـــاربيـــد مجـــــــنون خـــــزان زده
و کنارمرداب آرزوهـــاي زنـــــدگي ام!
درکلبه را باز کن و به ســـراغ بغـــــض
خيــــــــــــــــــــــس پنجــــــــــــــــره برو!
حريــــر غمــــــــش را کنــــار بـــزن!
مـــــــــــرا مي يــــــــــــــابي

*****************

 

یک عمر تکرارِ لحظه ها . بیهوده دویدن برایِ هیچ . هرچند راحت بودم اما بی معنا . دردهایم ساده بود . زبانم تند می چرخید با اینکه حرفی نداشتم . قلبم پاک بود چون خالی بود . یا شاید پر بود از تهی . یعنی " بی تویی " .

اما از آن لحظه که یک دل یا یک چشم یا یک خیال ، با تو بودم ، هر لحظه تازه شد . دردم یکی شد . زبانم دیگر بیهوده نمی چرخید با اینکه یک دنیا حرف داشتم و قلبم پر شد از گناهِ خواستنِ تو . خواستنی که تو را به تنهایی و سکوت وادار می کند . که اگر نگویی ، از درون می سوزی و اگر بگویی باز رانده می شوی به درون . انگار خواستنِ تو ورود به منطقه ی ِ ممنوعه است . با این همه می دانم که فرصت تا " روزِ تو " زیاد نیست .

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما

خواستن ها همه موقوفِ توانستن بود

چشم تا باز کنم فرصتِ دیدار گذشت

همه یِ طولِ سفر یک چمدان بستن بود

در آغوش تنهایی...

 

به آغوشم بگیر ..

.مرا نرم نرمک بین بازوان خود در امتداد یک سکوت ...به هُرم داغ یک نفس.. در انتهای هر چه هست ...به دست بوسه ای بده ... مرا بخوان به اون نگاه .. به اون دو چشم پر غرور ؛ سپس دوباره پلک ببند ..ببر مرا به به ابتدای اولین ..در اون حصار نازنین ...که مست میکند مرا ..به اوج میکشد ترا ...

در آن هنگام که میان بازوان تو همچو پروانه ای درمُشت اسیر؛  از شرم نگاه های داغ و سرکشت پلک فرو مینهم ؛ در آرزوی  با تو بودن و عبور از مرز تن ..قطره قطره ذوب میشوم ..   چقدر رویای با تو بودن رو تکرار کنم .. ؟؟؟

 

 

پشت تنهایی من کنار این ثانیه ها میتوانی بنشینی و به حجم خالی من که بدون تو پوسیده و مندرس و نخ نماست نگاه کنی.پشت تنهایی من که رسیدی گوشهایت را بگیر اینجا سکوت گوش تو را کر میکند اما چشمهایت را باز کن تا بتوانی لحظه لحظه اعدام ثانیه ها را نظاره کنی.هجوم سایه های خیال ـ سرابهای بی وقفه ی عشق ـ تک بوسه های سرد و فریادهای عقیم جوانی منظره ای به تو میدهد که میتوانی جغرافیای تنهایی مرا به خوبی ترسیم کنی.زمان تفریح که شد کثیف ترین لباسهایت را بپوش ـ تو را با خود به ابدی ترین سگ پرسه ی تاریخ میبرم ..جایی که میان آرواره های یخ زده؛ جماعتی برای یک سلام ساده هزار هزار نذر و نیاز میکنند. .پشت تنهایی من هم آغوشی مرگ است و اسارت زندگی ـ

 


امروز بی تو با صبح طلوع خواهم کرد، ستاره بازی چشمانم باشد برای بعد.امروز با دمی تمام خدا را به درون خواهم کشید، نفس های بریده بریده ام باشد برای بعد.کنار دستان مادرم سجده خواهم کرد ،ناشکری های کودکانه ام باشد برای بعد.میخواهم امروز پا به پای تمام کودکان شهرم شاپرکها را دنبال کنم،این همیشه غرور ابلهانه ام باشد برای بعد.بی تو میخواهم تا گوشهای فلک ترانه ی مهر بخوانم،دل مرده گیهای حنجره ام باشد برای بعد.امروز میخواهم برای زندگییم طرحی بریزم آبی رنگ،ورق زدن این همه خاطرات سیاه باشد برای بعد.از امروز میخواهم در زیباییهای دنیا غرق شوم،همه چیز را در تو دیدن باشد برای بعد.امروز میخواهم باز سفری کنم در خود،خلاصه شدنم در تو باشد برای بعد.بی تو هم میشود پر پرواز داشت، این اسارت زمینیم باشد برای بعد.میخواهم زیر آسمان با ابرها تا میتوانم بازی کنم،همبازی شدن با دروغهای همیشگیت باشد برای بعد.میخواهم بار دیگر خودم را سیر تماشا کنم،منظره بودن تمام وقت تو باشد برای بعد.بی تو هم میشود جاده های آفتابی زندگی را پیدا کرد،نذر و نیاز برای بازگشتت باشد برای بعد.

 

منو این نگاه بارانی .....

هوای لحظه هایم بارانی که می شود...چشمهایم بارش یکدست باران را...چنان دنبال می کند که گویی درنمناکی  نفس های قطره هایش ردی از نگاههای ساکت تورا جستجو می کند...لحظه های عاشقی ام وقتی بارانی می شود سراسر خواهش می شوم برای گرفتن دستانت زیر چکه کردن بی بهانه ای که بی دلیل آغاز می شود....و لحظه ای بعد پایان می یابد..باران بی قراری هایم که باریدن می گیرد سکوتی عاشقانه لبهایم را به خاموشی دعوت می کند..و نگاه هایم شررهای عشق را پشت پلک های خیسم پنهان می کند..باران که می بارد  تنها چیزی که لذت شکوه بارش را کامل می کند نگاهی است که بی هوا از چشمان آفتابی ات به دیدگان مشتاق من می نشیند.....و حس از همیشه عاشق تر بودن چنان سراغ ثانیه هایم را می گیرد ؛که همچون قطره های باران  سبکبال و پر التهاب برآستان حضور همیشه مهربانت فرود می آیم......

امروز من می بارم و با قطره قطره این باران جاری می شوم تا لحظه ای که  سرتاپای وجودت را بوسه باران کنم...

به سادگی یک لبخند گم می شوم  در نگاه های بی بهانه ات وتمام پیکرم در حسرت لحظه ای می سوزد که با عاشقانه ترین نگاه؛ مرابه اوج صمیمیت یک هم آغوشی عارفانه می کشانی کاش می دانستی این روزها چقدر بی تاب بی قراری های پرالتهاب  با هم بودنم و کاش می توانستی با یک بوسه تمام دل نگرانی هارا از چشمانم پاک کنی...این دلتنگی ها دارد بیچاره ام می کند و هیچ کس جز تو نمی داند دلتنگی دستان و چشمانم  چه وسعتی دارد......

 

وقتی با من نیستی خودم را از نگاه مضطرب آیینه  پنهان می کنم و به اقاقی های تازه روییده  حیاط کوچکم می اندیشم...که همیشه با اشکهای تو سیرابشان می کردم كاش می دانستم چرا پرندگان مهاجر این بار وقت عزیمت مرا خبر نكردند و نمی دانم  وقتی آسمان سراغ نگاه زلالت را از چشمانم گرفت با چه رویی از نبودنشان سخن بگویم....كاش می دانستم از كدام طرف می روی و كاش كسی بود كه به من بگوید وقتی نیستی چگونه به شكوفه های نسترن بفهمانم كه انگشتان مهربانت برای نوازش هرروزه نمی آید....این روزها تمام كوچه های خیس و سنگ فرش های نمناك جای پای مرا از روی خود پاك می كنند و حتی ستاره های چشمك زن از خاطر می برند.....كه شب های قبل برای آنكه نگاهشان كنم چقدر با من دالی بازی كردند....وقتی نیستی حتی پنجره ها از من روبرمی گردانند و من روزهای نبودنت راروی شیشه بخار گرفته نقاشی می كنم....


 

 

نمیدانم چرا یادم نیست که چگونه محوتماشای بازی روزگار شدم فقط می دانم درجریان باخت قلبم به صداقت وجود تو  ؛ بازنده نهایی هردویمان بودیم چون تو هم پس از قهرمانی صداقتت را در میدان مسابقه جاگذاشتی...
نمیدانم  از چیدن سیب حوا روگردان شدی یا دلت هوای حوای دیگری دارد كه بوسه هایی را كه طعم تمشك باران زده می دهد بر بوته لبانم جا می گذاری و بی تفاوت از كنار  سنگفرش تمام كوچه هایی كه مارا به هم آغوشی ساده و  عارفانه مان می رساند می گذری.....این روزها كه دلم هوای میوه ممنوعه دارد تمام درختان را با شاخ و برگ در دفتر نقاشی می كشم و برای هر شاخه هزار سیب می گذارم شاید روزی باز دلت هوای گاز زدن سیب سرخ حوا كرد...می خواهم هر زمان كه اراده كنی قبل از شیطان میوه ممنوعه را در دستانت بگذارم و این بار قبل از رانده شدن از بهشت آدم شوم......


واژه ها مرا دلتنگ می کند نگاه ها مرا دلتنگ می کند کوچه ها  خونه ها  تمام لحظه ها  مرا دلتنگ می کند و من با حرف به حرف نامت دلتنگی ام را در میان قصه ها جار می زنم و آخرین نگاه عاشقانه ات را  برای خود معنا می کنم...این روزها نه یک بار بلکه هزار بار دلتنگتر از همیشه ام و باخود هجی می کنم آخرین سکوتی را که نام مرا به ساده ترین شکل ممکن تکرار کرد.....این روزها  من برای بودنت  برای خواستنت برای نگاه کردنت و برای بوسیدنت دلتنگ می شوم...و به همین سادگی برای تمام لحظه های با من نبودنت دلتنگی می کنم و  نگاه های خسته ام را از تو میدزدم مبادا رد پای دلتنگی هایم  بر زلالی نگاهت جابماند.

 

تو رفته ای گویی هزار سال قبل از به دنیا آمدنم تمام روزهای با من بودن را  ترک گفته ای ...تو رفته ای و من همچنان جای پای تورا  از تمام جاده ها میدزدم ودر تمام آیینه های قدکشیده اطرافم رنگ آسمانی نگاهت را دنبال می کنم ....تو رفته ای و من  سالهاست تنها با سایه ات به هم آغوشی پنهانی مشغولم و بوسه های آبدار را از لبان معصومت کش می روم.....تو رفته ای و من هنوز به شکفتن غنچه های نوازشگری می اندیشم که با سرانگشتان مهربان تو به شکوفه نشست....و هنوز هرم نفس های بی قرارت را بر گونه های به سرخی نشسته ام حس می کنم ....تو رفته ای و سکوت همه آن چیزی است که بر لبهایم جاری می شود و نگاهی که راه رفته ات را با نمناکی گلایه آمیز پلک هایم شستشو می دهد...شاید حقیقت تلخ زندگی من همین باشد..تو رفته ای و من هنوز با عاشقانه ترین نگاه در انتظار رسیدنت ایستاده ام....


 

قــــــــــــرارمون این نبود ...

 


امشب این چند خط بهانه ای میشوند تا از پیچ این حادثه عبور کنم . قرار بود به جای این همه دل دل ؛ دلداگی کنیم , که نشد . قرار شد کنار قلبهای چروک خورده مان جوانی کنیم , که نشد . مصمم شدیم برای آفتابی کردن این شبهای مهاجم , اما نشد .


 
 قرار شد فاصله ها را تحقیر کنیم و پل بزنیم ما بین انزوایمان , که نشد . حکم کردیم ما را منظره کنند تمام پنجره های مه گرفته , اما نشد . قرار بود سر وعده ی عاشقی پشتمان نلرزد , که نشد . نصیحت کردیم تمام ابرها را که برای هم آغوشی ما را بهانه کنند , اما نشد .


 
 قرار شد دخیل ثانیه هایمان را به نگاه های هم بدوزیم , که نشد . قرار شد از این من های پوشالی رها شویم و خلاصه شویم در هم , که نشد . مشتاق شدیم تا این دلشوره ها را شیرین کنیم , اما نشد . هم پیمان شدیم تا لمس بی واسطه ی آفتابی ترین تن , که نشد .


 
 
قرار بود تو بنشینی و من در شبستان موهایت پرسه ای مهتابی بزنم , اما نشد . مکلف شدیم جرعه جرعه صداقت را سیراب کنیم , که نشد . قرار شد عیادتی جاودانه کنیم از چشمهای هم , اما نشد . تو از متن رویا های کودکیم آمدی تا من مشق کنم همه ی اشتیاق با تو بودن را , که نشد .

 
 
قرار شد آنقدر پیشانیهایمان را به هم بچسبانیم تا رویای هم را خواب ببینیم , اما نشد . مقصد ما پیوند شاخه ی آرزوهایمان بود , که نشد . قرار بود در دستهای هم آسمان را خانه نشین کنیم , اما نشد . ما همه ی حسرتها را پشت سر گذاشتیم و پیمان بستیم تا پشت غربت هم اردو بزنیم , که نشد . ما میتوانستیم مثل سایه ها در هم ادغام شویم , اما نشد . قرار شد از این پاییز تا بهار هرم نفسهایمان را تقسیم کنیم , که نشد .


 
 
 
عبور باید کرد وگرنه حرمت این نفس حرام خواهد شد . عبور باید کرد وگرنه شبانه های اشک آلودم فراموش خواهند شد . عبور باید کرد از این هیاهو های پوچ در پوچ , از این دلمردگی های تو در تو , از این سردر گمی های پیچ در پیچ . عبور باید کرد از ازدحام این سایه ها , از انسداد این دقیقه ها , از التهاب این شقیقه ها . باید گذشت و عبور کرد از این چهارراه های بی راه , از این شاهراه های بی شاه , از کنار این شبهای بی ماه .


 
 
 
عبور باید کرد تا این ساحل طوفانی نشده , تا چشمهایم بارانی نشده , تا این غم خودمانی نشده . باید عبور کرد از مقابل این نگاه های یخ زده , از پریشانی این خیال های شب زده , از تراکم این کلمات وحشت زده . عبور باید کرد تا افق پیداست , عبور باید کرد تا جای قدمهایت برجاست , عبور باید کرد تا خدا اینجاست .


 
 
عبور باید کرد از مقابل این لبخندهای فرو خورده , از میان این منظره های چروک خورده , از اجتماع این همه قلبهای ترک خوره . باید وا گذاشت و رها کرد این عشق های خط خطی را , این ثانیه های پاپتی را , این بوسه های سر سری را . عبور باید کرد تا خیانت عادت نشده , تا صداقت پر پر نشده , تا نبودت باور نشده .
 
 
 
 باید عبور کرد از امواج بی کسی , از هجوم دلواپسی , چرا به دادم نمیرسی ؟ عبور باید کرد تا بهار , تا سرسبزی چنار , تا بوی خوش خیار . باید ترک کرد همه ی آسودگی ها ی پوشالی را , تمام دلخوشی های تکراری را , این همیشه عاشقانه های سفالی را . عبور باید کرد تا نور , تا هور , تا لمس بی واسطه ی حضور . عبور باید کرد از تمام وسوسه های زمین اما چشمهای تو چه قفس خوش رنگی است .

 

بـــــــــــــرکه نیلوفری احساسم ...

روی برکـــــــــه آرام نیلوفری  احساس من آرام بگیر .. قدری سکوت را به مهمانی این لحظات بخوان ... و نگاهت را به پاسخ همه ی تمناهای من از این عشق ؛ به چشمانم حلقه کن ...  نگذار که قورباغه های دغدغه و پریشانی خلسه این سکوت را بر هم بزند ... تـــــــرکه ی نازک عاطفه های محار شده را به آب های برکه  ی احساسم بزن ... شاید تندیسی از بانوی نیلوفریت قد علم کند ... و خلوتت رنگ دیگری گیرد ..


دیر شد و من هنوز نفهمیدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.هنوز این پاهای چوبی به شکنندگی بوته ای خشکیده مرا از رفتن باز میدارد.تو در انتهای کدام مسیر نشسته ای که من برای یافتنت اینچنین سرگشته ام.این دالان های تو در تو این پس کوچه های مارپیچ تا به کجا اضطراب مرا همراهی میکنند.کدام عنصر طبیعی در وجود من کم است که من برای باز کردن چشمهایم مُردّدم.کجایی ای یگانه ی بی پایان در پایان کدام انتظار من سبز شده ای.میوه های نارس وجود من دانه دانه می افتاند مگر قرار نبود زمستان رفتنی باشد آی خورشید کجایی؟ پشت کدام ابر اردو زده ای سرما تا مغز استخوانم فرو رفته است.دیر شد و من هنوز نفهمیدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.اینجا در این خانه ی خاموش من به اندازه ی تمام جوجه گنجشک های شهرمان دلواپسم.اگر قرار به سفر بود که من قرنهاست مسافرم اما کلبه ی تو در دل کدام جنگل بنا شده که من برای یافتنش پاهای جوانیم را در باتلاقهای گمراهی جا گذاشتم.دیر شد و من هنوز نفهمیدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم!!!