حال من حال تک درخت کویری است که چندی است طعم مهربانی را نچشیده . طعم هم نوایی سرود عشق . در ختی که سالها در جوار یاس کبود زیسته ولی اکنون خود را اسیر در دنیای سکوت و تنهایی می بیند و دلگیر از روزگار .

 

تنها همدم او کویر عریانی است که تنها شن های سوزان خود را به پای او ریخته و او را گرفتار گرمای سوزان خود کرده است .


تشنگی امان او را بریده اما دریغ از دیدن تکه ابری کوچک در آسمان آبی که خورشید در آن با گرمای سوزان چهره اش را به بازی می گیرد .

درخت سالهاست چشم به افق های دور دارد تا دیدن ابری هرچند کوچک او را امیدوار کند . یا شاید نسیم خنک و خوش بو از دیار سر سبز عشق و آرزو که به سمت او گسیل شود .

اما تا چشم می بیند چیزی جز سراب نیست . سرابی که او را بار ها فریفته است .
او امید وار است ، امیدوار به زیستن ، به بارش ، به رویش جوانه تازه از جنس عشق و زندگی در دل شن های سوزان .

 

اما نگاه او بسنده به فردای زیبا نیست . نگاهش به قامت جوانش است که در جوانی طعم پیری را مزه می کند . باید به فکر چاره باشد و تنهاییش را ، سکوتش را و این تاریکی وحشتناک را از بین ببرد .

اما چگونه ؟


می خواهد فریاد بکشد اما چه فایده . کسی هست که صدایش را بشنود ؟ صدایی که شاید یاس کبود را التماس می کند !
همراهش سالهاست که او را به باد فراموشی گرفته و دیگر یادی از او نمی کند .
آیا بهاری دیگر در زندگی خزانش طلوع می کند ؟

صدایی که از پشت پرچین سکوت ناله عشق را سر می دهد ....
حالا که بهار از اینجا بریده و کویر را پیش کش من کرده ، دلم می خواست هر از گاهی حالی از من می پرسید ولی غرور این اجازه را نداد .
تنها می نشینم ، می نشینم در کوچه های تاریک و با سکوت هم نوا می شوم اما امید به ظهور بهاری نو هستم اما این بار از جنس عشق نه .....

 

هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی
نوری ظریف و شکننده ، تابشی کوتاه از وجودی محکوم به مرگ
که از هیچ مطلق می آید؛ همچون ستاره ای که در شب می درخشد
نقطه ای ناچیز در گستره ی اقیانوس ساکت و آرام ، هیچ!

 

 

همراهی همراهان، نیمه راه مانده است. ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده. دفتری ازنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.شکوفه های انتظارسربرنمی آرند.طاقتم روبه سراشیبی نهاده است .دوری از بهارسزاوارمن نیست.مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود.وامیدم را به دستهای مهربانت دوخته بودم، که شاید تنهایی ام را رونق بخشد.و کلبه حقیرزندگی ام را به مهمانسرای مردان بی ریا بدل سازد.