عاشقتم مثه عطر دُعا , مثه رنگ خدا ..مثه من که نفس به نفس با توآم همه جا .... قد میکشی توی ذهنم ,بزرگ میشی , اونقدر بزرگ که تمومی شاخ و برگ حضورت سایه انداخته به روی زندگیم .. زندگی که فقط با یاد تو شکل گرفته .. توی حجم این تنهایی فقط هاله ...ای از روح تو, منو احاطه کرده .. منم و تنها آوایی از صدای تو , صدایی که فضای تنهاییمو پر کرده .. چقدر به تو نزدیکمو ,چقدر تو دور از من .. من هی سر طناب فاصله ها رو میکشم که به تو نزدیک تر شوم و میدونم وقتی به انتهای این طناب برسم فقط سرابی از حضور توست .. که بسته شده به درخت آروزهای کاذبی که در ذهنم پروروندم ..


اینجا بوی تو به مشامم میرسه .. منظورم از اینجا . همین گوشه ی خلوتی که برای به تو فکر کردن برای خودم ساختم .. دلتنگم .برای این دلتنگی به دنبال بهونه نیستم ..میدونم که حصار اون سکوتی که تو قلم زدی بینمون, میتونه تنها دلیل این دلتنگی ها باشه .... ولی وقتی شکستن مُهر این سکوت بسته به قانون هاییه که تو برای خودت تصویب کردی .. تدبیری برای از هم پاشیدنش ندارم ..

هیچ کلیدی مثه صبر نمیتونه قفل این سکوت رو باز کنه ... و من همچنان در سردی این سکوت بیتاب و بیقرارم ..
دیگه دوستت دارم های من , در هیچ سبدی جای نمیشوند که پیشکش حضورت کنم ..
...