در آغوش تنهایی...
به آغوشم بگیر ..
.مرا نرم نرمک بین بازوان خود در امتداد یک سکوت ...به هُرم داغ یک نفس.. در انتهای هر چه هست ...به دست بوسه ای بده ... مرا بخوان به اون نگاه .. به اون دو چشم پر غرور ؛ سپس دوباره پلک ببند ..ببر مرا به به ابتدای اولین ..در اون حصار نازنین ...که مست میکند مرا ..به اوج میکشد ترا ... 
در آن هنگام که میان بازوان تو همچو پروانه ای درمُشت اسیر؛ از شرم نگاه های داغ و سرکشت پلک فرو مینهم ؛ در آرزوی با تو بودن و عبور از مرز تن ..قطره قطره ذوب میشوم .. چقدر رویای با تو بودن رو تکرار کنم .. ؟؟؟
پشت تنهایی من کنار این ثانیه ها میتوانی بنشینی و به حجم خالی من که بدون تو پوسیده و مندرس و نخ نماست نگاه کنی.پشت تنهایی من که رسیدی گوشهایت را بگیر اینجا سکوت گوش تو را کر میکند اما چشمهایت را باز کن تا بتوانی لحظه لحظه اعدام ثانیه ها را نظاره کنی.هجوم سایه های خیال ـ سرابهای بی وقفه ی عشق ـ تک بوسه های سرد و فریادهای عقیم جوانی منظره ای به تو میدهد که میتوانی جغرافیای تنهایی مرا به خوبی ترسیم کنی.زمان تفریح که شد کثیف ترین لباسهایت را بپوش ـ تو را با خود به ابدی ترین سگ پرسه ی تاریخ میبرم ..جایی که میان آرواره های یخ زده؛ جماعتی برای یک سلام ساده هزار هزار نذر و نیاز میکنند. .پشت تنهایی من هم آغوشی مرگ است و اسارت زندگی ـ
امروز بی تو با صبح طلوع خواهم کرد، ستاره بازی چشمانم باشد برای بعد.امروز با دمی تمام خدا را به درون خواهم کشید، نفس های بریده بریده ام باشد برای بعد.کنار دستان مادرم سجده خواهم کرد ،ناشکری های کودکانه ام باشد برای بعد.میخواهم امروز پا به پای تمام کودکان شهرم شاپرکها را دنبال کنم،این همیشه غرور ابلهانه ام باشد برای بعد.بی تو میخواهم تا گوشهای فلک ترانه ی مهر بخوانم،دل مرده گیهای حنجره ام باشد برای بعد.امروز میخواهم برای زندگییم طرحی بریزم آبی رنگ،ورق زدن این همه خاطرات سیاه باشد برای بعد.از امروز میخواهم در زیباییهای دنیا غرق شوم،همه چیز را در تو دیدن باشد برای بعد.امروز میخواهم باز سفری کنم در خود،خلاصه شدنم در تو باشد برای بعد.بی تو هم میشود پر پرواز داشت، این اسارت زمینیم باشد برای بعد.میخواهم زیر آسمان با ابرها تا میتوانم بازی کنم،همبازی شدن با دروغهای همیشگیت باشد برای بعد.میخواهم بار دیگر خودم را سیر تماشا کنم،منظره بودن تمام وقت تو باشد برای بعد.بی تو هم میشود جاده های آفتابی زندگی را پیدا کرد،نذر و نیاز برای بازگشتت باشد برای بعد.
روی برکـــــــــه آرام نیلوفری احساس من آرام بگیر .. قدری سکوت را به مهمانی این لحظات بخوان ... و نگاهت را به پاسخ همه ی تمناهای من از این عشق ؛ به چشمانم حلقه کن ... نگذار که قورباغه های دغدغه و پریشانی خلسه این سکوت را بر هم بزند ... تـــــــرکه ی نازک عاطفه های محار شده را به آب های برکه ی احساسم بزن ... شاید تندیسی از بانوی نیلوفریت قد علم کند ... و خلوتت رنگ دیگری گیرد ..