تبليغاتX
بـــــــــــــــرکه نیلوفری احساس من...

بـــــــــــــــرکه نیلوفری احساس من...

میـ ـان آبی زلال رویــاهـ ــا..

1323455865611.jpg

میـان آبی زلال رویـاهـ ـا.. همچـو.. شاپرکــ. های مسـافـ ـر.. چشـ م که ببنــدی... خواهی دید آنچـه را که هرگز در دنیای خـاکی ندیدی..
میبینی تمام قطرات بـاران عاشقتر از همیشه روی گــونه های تبدارتـــ. میبارند..خنکی نسیـ م .. به روی پوستتــ..

تــو را.. به وجـ ـد می آورد گــویی.. جانی دوباره به روح خستـ ه ات می بخشــ ـد..

محکمـو پـابرجا می ایستی. و بی آنکـ ه بدانی .. نظـاره میکنی.. گــونه هــای زیبایتــ.. غــرق سیلاب اشکــ. های بی محـ ـابـا می شـود
...
مـ ـوج گیســوان شبرنگتــ.... همراه باد به رقص در می آید.آرام همـ ــراه امـواج سرکشــ.. بالا و پایین می روی...
معنای فــریـاد را حس کنی.. میتوانی درک کنی که چقدر ثانیه ها محتــاج هستند تا تــو.. به فـریـاددعوتشـ ـان کنی...
میــدانی.. که چه لـذتی می برند برگـــ.. هـای زرد و خشکــ.! لحظـه تبـ ـدیل شدن بـه رد پاو صــ ــدا...


میشنـوی.. صــدای موسیقی ملایـ م پــرواز قاصـدکـــ. هـا را ..





میـ ـان آبی زلال رویــاهـ ــا
..

چشـ م! که ببنـدی ..خـواهی دیـد! آنچـ ـه را که هرگـــــ ـز ندیــدی..
میفهمی که آرامش شبـــ.. بیتاب صدای لالایی جیرجیرکــ.هاست! خوب لمس میکنی حس خیس قطـ ـرات شبنـ م را ..
که زیبا روی گلبرگــ.ها در انتظار سحـر هستند.. آنقـدر نزدیکی که دیگر تن سرد مـ ــرداب را .. با تمـام ذراتشــ.. حس میکنی..


1972733dx7udk9h8h.gif


و میبینی ...

که نیلـوفـ ــر .. چگونه زود پـای غـ ـرق خامـوشی مـ ــرداب میشـ ـود
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 0:11  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

خاطــــره های عاشقانه ..

نشسته بودیم توی جمعی .. من با دخترای اون جمع میگفتم و میخندیدم ..و تو سرگرم صحبت با پسرای اون جمع ... هنوز حضور همو احساس نکرده بودیم ... صدای خنده ی من کمی بلند تر از حد معمول شد ... همه ی اونایی که توی جمع شما بودن به سمت ما نگاه کردن ... نگاه تو به نگاه من حلقه شد .. صدای خنده ام قطع شد . یه مکث ..لبامو ورچیدم .. انگار که خجالت کشیده باشم ... تمومی من چشم شد و به سمت تو کشیده شد ... بدون اینکه پلک بزنی خیره شدی به چشمام ... دوستات دوباره مشغول صحبت و بازی شدن .. و تو هنوز نگاهت به این سمت بود .. سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و پلکامو پایین بیارم ..و خودمو توی جمع دخترا گـــُم کنم ... تو هم برگشتی به سمت دوستات ... هر از گاهی دوباره این نگاه ها بهم حلقه میشد ... و دو باره من آب دهنمو قورت میدادم و از شرم نگاهمو میدزدیدم .. حواست دیگه اونجا نبود ... ولی همونجا نشسته بودی ... تولد یکی از بچه ها بود ... یکیشون گیتارشو آورد و شروع کرد به نواختن ... صدای موزیک ارومی فضای اونجا رو پر کرده بود ... همگی متوجه صدا بودیم ... همه ساکت .... او میخوند و مینواخت ... هر از گاهی دوباره با یه سطر از ترانه .. تموم حست به این سمت کشیده میشد ... و اون نگاه خیره ... و یه لبخند ملایم ... .. ساعتها به همین منوال میگذشت ... زمان میگذشت و ما بیخیال هر بود و نبود ... کاش زمان همونجا متوقف میشد ... حس کنجکاوی ..که این کیه که این نگاهش از بلور مردمک چشمم میگذره تا رُخنه کنه تــَه وجودم ... شاید تو هم به این فکر .. که چی شد یهو ... ؟ کیه این دختره ؟؟ دست و پامو گم کرده بودم ... با اینکه میدونستم کسی متوجه نگاه های دزدکانه ی ما نیست .. ولی یه ترس و دلهره شیرین وجودمو در بر گرفته بود ... که نکنه کسی متوجه بشه و من خجالت بکشم ..

خواننده میخوند .. نور چراغ رومانتیک بود .. طوری که چشم رو اذیت نمیکرد ... فضای اونجا دوستانه بود ... قلب من اما بی وقفه میتپید ... و نگاه های تــــــــــو .. تا عمق وجودم جاری میشد ... اون شب تا نیمه های شب احساس من توی ابرا بود .. ترو نمیدونم ... جشن تولد تموم شد .. موقع رفتن .. حیاء مانع میشد تو بسمتم بیایی .. چه جوری شد که سندرلا وار از اون جشن گریختم و رفتم نمیدونم ..ولی در دلم آرزوی تو بود .. تویی که نمیشناختمت .. توی که نمیدونم چرا اینقدر حس خوبی بهت داشتم ...

تموم شب رو و فرداهای ما بعد اون شب رو .. بیاد اون دو چشم خیره بودم ... که کی دوباره میشه این شخصیت رو دید .. کی بود ؟ از کی نشونیشو بگیرم ؟/ دوباره میبینمش .. ؟ و فرصتی که از دست داده بودم ...

 

باران به شدت میبارید ... توی اتاقم مشغول نوشتن یه سری خاطرات بودم .. موزیکی آرووم از پخش کن ؛ فضای اتاقمو کمی رومانتیک کرده بود .. صدای شـُرشــــــُر باروون هم طراوت خاصی به احساسم میبخشید .. رفتم کنار پنجره .. پرده رو عقب کشیدم .. و زل زدم به این قطره های که نمیدونم سرشک کدامین فرشته است که اینچنین میبارید .. هوا زیاد سرد نبود .. دلم هوس کرد برم پیاده روی .. شال و کلاه کردم و از خونه زدم بیرون ... نمیدونم اون روز بعد الظهر چقدر و تا کی پیاده روی میکردم .بدون چتر زیر اون باروون زیبا . کنار ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم و دلم میخواست بقیه راه رو یا شهر رو از پشت پنجره های خیس و بارونی ببینم .برام مهم نبود مسیر به کجا ختم میشه و یا کدام چهار راه پیاده میشم .. تنها چیزی که مهم بود اون روز احساسم پر از طراوت این باران بشه و روحم باران خورده بشه ..

همانطوری که ایستاده بودم و منتظر اومدن اتوبوس .. دیدم انگاری که باران بند اومده باشه دیگه بارانی روی سرو صورتم پاشیده نمیشد ... برگشتم سمت چپمو نیگاه کردم ..دیدم همون دو چشم خیره .. همونی که اون شب نگاهش با نگاهم بازی ها میکرد .. کنارم ایستاده و چترش رو سایبونم کرده .. فاصله بین منو و او بقدر یک احساس بود .. با علامت سوالی به بزرگی تمومی احساس های این چند روزه ام .. نگاهمو دوختم به چشماش .. بدون اینکه حرف و حدیثی حتی بقدر یه کلمه بین ما رد و بدل بشه .. توی چشماش تمنایی از نوع شفافیت بلوغ یک اتفاق شیرین موج میزد ... اتوبوس ایستاد .. با لبخندی یخ زده پلکهامو روی هم نهادم به سمت درب عقب اتوبوس رفتم .. اونم به سمت درب جلویی اتوبوس .. اون سوار شد و من نتونستم .. او میرفت و من چشمام اتوبوس رو میپایید ..

این نگاه چه بود که بدون هیچ کلامی برای بار دوم به سر وقت احساسم می اومد ..و تا میومدم که از ذهنم محوش کنم دوباره گریبان گیرم میشد ؟؟ او رفت و من دوباره پناه بردم به بارانی که مدام میبارید .. سعی کردم دوباره بقیه راه رو پیاده روی کنم .. نمیدونم کدوم چهار راه بود که احساس تشنگی کردم .. به دنبال یه کافی شاپ بودم همون حوالی ...

نور قرمزی که روی لافته ی کافی شاپ بود نظرمو جلب کرد ..مثه موش آب کشیده شده بودم .. وارد کافی شاپ شدم .. نزدیکترین میزی که با شیشه هایی که به خیابون متصل میشد نشستم .. خیره شده بودم به خیابون و باروونی که میبارید و ذهنم رو در ایستگاه اتوبوس .در عمق اون نگاه رها کرده بودم .. برگشتم که قهوه ام رو بردارم .. هنوز قهوه رو روی لبم ننهاده بودم که روی میزی که مقابل میزم بود همون نگاه .همون چشمان .. خیره به من .. با لبخندی به زیبایی ؛ احساس باران خورده ام ... مکث کردم ..پلکهامو اوردم پایین و ............

او تنها نبود .همراه با شخصی که پشتش به من بود مشغول حرف و حدیث بود ..

دوباره اون چشمهای خیره .. اون نگاه آشنا ... و منی که ذهنمو کشان کـِشان از ایستگاه اتوبوس تا این کافی شاپ کشانده بودم .. که غرق در زیباترین تصویر زنده دنیا بشم ..

قهوه ام تموم شد .. و نمیدونم چه جوری اون فضا رو ترک کردم ... و ساعتها ذهنمو درگیر این اتفاق خواستنی کردم ..

شب پلکهامو که میبستم .. رویای اون نگاه پشت نگاهم نقش میبست ..

 

4f781fc9b219f980278bf2186cf17a59__IMG_0063.jpg

یه شب پاییزی کـِز کرده بودم جلوی تلوزیون ..مشغول تماشای فیلم شب یلدا بودم .. این فیلم یه حس زیبایی به احساسم میده .. قهرمان قصه ( حامد ) رو ستایش میکردم .. وفایی که در کمترین اشخاص میشد لمس کرد .. احساس زیبایش در بروز دادن عشقی که به همسرش داشت .. تلفن خونه زنگ خورد .. برداشتم .. نیلوفر بود .. با همون لحن شیطنت آمیزی که همیشه توی صحبت هاش موج میزنه ..

- باز نشستی کـُنج خونه رویای شاهزاده و اسب سفیدشو توی ذهنت مجسم میکنی .. دختر تو از این دنیای رویاها خسته نشدی .. پاشو خودتو آماده کن . بچه ها دارن میرن شمال ..تو هم دعوتی ..

- کدوم بچه ها ..؟

-اووووووووووووه حواست کجاست .. همه ی گروهک ما .. بچه های شب جشن تولد امــیر ..

- همشون ؟؟

------منظورت چیه از همشون ؟ خوب آره همگی میخواییم بریم شمال .. وسایلت رو آماده کن صبح ساعت پنج میام دنبالت .. میریم ترمینال آرژانتین با تور میریم شمال ..

گنگ و مبهوت تا لحظاتی کنار میز تلفن خشکم زده بود .. از آخرین دیدار منو و چشمای او .. دو سه ماهی میگذشت .. نه اینکه خاطره ی اون چشمها رو فراموش کرده باشم .. ولی در ذهنم کم رنگش کرده بودم .. همه ی خودمو به دست تقدیری که برایم رقم خورده بود سپرده بودم .. دلم نمیخواست خودم برم دنبال تقدیر .. دلم میخواست اینبار هر اتفاقی میخواد توی روزگارم بیفته اتفاقی باشه .. بدون هیچ نقشه ی قبلی .. بدون طراحی های ذهنی خودم .. یه نوع شوق عجیبی برای رفتن به این سفر توی وجودم شکوفایی میکرد .. با چه حس و حالی وسایلمو جمع کردم , بماند .. اصولا من از رفتن به سفر شمال احساس طراوت و تازه گی میکنم .. اینبار این حس دو برابر شده بود .. انگار انگیزه ای منو به رفتن وا میداشت .. دوباره اون شب کذایی تولد و اون روز باروونی .. اون ایستگاه اتوبوس .. اون کافی شاپ مثه صحنه های یک فیلم از ذهنم عبور کرد .. دلتنگ دو جفت چشم قهوه ای خیره بودم .. این دلتنگی از کجا سر چشمه میگرفت نمیدونم ..

اینبار مثه ادمایی که خودشون رو واسه یه میتینگ خاص آماده میکنند .. هی بخودم میرسیدم .. هی خودمو جلوی آیینه بررسی میکردم .. یهو توی ذهنم یه فکر جرقه زد .. که .... اگر نیادش .. اگر اون جزء دعوت شدگان نباشه ..

-حالا چه اصراریه که حتما باشدش .. چت شده دختر .. ؟

ساعت پنج صبح ما توی ایستگاه آرژانتین بودیم .. تعداد زیادی از بچه ها رو میشناختم .. دخترای شب تولد همه بودند .. یه نوع ترس . نه ..نه .. یه نوع حیای زنانه مانع از این میشد چشمامو همه جا بچرخونم ببینم اونم هستش .. سمت پسرا رو نگاه نمیکردم .. ولی دزدکی زیر چشمی هر از گاهی نگاهمو به طرزی که طولانی نشه به این سمت و اون سمت میچرخوندم ..

میزبان داد زد که ./... بچه ها سوار شید .. فکر کنم همگی اومدن دیگه .. سوار شید ..

نیلوفر گفت برو سوار شو بهترین جا رو انتخاب کنیم .. صندلی سوم سمت چپ من کنار پنجره مثه همیشه .. هوا تقریبا سرد بود .. یکی یکی بچه ها سوار میشدن و من همشون رو زیر نظر داشتم ببینم اونم در جمع ماست .. صندلی ها پر شد .. روبروی ردیف ما یک صندلی خالی بود .. دوست پسر نیلوفر حمید .. نشسته بود .. حمید گفت بچه ها صبر کنید .. همراه من هنوز نیومده ..

بچه ها همگی زدن زیر خنده .. که ..حمـــــــــــید همراه اول یا ایرانسل رو میگی .. صدای خنده توی فضای اتوبوس پیچیده بود ..

یکی میگفت یه زنگ بزنید به همراه حمید صداش درآد ببینیم کجا قایم شده ..

تپش قلبم زیاد شده بود .. یعنی همراه حمید همون دو چشم خیره است .. یه ربع منتظر موندیم .. من مشغول حرف زدن با نیلو بودم که یهو دیدم یکی وارد اتوبوس شد .. همردیف من نشست .. فاصله بین من و او .. حمید و نیلو بود .. اونم کنار پنجره نشسته بود .. با لبخندی که مثه همیشه روی اون لبهای برجسته اش بود .. و کمی متمایل کردن سرش به سمت پایین ..سلام کرد .. بدون کلام ..

منم فقط مثه همیشه پلکهامو روی هم نهادم .. شاید به سبک منم , این هم یعنی سلام ..

آرووم گرفتم و نگاهمو دوختم به دنیای پشت شیشه ی اتوبوس .. حمید و نیلو داشتند با هم صحبت میکردن .. او هم روش رو برگشتونده بود به عقب با یکی از بچه ها صحبت میکرد .. همینکه اومد برگرده .. چشماشو دوخت به نگاه من ... یه مکث کوتاه و بعد جلوشو نیگاه کرد ..

2091239155789761187184946319120430171105.jpg

این صحنه ها طی اول راه چند باری تکرار شد .. اول جاده چالوس .. آهنگ رضا صادقی ..خدا رو چه دیدی ... یه نگاه ممتد طولانی و چشمای من که میرفت در نگاه او بخواب بره .. قلبم تند تند میزد .. این آهنگ هم بیشتر کمک میکرد که احساساتم لطیف تر بشه .. هوای زیبای پاییزی اول صبح .. منظره طلایی رنگ پاییزی جاده شمال ... اون دو چشم خیره و نگاه های دزدکانه .. و لبخندی که مستم میکرد ... تموم صداهای توی اتوبوس برام گنگ و نامفهوم شده بود .. اصلا هیچی نمیشنیدم .. تموم حواس شش گانه ام در نگاهم ذخیره شده بود ... روحم تا نزدیکی خدا به پرواز در اومده بود ..

 

تا بعــــــــــــــــد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 3:58  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

تجلی میکنی و من کم کم رنگ میبازم ....

 

;کـــــــــــــــــلوب آخـــــــــــــرین معــــــــــــــــــشوق ..شما را به حضور دعوت میکند ..

http://www.cloob.com/clubname/Akharin_mashoughclub

 

شرقیم .. شرقی م .. نمیدانم نژادم به کدامین بانوی مملوکه در تاریخ میرسد .. نمیدانم نسب م به کدامین مرد (( اَبــــــــَر مرد )) میرسد ... نمیدانم بادیه نشین بوده اند یا در قصور سلاطین شرق خدمتگذاران درباریان .. ولی خوب میدانم که نجابت را به لقمه نانی نفروختند .. عزت و اقتدار را به درهمی تعویض ننمودند ..

شرقی م .. از بانوان اصیل همین حوالی .. بنـده گی خد ایم را نگین پادشاهی ام میدانم در پهنای زمینی که خلیفه اش همچو منی ست .. برده گی معشوقم مــُهر نجابتی ست بر افسار هوس هایم .. که آبـــــــــــرو نفروشمو و حیائی را نـَدَرم ...

شــــــــــرقی م ... از بانوان پرده نشین ؛ که چله نشینی سر و همــــــــــــــسر را سالیان سال است اعتبار زنانگی میدانند ..و زیر بار ناهمواری های این جهان سراسر متلاءلاء از رنگهای اغراء و اغواء پشتی خمیده نکرده اند و خمی به ابرو نکشیدند .. و تا کنون و هنــــــــــــوز ایثارشان پیشکشی اهل بیت شان است ..

شــــــــــــرقی م ... لیلی م .. شهرزادم .. شیرین تر از شهــــــــــــــد در کلام اسطوره نویسان این دیارم .. عاشقانه هایم را در دریای نگاهم می رانم و عارفانه هایم را بر لبان می سرایم .. میخوانمت به خویش و میرانمت ز خویش .. که تازه گی احساسم طراوتی شود بر شادابی قامتت ..

شهریارم .. مرا سوگلی قلب خویش بخوان .. که تو هماره همان صدر نشین محفل روزگارمی ..

@};-

..................کمنـــــــــــــــد بانوی شــــــــــــرقی ..

تو خیره میشوی و من هراسان دل میبازم .. تو تجلی میکنی و من کم کم رنگ میبازم .. تو در من رسوب میکنی و من در ذهن فراموشی ها به خاک سپرده میشوم .. تو تعالی زیباترین جلوه ی عاشقانه های منی ..و من برده ی این احساس همیشه جاری در عروقم .. تو غیرت مردانه تاریخ منی .. و من ضعیفه ی , دلسپرده روزگار پرده نشینی ام ... تو حرمت استواترین ایستادگی های ثبت شده در تقویم دلدادگی ات ... و من افسار شده در رقبه ی تو ... تو حامی جان و مال و عِرض و شرف منی و من معتکفی در پستوهای حریم تنهایی تو .. تو جرعه جرعه عشق میطلبی و من سبو سبو به کامت لبریز میشوم ...

ای حامی تکیده گی هایم .. ای سروَر خمیده گی هایم ... ای تجلی ربانیت روزگارم ؛ که رب البیتی چون ترا سزاوارترینم .. در عـُرف و شرع ؛عارفانه و شاعرانه سلب اختیارم نمودی که اُسوه ی اقتدارم باشی ؛ و هستی .. هستی ام را هستی بخشیده ای ..و هوشیاری ام را مستی ... سلطنتت را بر پهنای مملکت قلبم حاکمیت میکنی .. پس نگاهت را زا این همیشه مملوکت باز نگردان ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 2:24  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

بگو این آستان کیست که تنهایی اش بوی غربت قابیل می دهد؟!!!....

از تو و فاصله با تو..از تو و حضوری دلتنگ...تنها مونده بغضی سنگین...كه تو سینه می زنه چنگ ..این غم پنهونی من...تو ندونستی چه تلخه...این تو خود شكستن من...توندونستی چه سخته...كاشكی بودی تا ببینی...لحظه هام بی تو می میرن..واسه ی با تو نبودن...انتقام از من می گیرن..

 

 


تحریر اشتیاق شرقی من!!!....ای پسر آتش!!!....ای حرارت شفق!!!...ای عریانی خالص!!!...ای لبهای آتشین جام!!!...ای مخیّله ی شب های نفرت و شهوت!!!...قلب بیمار من هلاک جرعه ای ابدیّت است....مرا در خودم بنوشان!!!...بیا در فاصله ی بازوانم قرار بگیر ، در فاصله ی مرگ و فراموشی!!!...مرا به فراموشخانه ی مژگانت دعوت کن!!!...به میخانه ی تبسمت!!!.....به تابستانه ی پر حرارت گیسوانت!!!....از عشق برایت گفته ام ، از عاشقی ، از تپش های گاه و بیگاه نگاه!!!...باز می گویم!!!...در این هذبانهای یک مُرده ی همیشه عاشق ، چیزی بجز نجواهای یک قلب زندانی نیست!!!...این تفالینه های نگاه من است که از دستم تراوش می کند....بر من خرده مگیر ای آقای  مستی و جام!!!....عاشق جانوری از جانوران دوزخ است که پیرامونش را شراری جگرسوز از آتش گرفته است!!!...عاشق ترجمه ی فارسی تاوان است!!!....او اهل سرزمین سوختن است...پیرامونش همه آتش است!!!...آب می نوشد و می گوید : سوختم!!!....اگر عاشق نباشد ، سرزمین امپراطور دوزخ ، زمهریری سخت به خود می بیند!!!...عاشق قیامت آتش است.....عاشق جلجتای زیبای پسر آدم بر شانه های خداست!!!...او تاوان است!!!...اگر کسی نباشد تاوان بدهد ، آتش را برای چه کس روشن کنند؟!!!!...عاشق آتش می نوشد تا غضب سخت هجران را سالها و قرن ها تاب بیاورد!!!...دیده ای؟!!!...دیده ای هنوز خسرو و شیرین اهل این روزها هستند!!!....

 

 

 

ماهروی خیمه ی خیام شرقی من!!!....عاشق ؛ صفتی است که اگر بر کوه نازل کنند به سجده می افتد!!!...نعره ی ارباب عقوبت , آه عاشق است!!!....صیحه ی آسمان ، اشک عاشق است!!!...عاشق..؛  دریا می شود تا کوزه ی معشوق را پر کند ، مابقی موج می شود تا جمجمه ی تضزّع بر ساق سنگ معشوق بکوبد!!!....گرد دامانش بگردد!!!....هزار جان پیرامونش به پاسداری بگمارد!!!....عاشق ,  اندام کلماتش را می پوشاند!!!...عاشق ؛ قولنامه ی واگذاری مقام حیات به ممات است!!!....زدن سند مالکیّت بنام مرگ است!!!...زدن مُهر " انا مجبور " بر پیشانی عمر خویش است....های ای عزیز غریبانه های شرقی من!!!...تو را به آب قسم می دهم....تو را به سند غیبی اهل دوزخ قسم می دهم ، از من عبور کن!!!...کوزه ی معرفت من کوچکتر از دریای مهربانی توست.....برایت از عاشق می گویم....از بیشه های خونینِ دل شکستگان!!!...از سرزمین زمرّدین پر شکستگان!!!....از امپراطوران تنهای نگاه!!!....از منتظران اسرار!!!...راهبان نیاز!!!....عاشق ؛  خود را از پرتگاه هجران پرت می کند تا به قعر آتش فراق برسد....آنوقت است که در ابدیّت به وحدت می رسد...عاشق ؛  سکّه ی اشکی می دهد تا آسمان آغوشش را بر وی بگشاید....آهی می کشد و خورشید را به خلوت اسرارش می کشد...عاشق ,  اشک معامله می کند و جان می فروشد....یک جان ناقابل بهای گوشه ی نگاهی از معشوق!!!....به من بگو عزیز دلم!!!...به من بگو این آستانه که تو ایستاده ای ، آستان کدام عاشق دل شکسته ی رنجورِ پر شکسته است که هزار هزار حواری حوری بر قدومش تنبور می زنند و لبهایشان همه پر از غنچه های نیاز است؟!!!!....این شاخه های شکسته محصول کدام صاعقه ی هجران است که آبادی دلش را سوخته است؟!!!!....این دل خون کیست که شمشیر بسته است؟!!!....در کدام مخمل خونین خیال مرا می گردانی؟!!!...ویران شدم بگو این آستان کیست که تنهایی اش بوی غربت قابیل می دهد؟!!!....

 

 

 


!!!...از هر بذر مسلول من ، خوشه ی محبّت ِ معلولی می روید!!!!....من همیشه دلم را به عاشقان بی دست و پا می بخشم!!!...وقتی لب باز می کنم ، پرنده های ِ محجور دوستت دارم ها را به پرواز درمی آورم و وقتی لب فرو می بندم فریادهای ِ گوشخراش حرمانهایم در دل آغاز می شود!!!...من از آنها نیستم که خدا را با ضمیر سوم شخص غایب صدا می زنند!!!!....از آنان که تا دست دراز می کنی دنیا و آخرتشان را به تو تعارف می کنند!!!!....نه!!!...من از آنان نیستم که دنیا بر همه چیزشان سبقت گرفته است!!!...دارایی ام همین چند خط دل نوشته است!!!....هرکس جگر خواندن و فهمیدن دارد ، آخرتم ، دلم ، هق هق های خاموشم ، چشمان منتظرم مال او!!!....مرا ببین!!!...ببین! مثل نیایش های ناتمام با دلها بُر می خورم!!!...وقتی درخت جوانی را ، خمیده در باد می بینم ، دستم را قطع می کنم تا تکیّه گاه ِ او باشد!!!...خاموشی هایم را همه شعر می پندارند و وقتی لب باز می کنم ، موسیقی آغاز می شود!!!...دلم مثل لب ِ ماهرویان تنگ است!!!...به فریاد ِ دلم برس!!!...به فریادم برس که در انحنای بهشت گرفتار شده ام!!!...بیاو یکبار مرا در سبد جاودانگی ات مگذار!!!...آی الهه ی ِ شب های ِ بی شیون ِ کاج و تکلّم!!!...بیا و ببین سرانجام ِ بی سرانجام ِ این قلم دلتنگ را!!!...بیا و ببین بهشت فراقم را!!!...من از زلیخا برنیامده ام!!!...نه زخم زیبایی ِ یوسف در پیراهن دارم نه ترنج ِ خون در انتهای ِ زلیخا!!!....شبها قلمم را کباب می کنم!!!...شراب رنج در او می ریزم و نیایش های متاهل را به وادی های دور می فرستم تا گناهان ِ مجرّد بدون ترس از « بسم الله » در شب ِ لاابالی ِ شیونِ من گردهم آیند!!!....درختان ِ باغچه ی گناه را هَرَس مکن!!!...تا گناه نباشد آمرزش معنا پیدا نمی کند!!!...بیا مرا با تازیانه ی نگاهت نوازش کن!!!....عرش حصیری ام را ببین!!!...آغوش ناتمامم را نظاره بنشین!!!...آیینه های قاتلم را صدا کن!!!...راستی!!!...نشانی آسمان را نفرست!!!...نقاشی اش را برایم ، با یک شیون ِ باکره فرستاده اند!!!!......تابعد.....

 

 

 

راه ما مانند باران راه طولانی نبود ...گریه ای آرام ..گه گاهی که بارانی نبود...می رسید از حس لب تکلیف لبخندی به ما...مشق سختی که کم از تکلیف ایمانی نبود....یک زمان تسبیح می بردیم سنگ و سایه را.....لا اله روح ما رنجور و روحانی نبود......ماجرای مرگ لیلی ؛ قصه ی شیرین و عشق...ارزشش در حد یک افطار سلطانی نبود...ماسه های خشک قدر آب را فهمیده اند...آن زمان که موج دریا موج طوفانی نبود....ما که ضمن درس قرآن در حصار افتاده ایم...این اسارت ضمن روزه درس قرآنی نبود...


می دانم که دلت جای آدم ها نیست
آن حجم وسیع جای ما کم ها نیست
باور دارم که اوج پروانه خداست
در غربت فلسفیش این غم ها نیست
دریاب نهنگ خویش را در خشکی
آن لحظه ی قهر با من.... این دم ها نیست
در موج و تلاطمی که چشمت دارد
جا برای مثنوی و معجم ها نیست
کم مانده که از دوری تو پاره شود
این بند دلی که بند همدم ها نیست
بی بودن تو ندارم امید با هیچ
با بودن تو غم از ندارم ها نیست
گفتم همه عشق باز هم می دانم
آن حجم وسیع جای ما کم ها نیست


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 13:15  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

من از بین الحـــــــــــــرمین می آییم ...

 

aw1os1crixbtxop1g6ub.jpg

 

 

با یه شعر بی کنایه..... بازم اومدم سراغت

تو که تو شبای تارم ...............حتی روشن چراغت

چِقَدَر حوصله داری واسه آدمای اینجا

یه مُش آدم دروغی ،کلّی خواهشای بی جا

 

********** روزهای که نبــــــــــــــــودم **********

 

خسته شده بودم از یکنواختی روزها و شبهایی که سهم چشمان خدا شده بود ودستان من ...

 

با خودم عهد بستم خیلی چیزها را گم کنم طوری که دست هیچ کس ،حتی خودم هم به آنها نرسد !خیلی چیزها را دفن کنم تا بپوسند و فراموش شوند ! و خیلی چیزها را رها کنم تا پر بگیرند و نفس بکشند ...

 

رفتم جایی به بلندای قامت خدا ... نشستم روی خاکی که بوی نفس یاس مست مستت می کند و نگاهم را چسباندم به طاقی نیلوفری که بی هیچ چشم داشتی، مشت مشت ستاره بر دامنت می ریزد .فقط کافیست نگاهش کنی تا همه دار و ندارش را خرجت کند!16.gif

 

گوشی تلفنم را خاموش کردم و گوشهایم را سپردم به زنگوله باد و باغچه و برگ و باران ... " آخ اگه بارون بزنه... !!! "

 

چشمهایم را به نگاه آبی چشمهایی دادم که هیچ حائلی را نمی پسندید حتی یک پرده حریر سفید برای وقتی که می خواهی فقط خودت باشی و خودت ... !

 16.gif

قرار گذاشته بودم فقط راه بروم و نفس بکشم و گوش بسپارم و تماشا کنم همه چیزهایی را که یادم بیاورد بودن و نفس کشیدن و شنیدن و دیدن و... دوست داشتن را !

 16.gif

صدای  ( قدمهای آرامش  ) را که شنیدم تا نفس داشتم دویدم و دویدم و دویدم تا نگاهم را به نگاهش برسانم. بی معطلی در آغوشش پریدم و نفهمیدم چند ساعت وجودم را به سخاوت دستان خنکش سپردم تا پاکم کند از هرم داغ اشک و نگاه سرخ خورشید ! رها شدم  در خنکای وجودی که پاک ترین و زلال ترین مخلوق منعم خداست و آنقدر در دامنش دلم را سبک کردم که تا مدتها گرمای هیچ داغی سرخش نکند !!!

16.gif 

حالا که رسیده ام ...

16.gif 

سوغاتم استقامت چشمان قهوه ای بلند قامتی است که هنوز هم سر بر شانه های خدا دارد و دل در گرو چشمان آبی و زلالی که تمام قامتش را قدم می زند و زیر پاهایش جاری می شود و می گذرد تا به نگاه سبزی برسد که همسایه خورشید است و هم نفس باد و سایه سار آب ...

 

من از بین الحــــــــــــــــــرمین بر میگردم ..

16.gif16.gif16.gif16.gif

6esqk10kph5084a80o15.jpg 

 


...

در چشمانت متولد شدم و در نگاهت متوّفی ... آه که یـُحیی و یـــــُمیت چشمان تو ..با ما چه کرد ...اینک این من در آستانه  ی چشمان تو کنیزکی مملوک که (ما مـــــَلَکت ایمانهم ) را در صحیفه ها برایش مقـــــّدر نموده اند ... از خود بیخود و در تو جاری ام .. خاشعانه ترین تجسّم انسانیت در پیشگاه چشمان تو ... خاضع ترینم به تولای مهر تو ... تضرعم را میبینی و پاسخم نمیدهی ... و دلهره هایم هر آیینه بیشتر میشود ..

مـــــــــــرا ببین سیــــــــــــــد من .. آقای من ... من همان بانوی چله نشین و معتکف درگاه عشق توام ...همانی که صحراهای دل و دلدادگی را از برایش درنوَردیدی ..و مجنونیتت را قباله ( قـَبلتُ  حـُبها ) کردی .. مرا ببین و به خود بخوان و هاله ای از احساست را حصار پیکرم کن .مرا  در سینه ات محصور کن که دیر زمانیست معصومیت  تاریخ ؛ رنگ باخته و اغیار و به ظاهر یارها  امنیتم را مسلوب کرده اند .. آقای من نگاهت را از من دریغ نکن ..من سالهاست دخیل  چشمانم را به نگاهت بسته ام ... وضریح چشمانت را طواف میکنم ... من سالهاست  بین صفا و مروه نگاه منو و چشمان تو با دلهره ای نفس نفس میدَوَم .. و اکنون در این آستانه به حکم تقدیر؛  قد قامت عشق را زمزمه میکنم ... بانگ (اشهدُ أنک عزیزی ) را میشنوی .. ؟؟؟

 

 

هیچ میدانی ای مرد ... وقتی به قداست چشمانت ضریح نیاز را پنجه میزنم ...تمامی من شور دل انگیزی میشود جاری در عمق آن نگاه ... و وقتی  عشقم را خالصانه به مقدم مبارک حضورت پیشکش میکنم ؛ تاج حوایی خویش را  بر عشق تو مینهم .. ونردبان ملکه بودنم را تا مرز بندگی و بردگیت تنازلی طی میکنم . که تمامی انچه را در احساس  نهفته دارم نثار قدم هایت در روزگارم کنم ... همه عمر زلیخا وار در وفای تو چشم بر اغیار بسته و خود را در حصارِ وابستگیم به تو... محصور میکنم .. گویی که در زمین  مخلوق دیگر  جز تو خلق نشده ... شهرزادی میشوم در شبهای شمع و شور و شراب چشمانت .. عشق تو هاله ای میشود بدور احساسم و بازوانت قلعه ای تنومند که غریبه ای را به آن راه نیست ...و من امنیت گمشده ام را در آغوش تو جستجو میکنم ... در هــُرم نفس های تو مذاب میشوم و تمامی  وقارم به تاراج میرود ..وقتی لبانم آن ارغوانی مستی آفرین ؛ را سر میکشد ... وجاری میشود در رگهایم .. و ادغام میشوی در پیچک پیکرم .. گویی که تمامی روزنه های بین ما را خامه ای از عشق پـُر کرده باشد ... مست میشوی ..مست میشوم .. و ترسی از خماری فردایش نیست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 21:49  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

تلخی طعم کال زیتونه ..

 

توی دریای ذهنم مثه یه قایق شناوری ..
حکمت این باتو بودن ها و بی تو بودن ها چیه ؛نمیدونم ..
ولی خوب میدونم که وقتی هستی .. همه چیز اروم و طبیعیه .. انگار دنیا به آرامشی از
  .نوع سکوت به زندگی ادامه میده ..و وقتی نیستی
حس گنگ دلتنگی رُخنه میکنه به تن ثانیه هام
  ..
من این با تو بودن ها رو ترجیح میدم به این سایه عظیم تنهایی ...
گرچه وقتی هم هستی .. هستت ملموس نیست ... و نمیشه ترو به مهمونی یک نگاه ساده برد ...
یا به حرف و حدیثی ... که بینمون رد و بدل میشه .. اون لبخند شیرین رو  گوشه لبهات دید ..
و یا وقتی بـُهت زده منو نیگاه میکنی ... سرمو بالا کنم و بهت بگم .. چیه؟؟ از اون چیه هایی که هزار معنی میده ..با اون نگاه هایی که معصومیت (رابطه مون رو ) داره...
ولی بازم به همینش باید قانع بود ... ..اینجا این باید هاست که بی رنگ شدن ...
باید ترو داشت . باید از تو گفت . باید با تو بود .. باید ترو خواست .. باید با تو رفت .. باید با تو ...............؟..
ولی همه این باید هامون .. در حصار واژه ها اسیرند ... و نمیدونم این باید ها کی رنگ حقیقت به خودش میگیره ..
آه ..کاش میدونستی که بی تو بودن .
.. تلخی طعم کال زیتونه ... (تا حالا زیتون کال خوردی ) بهت پیشنهاد میکنم یک بار اینکارو کنی ..
 تا ساعتهای متمادی از تلخی زهر شوکرانش به خودت میپیچی .
.و هر چقدر هم آب بنوشی . باز تلخترین حس رو مزه مزه میکنی ..
 من یکبار این تجربه رو داشتم ..
و از اون تلختر .. انتظاریه که نمیدونی فرجامی داره یا نه ...
دلم تنگه ... تنگ نگاهی که منو به خودش بخونه .. منو با خودش ببره ..
دلم تنگه .... چرا ترو داشتن آرزوست ؟ چرا یک رویای محاله ؟؟
 میگن دنیا کوچیکه .. آدما توش همو پیدا میکنند ..ولی دنیای تو تا دنیای من زمین تا آسمون فاصله داره ...
هیچ قطاری هم منو به ایستگاه چشمهای تو نمیرسونه ...
مگر اینکه چشمهای تو بجستجوی من بیاد ... کی؟؟
با توام ای زمینی
.. چرا تو آسمون هایی... چرا دستم بهت نمیرسه ؟؟ چرا دستت رو دراز نمیکنی که دستمامو لمس کنی ؟
چرا خدایی میکنی ؟؟  تنها خداست که پشت پرده غیبت مستوره ..تو چرا ستار  بر قامتت کشیدی ..
مگر کافری... ؟
امشبی رو که در انیم غنیمت شــــــــــُمریم .. شاید نرسیدیم به فردایی دگر ..
و اون فردا کی میرسه ... کی میرسه که من سبوی چشامو از نگاه تو لبریز کنم ...
کجای این دنیا پنهون شدی ؟؟؟ محجور تر از دل من جایی هست که ترو پنهانت کنه ؟؟
پس چرا به این خلوتکده نمیایی ؟؟
بیا تا در؛ پیچ در پیچ کوچه های دلم پنهونت کنم .. اونجایی که جز منو و تو و خدا کسی راه به حریمش ندارد ..

توی چشمام ..پشت پلک هام ... برای همیشه سـُکنا داری ..

خواب های خوب ببینی ...

 

 


نگـــو !

ديـگـــر از آسمــان نگو !

نگو که قد کشيدن آسان است ..

که ستاره ها نــزديکند ،

و هــوا مهتابي !

کــم دارم ...کم آورده ام واژه ها را ...دل من نيــز تنگ مي شود گاهي،باور کن! سنگ نيستم من.. که صخره باشم کوه وار ! قطره آبي هم حتا نيستم ..که جويي باشم  به سمت دريا ،...يا پرنده اي حتی به شوق پرواز !... کوچک و حقيــرم با دستانم که خالــي اند و نگاهــي پاشيده به ناکجا ! قلبي غريب که غريبانه ناگزير و به اکراه ِتقــدير مي تپد... خسته و هر از گاه !  و اين نفــس ...اين نفسهاي وانفساي سخت و ثقيــل ...و تهوع هاي بي وقفه ...و سرفه هاي دم صبح ، کابوسهاي دمادم شبانه ! و آلرژن هاي هر روزه ..و تب و انجماد غريب درونم ! مي بيني ! اينها کم اند هنــوز ..

شايد هنوز بايد با درد و داغ اين راز گرديم آشنــاتر ؟!

صبــر !



 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 5:29  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

گفتم برايت كمي دست خط بجا بگذارم....

 

 


من درحسرت دیدارنیلوفر ...تودرسراب سراپرده یار...من به عشق توگرفتار  .... تودرتنهایی خودبی قرار....من درمرور روزدیدار.... تودر انتظار فصل بهار.....من درسکوت چشمانت شاعر ...تودر راندن عاشقت ماهر!

 

 

ديوانه اي بودم ...

ديوانه ي عطر نفس هايت ، حرف چشم هايت ، مست نوازش هايت....از افكار تو دگرگون بودم ، دلتنگ ؛نبودن هايت نيز بودم....ساده ي ساده بودم ، در تناقضي طولاني با تو بودم....در انتظار ديدنت با ثانيه ها درگير بودم؛سال ها دنبال كسي شبيه تو بودم؛دلگرمي هايت را با جان خريدار بودم....خستگي هايت را با عشق پرستار بودم؛عاشق و ديوانه ي مهرباني هايت بودم؛زمزمه ي آرام "دوستت دارم" هايت را شنيده بودم...لحظه هاي بودنت كنارم را پرستيده بودم؛شادي بودن كنارت را زمامدار بودم...در آغوش تو ... مي داني كه بي بهانه بودم ...نمي دانم خيالت را درست نقاشي كرده بودم !يا دوباره خودم و قلم را فريب داده بودم...و نخواستنت را افسوس نفهميده بودم ...حال كه فهميدم ، دور شدم و كمي ازت رنجيدم...شب و روز گريستم ، و سكوتت را نبخشيدم..گفتم برايت كمي دست خط بجا بگذارم...حتي اگر من نباشم و ديگر دلنوشته اي ننگارم..اينها هستند اينجا ، اثر انگشتان به قول تو زيبايم..يادگاري چشمان غمگين و خسته ، و اين دل تنهايم؛تا رها شدن از جسمم ، برايت قلم را مي فشارم..تا خيال نكني از عشق پاكت ناگه بــُريدم؛گرچه تشابهي بين انگيزه ي عشقمان نديدم...تا فهميدم ، رهايي ات را به جان خريدم؛ديوانگي هايم پيشكش ، ... داغ هاي قلبم مي گدازد ... تا نفهمد يخي اين تن سردم..فقط تو مي داني ، كه من چقدر ديوانه ام....اگر جز اين بود ، خيلي زود خود را از يادت مي رهانيده ام...يا اكنون دل غريبه اي را سخت به يغما برده بوده ام..اما ... من كه شبيه تو هيچ گاه نبوده ام...تا ورود هر عشقي به دلم را ارج دهم؛اما فكر نكن عشق پاكت را به فراموشي سپرده ام...

عزيز نامهربانم ... خيالت اينجاست ...

دلم را هنوز براي هيچ كس نلرزانيده ام ... !

 

 

 

 

شبيه مزه ي تلخي شدي در خاطراتم....در ذهن و افكارم ، حتي در جسم و جانم.....تلخ تلخ تلخ...نه مثل شكلات هاي تلخي كه دوست دارم....نه مثل قهوه هاي تلخي كه بهشان گرفتارم...نه مثل خواب هاي تلخي كه دختران ، از براي تو مي دهند آزارم...و نه مثل هر تلخي اي كه نمي خواهد تا ابد تلخ بماند....تلخ تلخ تلخ ...مثل هيچ چيز و هيچ كس...مثل همه چيز و همه كس.....بودنت تلخ ، نبودنت تلخ...ماندنت تلخ ، نماندنت تلخ..ديدنت تلخ ، نديدنت تلخ..آمدنت تلخ ، نيآمدنت تلخ...خنديدنت تلخ ، نخنديدنت تلخ...شادي هايت تلخ ، غم هايت تلخ..حرف هايت تلخ ، سكوت هايت تلخ...جواب دادن هايت تلخ ، جواب ندادن هايت تلخ...شنيدن صدايت تلخ ، نشنيدن صدايت تلخ...عزيزم گفتن هايت تلخ ، عزيزم نگفتن هايت تلخ...نگاه كردن هايت تلخ ، نگاه نكردن هايت تلخ...نوازش كردنت تلخ ، نوازش نكردنت تلخ...بوسيدن هايت تلخ ، نبوسيدن هايت تلخ...دوست داشتنت تلخ ، ‌دوست نداشتنت تلخ...داشتن آغوشت تلخ ، نداشتن آغوشت تلخ...تلخي سايه ي خاطره ي تو را تا كي بايد به دوش بكشم ؟اين همه درد را كجا و با چه كسي و تا كي فرياد بزنم ؟شانه هايم سنگين شده ، قدرت ادامه دادن از من اكنون سلب شده....يا بار خاطراتت را از دوشم بردار و مرا مجال نفس کشیدن دِه ..همراهم شو و باز عشق را به قلبم پيوند ده......و يا رخصتي ده ، بار خاطراتت را همين جا بر زمين بگذارم و بگريزم...همان كاري كه اكنون دارم انجام مي دهم..مطمئن باش حتي پشت سرم را هم نمي نگرم !از معلق بودن بيزارم ...روز هايي كه اشك دارم ، شب هايي كه مي خواهم برايت ببارم...سرم را روي شانه هاي چه كسي بگذارم ؟ ...مي بيني ... ؟ به جاي حضور تن گرمت...دلم را خوش كردم به خاطرات سرد و تلخت...نمي داني عزيزم ، شكنجه مي دهي مرا با سكوت هايت...با همه ي كلا م ها و كردار هاي متضادت...اما ... اي بي وفاي نا مهربانم...تلخ بودنت هم شيرين است برايم...اين ديوانه ... عقلش نمي خواهد بازگردد...ديوانه است ديگر ، تلخ بودنت را هم مي پسندد...شايدم تلخي ات را شيرين مي پندارد ... !احتمالا حواس پنجگانه اش از كار افتادست....يقينا همين روزها ... با آب شدن برف ها ...او نيز رو به زوال است ... !

 

                  

 

       

 


 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 17:44  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

قــــــــــــرار شد ...که نــــــــــــــــشد ..

 

 

 
 
 
 
امشب این چند خط بهانه ای میشوند تا از پیچ این حادثه عبور کنم . قرار بود به جای این همه دل دل ؛ دلداگی کنیم , که نشد . قرار شد کنار قلبهای چروک خورده مان جوانی کنیم , که نشد . مصمم شدیم برای آفتابی کردن این شبهای مهاجم , اما نشد .
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 قرار شد فاصله ها را تحقیر کنیم و پل بزنیم ما بین انزوایمان , که نشد . حکم کردیم ما را منظره کنند تمام پنجره های مه گرفته , اما نشد . قرار بود سر وعده ی عاشقی پشتمان نلرزد , که نشد . نصیحت کردیم تمام ابرها را که برای هم آغوشی ما را بهانه کنند , اما نشد .
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 قرار شد دخیل ثانیه هایمان را به نگاه های هم بدوزیم , که نشد . قرار شد از این من های پوشالی رها شویم و خلاصه شویم در هم , که نشد . مشتاق شدیم تا این دلشوره ها را شیرین کنیم , اما نشد . هم پیمان شدیم تا لمس بی واسطه ی آفتابی ترین تن , که نشد .
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 
قرار بود تو بنشینی و من در شبستان موهایت پرسه ای مهتابی بزنم , اما نشد . مکلف شدیم جرعه جرعه صداقت را سیراب کنیم , که نشد . قرار شد عیادتی جاودانه کنیم از چشمهای هم , اما نشد . تو از متن رویا های کودکیم آمدی تا من مشق کنم همه ی اشتیاق با تو بودن را , که نشد .
 
 
قرار شد آنقدر پیشانیهایمان را به هم بچسبانیم تا رویای هم را خواب ببینیم , اما نشد . مقصد ما پیوند شاخه ی آرزوهایمان بود , که نشد . قرار بود در دستهای هم آسمان را خانه نشین کنیم , اما نشد . ما همه ی حسرتها را پشت سر گذاشتیم و پیمان بستیم تا پشت غربت هم اردو بزنیم , که نشد . ما میتوانستیم مثل سایه ها در هم ادغام شویم , اما نشد . قرار شد از این پاییز تا بهار هرم نفسهایمان را تقسیم کنیم , که نشد .
 
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 
 
عبور باید کرد وگرنه حرمت این نفس حرام خواهد شد . عبور باید کرد وگرنه شبانه های اشک آلودم فراموش خواهند شد . عبور باید کرد از این هیاهو های پوچ در پوچ , از این دلمردگی های تو در تو , از این سردر گمی های پیچ در پیچ . عبور باید کرد از ازدحام این سایه ها , از انسداد این دقیقه ها , از التهاب این شقیقه ها . باید گذشت و عبور کرد از این چهارراه های بی راه , از این شاهراه های بی شاه , از کنار این شبهای بی ماه .
 
 
 
عبور باید کرد تا این ساحل طوفانی نشده , تا چشمهایم بارانی نشده , تا این غم خودمانی نشده . باید عبور کرد از مقابل این نگاه های یخ زده , از پریشانی این خیال های شب زده , از تراکم این کلمات وحشت زده . عبور باید کرد تا افق پیداست , عبور باید کرد تا جای قدمهایت برجاست , عبور باید کرد تا خدا اینجاست .
 
 
عبور باید کرد از مقابل این لبخندهای فرو خورده , از میان این منظره های چروک خورده , از اجتماع این همه قلبهای ترک خوره . باید وا گذاشت و رها کرد این عشق های خط خطی را , این ثانیه های پاپتی را , این بوسه های سر سری را . عبور باید کرد تا خیانت عادت نشده , تا صداقت پر پر نشده , تا نبودت باور نشده .
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
 باید عبور کرد از امواج بی کسی , از هجوم دلواپسی , چرا به دادم نمیرسی ؟ عبور باید کرد تا بهار , تا سرسبزی چنار , تا بوی خوش خیار . باید ترک کرد همه ی آسودگی ها ی پوشالی را , تمام دلخوشی های تکراری را , این همیشه عاشقانه های سفالی را . عبور باید کرد تا نور , تا هور , تا لمس بی واسطه ی حضور . عبور باید کرد از تمام وسوسه های زمین اما چشمهای تو چه قفس خوش رنگی است . 16.gif
 
 
 
** آخــــــــــــــــــــرین معـــــــــــــــــــــشوق **
 
 
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 17:27  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

عهدمان پا برجاست به تقدس سکوت سوگند ..

 

 

 


هنوز مدهوش بوی درختهای باران خورده خیابان خسته ی  روبروی پنجره ام
هنوز وقتی لبخند می زنم تو در نگاهم شعله می کشی
هنوز زیر لب اواز می خوانم و سر زنده سلام می کنم
به همان عصر داغ انکار ،به همان طعم تلخ تردید
که هنوز می ترسم
از تعبیر تردیدهایم
به همان غرو ب دم کرده و سنگین خداحافظ یمان
همان قدر عاشقم که بودم
نه
در مسلخ عشق سر سبزی نمی ماند که سرخی زبان اتش پندار را اشفته تر کند
هنوز انقدر ساده هستم ، که  سکوت چشمهایم صداقت را بیداد کنند
حسابگری به کنار
بیش از پیش دوستت دارم
این را حلقه سیاه دور چشمهایم
چال گونه هایم که  از لبخندهای ساختگی خسته شده
صلابت قدم هایی که بی صدا می لغزند 
و دستهایی که پنهان در حجاب تظاهر می لرزند
فریاد می کنند
و من نجیبانه پرده پوش رازی می شوم  که در پرتو بازیهای تقدیر ، به عروسک های خیمه شب بازی جان داد
نمی دانم شاید تو هم مثل گذشته حرفهایم را از نگهاهایی که می دزدم  می  خوانیو مثل همیشه تظاهر می کنی نمی دانی  تا نکند حباب خالی غرور م بشکند
هنوز دیگرانی هستند که تنهاییت  را به رخ سکوتم  بکشند
هنوز دیگرانی هستند که زخم زبان تندشان خاکستر صبوریم را شعله ور کند و بسوزاندم
باور کن
می سوزم وسکوت را می بلعم
عهدمان پا برجاست به  تقدس سکوت سوگند
باور کن.......

 

در حصار واژه های بی صدا وقتی سکوت و سیاهی زخمه ازار.. ثانیه های کشدار شبانگاه می شود
وقتی فقط منم و سکوت اسمانی پر ستاره
وقتی نا خواسته نگاهم را می دوزم به پنجره
و شعله شعر در شراره شور می پیچد و باز انگشتانم مشق نام تو می کنند
بی قرار می شوم  و پر هراس


و نمی دانی در این هراس در این التهاب بی وقفه ضربان ها ، چه ارامش بی نظیری نهفته است 
و من باز چشمهایم  را می بندم و غرق می شوم در روزهای گذشته
بازی های کودکانه و باور عاشقانه
این روزها
یادت تسکین تمام زخم ها می شود
شوری اشک هایم به  شیرینی همان شب یلدا دلنشین و بی نظیر ، همیشگی می شود
این روزها حتی در و دیوار تو را تکرار می کنند
و من باز سکوت را در پیچه تردیدم مهمان نگاهت می کنم

 

 

 

 

مگر می شود ترانه ای  پر خاطره ، تپش قلبت را تند تر نکند ، نفس را  حبس نکند  و بغض در گلو نماسد
مگر می شود قاصدکی بگذرد و قلبم تو را ارزو نکند
مگر می شود  بارانی ببارد و تطهیر نشوی
مگر می شود عطر گلی مشام خاطر را  بنوازد و تو در نگاهم نرقصی
باور کن نمی شود

اما باز هم تظاهر ایستادگی را تکرار می کنیم
من به بهانه منطق
و تو به بهای عشق
نمی دانم این هوس است یا عشق
که زیر پای تنهاییمان له می شود
اما صدای خرد شدنش می لرزاندم
صدای خرد شدنت
کاش روزهای گذشته را در تکرار این روزهای تکراری میافتم
همان گلایه های نا شکیبانه از تکرار رسوایی
کاش قصه کودکانه مان
به پایان می رسید
قهرمانهای قصه در تعلیق تقدیر
خسته و وامانده چشم دوخته اند به کلاغی که گم شده
در اسمان همان خاطره های تلخ و شیرین
نه توان رهایی دارد نه امید باز گشت
" بالا رفتیم ماست بود
قصه ما راست بود "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 20:46  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

یوسف احساسم را به پشیزی بپذیر ....

 

 

در پــــــــُشت این سکوت ... قد میکشد غـــــــرور .. ........شک میکنم به من ... شک میکنم ؛ به عشق ... شک میکنم به تـــــو .............ای آمـــــــــده زدور .................................بر من نظاره کن ....... ای در نگاه تو ... آیه  آیه های نور ........... ای خط به خط زبور .......از خود چو بگذرم .... در تو کنم عبــــــــــور ........... در مسلخ بدن . سر می بـــــُرم مرا ... این عاصی شرور .... در پشت این سکوت .... قد میکشد غرور ................


 

چه فرق میکند که کجای این دنیا پنهان شده باشی ... وقتی که مثل همیشه در من حضور داری ... ساده بگویم ؛ که تو همیشه و هنوز در ذهن من تجسم زیباترین خاطره ای ... و حومه تو؛  قلمروی احساس من است .. پشت اون سایه قطور؛  تندیس مردیست که سلطنت خویش را بر سرزمین قلبم حکومت میکند .. بی آنکه بـُرقع ام را کنار بزند و ملکه خویش را به شب نشینی نگاهی در آستان چشمان پر نفوذش مهمان کند ...

 

صلابتت را دوست دارم ..ولی نه  بدین شکل که پشت حصار غرور؛ احساست رو محار کنی ؛و ذره ذره در خویش فرو ریزی و لب به سخن نگشایی ... و از من نخواه تمامی حیای زنانگیم را نادیده گرفته و خود مُهر این سکوت را بر هم زنم... که همیشه من ناز بوده و تو نیاز ... که ظرافتم در کنار صلابتت ؛ بلقیس بودنم و سلیمان بودنت را تجسم میکند .. دیو غرورت را بخوان و افسارش بدست گیر و سجاده سلیمانیت را فرش راهم کن تا بلقیس وار خاضعانه خدائیت را ستایش کنم ...

 

سیـــــــــــــــــــــدا..مولای من .... من پشت پرچین انتظار ؛ تو آنسوی دیوار های جبروتیت ...سایه های تنهایی ما را احاطه کرده است ... مگر نمیبینی که قلبم بی تو شاد نیست .

 

 

صدای بلند اندیشه من ؛ کلامیست که در نگاه تو تجلی میکند ..و تمامی رضایت و شادمانی من ؛تبسم شیرینیست که در چهره تو طلوع میکند ... و امنیت من؛حضور همیشگی تو در صحنه روزگار من است ... به قداست نگاهت سوگند که در منظومه دلدادگیم یکتا کوکب عشقی...و غزلسرایی نگاهت مرا به شب نشینی های وادی شیدایی میخواند ؛ آنجا که منم..انجا که تویی ..انجا که واژه های سکوت ؛مثنوی شیدایی مارا مینگارد ....

ای غایت انسانیت بر سریر اندیشه من تکیه بزن ؛ که صدر نشین مقام عشق تویی ..و در هنگامه روزگارم عشق با تو هجاء میشود .... زبان قاصر ؛از توصیفت به عجز آمده وکلماتی نمیبابم در خور شأن تو ...

ای جوهر مکنون در سینه این زن ... ای والاترین ؛ سزاوارم که در شیداییت آواره ترین باشم ؛ ولی این حق من نیست که   یوسف احساسم را به پشیزی نپذیری .... زیرا که زیبایی این احساس بدانگونه است که جمال تو ...


 

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 2:33  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

سیـــــــــــــــدا ...(2)

 

 

 


غریب غربتم بخوان، .......ولی غریبه ام مدان.....

مرا مران عزیز جان، ...................که تشنه نیایشم...

به گمانت که نیستم و  نیستی ...به گمانت که رفتم و رفتی ... به گمانت که دیده بر بستم و پشت پلکهای  فراموشی به باد نسیانت سپردم ... به گمانت به همین سادگی دل دادمُ  و از آن  ساده تر دل گــــــُسستم ... به گمانت که کـُدورت به دل نهاده شده دیواری میشود بین ما و سدّ محبت میکند ... به گمانت که تصویرت محو شد آن سوی خاطره ها ... ونگاهی که مرا مست میکرد ؛ افسون سحر انگیزش را از دست داده ؟... به گمانت که میشود سینه را از مهرت خالی کرد ؟ به گمانت که میتوان بدین راحتی هر آنچه بود و گذشت را در جامه دان های هجرت نهاد و دل به جاده  تنهایی ها سپرد و انگار نه انگار دیروزی بود و من ..دیروزی بود و تو ... دیروزی بود و دلدادگی ... ؟؟

 

ای شرقی ترینم ..ای مُستبدِ سراپا غرور ... پیش از اینها من عاجزانه معتکف درگاه تو بودم .. پیش از اینها من سایه های انتظار را همدم بودم و همراه ... پیش از اینها من شُهره آفاق بودم در دلدادگیت ... پیش از اینها من چله نشین عشق تو بودم ... پیش از اینها من حیران وادی تو ..ای هم قبیله من .. من از ازل بدنبال تو بوده ام ..من از دل تاریخ سرگشته و مبهوت تجلی تو بوده ام ... چگونه رهایت کنم .. که ترا ؛ نــــه ......چگونه دل را از اسارتت برهانم ... و حال اینکه بدلخواه خویش ؛ افسار مهرت را بر عنقای وجودم گـِره زدم ... تو در منی و من در خویش اسیر توام ...

گمان مبر که بدین سادگی دست دل از رخسار ماه گونه ات بشویم .. من ترا که نه در دل ..در ذهن میپرورانم ... و بند بند وجودم بسته نگاه توست ... آه که طنین صدایت زمزمه ای در درونم بپا کرده ..ترنم صدایت آوای دل نشین حسی جاودانه است ...

 

سرخی گرم گونه ام،.................... نه از غرور و  غیرت است

سیلی سرد سازش از.... شرم شکست فاحشم...

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 18:53  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

سیـــــــــــــــــــــدا....

 

 

امروز فردای همون دیروزی بود که با تو به وجد آمدم ..با تو شروع شدم . با تو به قلّه رسیدم .. آری امروز فردای اون دیروز است و من نه بر قلــّه ام و نه شادمان .. این عشق از آغاز فرجامی نداشت ..

همان یک نگاه اول ..دل ما به تاراج رفت ... تمام هستی این دل به یغما رفت ... همان یک نگاه تباهم کرد ..مرا در هم فرو ریخت .. ارکانم متزلزل شد .. وجودم مسحور شد .. و مسخ همان یک نگاه شدم ...

در چشمانت متولد شدم و در نگاهت متوّفی ... آه که یـُحیی و یـــــُمیت چشمان تو ..با ما چه کرد ...اینک این من در آستانه  ی چشمان تو کنیزکی مملوک که (ما مـــــَلَکت ایمانهم ) را در صحیفه ها برایش مقـــــّدر نموده اند ... از خود بیخود و در تو جاری ام .. خاشعانه ترین تجسّم انسانیت در پیشگاه چشمان تو ... خاضع ترینم به تولای مهر تو ... تضرعم را میبینی و پاسخم نمیدهی ... و دلهره هایم هر آیینه بیشتر میشود ..

مـــــــــــرا ببین سیــــــــــــــد من .. آقای من ... من همان بانوی چله نشین و معتکف درگاه عشق توام ...همانی که صحراهای دل و دلدادگی را از برایش درنوَردیدی ..و مجنونیتت را قباله ( قـَبلتُ  حـُبها ) کردی .. مرا ببین و به خود بخوان و هاله ای از احساست را حصار پیکرم کن .مرا  در سینه ات محصور کن که دیر زمانیست معصومیت  تاریخ ؛ رنگ باخته و اغیار و به ظاهر یارها  امنیتم را مسلوب کرده اند .. آقای من نگاهت را از من دریغ نکن ..من سالهاست دخیل  چشمانم را به نگاهت بسته ام ... وضریح چشمانت را طواف میکنم ... من سالهاست  بین صفا و مروه نگاه منو و چشمان تو با دلهره ای نفس نفس میدَوَم .. و اکنون در این آستانه به حکم تقدیر؛  قد قامت عشق را زمزمه میکنم ... بانگ (اشهدُ أنک عزیزی ) را میشنوی .. ؟؟؟

 


 
گيرم اندوه تو خواب است ................ونگاه تو خيال
 

پس دلم منتظر کيست عزيز.......... اين همه سال

پس دلم منتظر کيست ..................................................که من بی خبرم

که من از آتش اندوه خودم ..........شعله ورم

ماه يک پنجره وا شد....................................... به خيالم که تويی

همه جا شور به پا شد ............به خيالم که تويی

 

 

اين چه رازی ست ....که در چشم تو بايد................. گم شد

بايد انگشت نمای....... تو و اين مردم شد

به گمانم............................. دل من........... باز شقايق شده ای

کار از کار گذشته است ............................تو عاشق شده ای

يال کوب عطش است........... اين که کنون می آيد

اين که با اسب گل از....................... سمت جنون می آيد

بی تو ..بی تو ....چه زمستانی ام  اعرابـــــــــــــــی  من

چقدر سردم وبارانی ام ...اعـــــــرابی من

تو کجايی و.......................................منِ ساده ی درويش کجا؟

تو کجايی و .......................................................................من بی خبر از خويش کجا؟

دل خزانسوز بهاریست.......بهاریست    که نيست

روز وشب منتظر اسب و سواری ست ....که نيست

در دلم اين عطش کيست ..........................خدا می داند

عاشقم................. دست خودم نيست خدا می داند

عاشق چشم تو هستيم و زما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

***

@};-

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 0:25  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

زمــــــــــــــزمه های حــــــــّـــوا...

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 


هنوزم شونه به شونه با مني ، اما تو رويا تو دنياي خودم
هنوزم بي تو نفس نميکشم ، من با اين خاطره ها عاشق شدم
هنوزم محرم دستاي مني ، اما تو رويا تو دنياي خودم
هنوزم بي تو نفس نميکشم ، من فقط همين يه بار عاشق شدم 

 

 

 

 

هر چيزي را آغازي است. و تو آغاز عاشقانه ي مني . ابتداي بي بها نه ي تمام ترانه هاي غزل انگيزم. شروع شاعرانه ي دل دچارم . و تو هماني كه سالهاي سال در به در يافتنش كوچه به كوچه تمام ترانه ها را پرسه زدم تمام غزلها را جستجو كردم و هزاران هزار لحظه هارا به اميد يافتنت به انتظار نشستم . تو هماني كه گفتم با تو مي شود تا سپيده سفر كرد . ميشود طعم غزل را از نگاهت چشيد و عطر صبح را از ناز چشمانت حس كرد . تو هماني كه مي شود شانه به شانه ات بال در بال كبوتران اميد تا مرز رويا رفت .  

 


هيچ ميداني اي مرد ... وقتي به قداست چشمانت ضريح نياز را پنجه ميزنم ...تمامي من شور دل انگيزي ميشود جاري در عمق آن نگاه ... و وقتي  عشقم را خالصانه به مقدم مبارک حضورت پيشکش ميکنم ؛ تاج حوايي خويش را  بر عشق تو مينهم .. ونردبان ملکه بودنم را تا مرز بندگي و بردگيت تنازلي طي ميکنم . که تمامي انچه را در احساس  نهفته دارم نثار قدم هايت در روزگارم کنم ... همه عمر زليخا وار در وفاي تو چشم بر اغيار بسته و خود را در حصارِ وابستگيم به تو... محصور ميکنم .. گويي که در زمين  مخلوق ديگر  جز تو خلق نشده ... شهرزادي ميشوم در شبهاي شمع و شور و شراب چشمانت .. عشق تو هاله اي ميشود بدور احساسم و بازوانت قلعه اي تنومند که غريبه اي را به آن راه نيست ...و من امنيت گمشده ام را در آغوش تو جستجو ميکنم ... در هــُرم نفس هاي تو مذاب ميشوم و تمامي  وقارم به تاراج ميرود ..وقتي لبانم آن ارغواني مستي آفرين ؛ را سر ميکشد ... وجاري ميشود در رگهايم .. و ادغام ميشوي در پيچک پيکرم .. گويي که تمامي روزنه هاي بين ما را خامه اي از عشق پـُر کرده باشد ... مست ميشوي ..مست ميشوم .. و ترسي از خماري فردايش نيست ...


 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 19:34  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

با تو هستم شـــــــــــــــازده ...

 

 

 

نامش آدم بود ..بعدها به مــــــَرد موصوف شد ... میگویند عقل او بیش از فهم و شعور نداشته ما زنهاست .. میگویند عاقلانه با امورسرنوشت برخورد میکند ... ولی چرا هیچوقت ندانستم که هنگام وسوسه شدنش از جانب من ..عقل  او در کدامین خلوتگه چـُرت میزد ...

رانده شد و رانده شدنش را در بارگاه حقیقت به حساب حیله گری های من ثبت نمود .. و هیچش نگفتم .. امانت عشق را بر دوش او به ودیعه نهادند و از این امانت هیچ ندانست و هیچش نگفتم .. عشق در عاطفه من فوَران میزد و میجوشید و او در عیش و نوش کوخ ها و کاخ های خویش... و هیچش نگفتم ...

میگفتند او بر عقل خویش حاکم است .و من فقط پیروی مسلک او ...ولی در انتخاب هایش عاطفه اش ؛ واحساسش افسار بدست او را میرانیدند  و هیچش نگفتم ... در دامن من تربیت میشد و برعقل من خــــــُرده میگرفت و هیچش نگفتم ... سینه من حریم رازها و درد دل های او بود و بسترم عشرتکده بد مستی های شبانه اش ..ولی خود را رب البیت میپنداشت و هیچش نگفتم ...

خود را خدای زمین مینامید و وقتی ترس بر او غلبه میکرد به آغوشم پناه میبرد و بانگ ضمّنی ضّمنی  سر میداد .. خدیجه وار او را به سینه مهرم میفشردم تا تب خوفش فرو نشیند ..و آنگاه که از فراش بیماری و ترس ؛ جان سالم بدر میبرد ایوب وار مرا تازیانه میزد به جرم چه ؟ ندانم .. و هیچش نگفتم ...

 قابیل وار خون بر زمین جاری مینمود ...کنعان وار گوش به فرمان پدر نمیداد ..یونس وار به زمین و زمان دشنام میفرستاد ..و یعقوب وار گریه ها در خلوت خویش سر میداد ... مریم وار به قداست مینشستم و فاطمه وار  ام ابیهایم میشدم .. زینب وار سینه ام را سپر بلای برادر مینمودم و باز به بی عقلی محکوم ..و هیچش نگفتم ..

 

با تو ام... ای مـــــــــــــــَرد ... تو در دامان من پرورش یافتی ..از شیره جانم تغذیه میشدی ...  در آغوش من به امنیت محض رسیدی .. روی شانه های من سُکنا گـــُزیدی ...  دستان من غبار  غم ها را از چهره ات میزدود ... و بستر من ترا به هُرم تنش های عاشقانه میکشاند ... در نگاه من دلت معراج میگرفت و در تبسم من ؛  بین قاب القوسین دو لبم به ساحل آرامش میرسیدی ..کدامین برتری  ترا بر من افضلیت داده است ؟ که همانا در کنار من مردانگیت محسوس میشود .. و اگر هاله ای از حضور من ترا احاطه نمیکرد تو خود چون شبی تار بی فروغ ترین میبودی ..

از چه روی بر من فخر میفروشی و خود را برتر میدانی ... ؟ که تمامی حضور تو از برای من است .. و تمامی شوق تو بی حضور من معنایی ندارد ..

 

 

 

يا ايها الناس انا خلقناكم من ذکر وانثی وجعلناکم شعوباً وقبائل لتعارفوا انّ اکرمکم عند الله اتقاکم. ...


 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 2:36  توسط کمــــــــــــــــــند  | 

من از قبیله لیـــــــــــــــــلی ......تو از ؟؟؟؟

 

من یک زنم ... اگر تمامی حنجره ها به توصیفم فریاد بر آرند  باز  در ترجمان من ناتوانند ... چون من یک زنم .. زنی از قبیله لیلی ؛که افسون نگاهش مجنون  را بادیه نشین میکند .... پاهای تاول زده عاشقانم روی  شن های داغ تاریخ تفیده  میشود ..چون صحرانوردانه ملّقب به مجنون در پی ضریح نگاهم دوان دوان کوه وبرزنها را مینوَردند واین بر عزت زنانگیم و ظرافتش می افزاید ...

 

 

من یک زنم .. زنی از  دیار شیرین .. لبانم جز به زیبایی باز نمیشود ..و سخنانم زمزمه های عاشقانه ایست در اشعار شاعران هر عصور  ... شوخ طبعی من دلالت بر این میشود که فرهاد ها ترک دیار کرده و در کهوف سلاطین وصالم را چله نشین شوند ... و عشقم را بر حصار های روزگار حک کنند تا نامشان در قائمه فداییانم ثبت شود ... زیرا من یک زنم ...

 

 

من یک زنم ..عذرای عذراء..پاک و محجوب ... حامل روح الهی ... که رسالت پاکدامنیم را در قرونی که مردانش متحجر در افکار ناعادلانه خویش غوطه ورند ؛ به گوش همنوعان خویش برسانم .. وبگویم دامان من گهواره و مهد مسیحا نفسی بوده و خواهد بود .. که دنیا را از جهالت بیمارگونه اش نجات خواهد داد ..

آری من یک زنم ... از تبار مریم ها .. ..

 

 

وگاهی هم من یک زنم ناتوان و ضعیف .در غــــُل و زنجیر هوای درون ... زلیخاوار بر ضریح قدرت یوسفان زمانم زنانگی ام دستخوش نیازها و نازها میشود ...آنقدر شکننده که به حیله ها متوسل میشوم که ترا(( این مرد مستبد و گستاخ و قدرت طلب را ))به زانوی در آورم که در کنار پیکر هوس انگیزت به کام دل برآیم ... زیرا من یک زنم ..ولی در پایان با آنکه نام من به بدنامی در دهان های نا اهلان بر سر زبان ها جاری میشود ..در وفایم آنگونه ام که عشق من در من تولدی دیگر می آفریند و نامم به زیبایی ثبت در جریده عاشقانت میشود ... وزلیخای عشقم برقدرتت غالب میشود و تو مغلوب احساس من ... زیرا من یک زنم ..

 

 

آری من یک زنم ..زنی به نام مادر ... مادری بی فرزند ..ولی همواره دامان من مهد موسایان بوده..و فرزندانم را از دیده و دست فرعون های زمانم پنهان داشته ام ... وغریزه ای که در نهادم بوده به هر گونه به تو ای فرزند منتقل نموده ام... که زنانگی من بدون این واژه بس ناتمام است ... تمامی شیرخوارگاه های عصور و قرون تاریخ به وجودم نیازمند و حلیمه وار مادریم را در نهادت به نام عشق به ودیعه  نهادم ....من یک زنم از نسبِ آسیه ها ... که ترا تعیلم دادخواهی داده ام که در قبال فرعون های زمانت زبان الکــَنت را به حق بگشایی ..

 

 

و اما تو ای شهریار شهر قلب این زن ... من یک زنم به نام شهرزاد ... بانویی دلسوز و کدبانویی مهر ورز که روزهایت در سایه الطافم  ؛ آمن بوده و شبهایت در زمزمه های عاشقانه ام شور آفرین سپری شده .. در آغوشم  مردانگیت به ثبت میرسد و در کنارم مردانگیت محسوس میشود ... واگر نمیبودم ..شهریاریت معنایی نداشت ... زیرا من یک زنم ... زنی از قبیله عشق ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 22:23  توسط کمــــــــــــــــــند  |